Showing posts with label بیمارستان. Show all posts
Showing posts with label بیمارستان. Show all posts

Thursday, April 10, 2014

3551. Officially last day of school for second year


That was a tough semester, high level of stress in clinical placement.
But we made it. One of the few times in my life that I didn't give up. Not because I was strong, I really didn't have any other option.
Today we gave the instructor (actress for the leading role of my nightmares for 12 weeks!) a card, as it is common here to do so. I wanted to write " thanks for all the stress and nightmares", "to you that changed my perception of Hell", " time to add a chapter to "Les Miserables, your class" ,... Of course I didn't. I just wrote "Thanks for making me stronger".
At the end of the session, her eyes were glowing. She said " you are one of the best groups I ever had. You guys are smart and you will go very far. Just put the stress aside ( HELLO !!!)"
Then she talked about each of us, and she said I had the most improvement in the group (but still have to go further), as I could overcome my stress (I hate this word, seriously!) and get confident about what I do.
I can see her in our graduation. I'm sure she will be proud of us.

Anyway... we lost 3 students in our group, we cried together (actually one by one), we helped each other, we laughed together, we worried together, we learned together for 252 hours, and we made it.

No more wake up alarm for 5 A.M., no more running in the snow to catch the bus, no more breakfast on bus and subway. Just the exams and half of the chapter will be done.

I don't want just to pass, I want to pass with A.
I want to be a strong trustworthy nurse, just like my sister was.

P.S. The instructor laughed out laud at all my jokes today! I guess I got high with the joy of last day.

Thursday, February 13, 2014

3533. بچه ها مواظب باشید


طبعا توی بخش جراحیهای قفسه سینه مشکلات ریوی از همه بیشتر هستن. سرطان های ریه و مری، لیست طولانی انتظار برای پیوند، که البته خیلی وقتها قبل از اینکه موردی پیدا بشه مریض از بین میره. به هرحال برای پیوند یک نفر باید بمیره و انقدر باید طرف خوش شانس باشه که اون یک نفر از همه نظر شرایطش با این بخونه، تازه بازهم تضمینی نیست که بعد از پیوند نتیجه رضایت بخش باشه.
سیگار نکشید دیگه بابا !
پ.ن. نمیدونم واقعا جمعیت سرطانی اینجا بیشتره، یا صرفا من بیشتر میشنوم. طبعا توی بیمارستان که آدم خبر عروسی نمیشنوه که! ولی حتی قبل از اینکه بیایم این بیمارستان هم زیاد مورد سرطانی میشنیدم. شایدم توی ایران مردم به اون مرحله نمیرسن اصلا.
پ.ن.2. گوش شیطون کر امروز اوضاع آروم بود توی بیمارستان، انقدر که همش فکر میکردم الان یه اتفاقی میفته و گندش درمیاد از یه جایی. بخیر گذشت. پرستارم خوب بود، فردا هم هست و من خودم رو انداختم بهش برای فردا.
پ.ن.3. قیافه مریض ها وقتی میشنون من از ایران تنها اومدم اینجا برای درس خوندن (!) واقعا دیدنیه، و قیافه من وقتی که میپرسن با مدرک پرستاری اینجا میتونم ایران کار بکنم!


Thursday, February 06, 2014

3530. Hyperventilation


یکی از همین روزها خودم رو توی همین بخش بستری میکنن، شایدم چند طبقه پایین تر، بخش قلب.
امروزهربار رفتم توی اتاق مریضم، خواستم اکسیژنش رو دربیارم بذارم چند لحظه رو صورت خودم!
بعد از ظهر که اومدیم بیرون بالاخره، با اینکه خیلی سرد بود ولی دلم میخواست بشینم همون بیرون یه کم. احساس میکردم هوا بیشتره.
هشت هفته دیگه باید دووم بیارم. بیمه دانشجویی هزینه بستری شدن توی  بیمارستان رو نمیده و وقتی هم براش ندارم.
خجالت بکش خرس گنده. مُردی، موندی، تا آخرش باید بری.

Thursday, January 30, 2014

3528. I know it


I hate this clinical placement that was supposed to be a great learning opportunity which turned out to an endless nightmare. Can't take these crazy expectations and the fact that it's never good whatsoever we do!!!
Can't believe still 2.5 years of this nightmare has been left.
SHE WILL FAIL ME AND I WILL KILL MYSELF. I KNOW THAT...
THAT'S IT

Thursday, January 23, 2014

3525. "Text" generation


امروز گزارش معاینه مریضها رو نوشتیم. استاد که گزارشهای بچه ها رو چک کرد آخرش گفت همه تون انگار داشتین اس ام اس مینوشتین. این مشکل نسل شماست. مال من دیر حاضر شد، وقتی خوندش گفت مال تو مثل essay میمونه. گفتم آخه من یه ده دوازده سالی از اینها بزرگترم. تکست هام هم با این جوونها فرق داره و به اندازه کافی کوتاه نویسی نیست.
شباهتمون این بود که دیکته همه مون خراب بود.
باید یه کلاس تایپ برم فکر کنم. تکلیف دستهام معلوم بشه میرم. سرعت تایپ این بچه ها از سرعت حرف زدن من هم بیشتره!



Thursday, October 31, 2013

3389. من و بیمارستان


مریضم ظهر قرار بود با دوستاش بره سینما. کلی کارها همزمان شد و خلاصه وقت نشد بهش نهار بدم. داشت میرفت بهش گفتم "یادت نره یه چیزی بخوری حتما". پرستارم گفت "مث مادرها باهاش حرف میزنی، چند تا بچه داری؟"...

رفتم به دوستم کمک کنم که مریضش رو حموم کنه توی تخت، یه آقای میانساله (که به اندازه مریض من خوش اخلاق و دوست داشتنی نیست البته). اولین سوالش این بود که کجایی هستم و بعدش کلی هیجان زده شد از ایرانی بودنم. پرسید چند سالت بود که اومدی اینجا؟ گفتم دوساله اومدم. گفت زبانت خیلی خوبه ( وقتی وسط کتابا در گِل واموندم باید بیاد ببینه!)، از قبل زبان بلد بودی؟ گفتم آره. تازه فرانسه هم بلد بودم اون موقع (دلم خواست قیافه بگیرم که بعله ما خیلی هم پیشرفته ایم مثلا!) بعد سوالای جالبش شروع شد: چند تا بچه داری؟ هیچی. ازدواج کردی، نه؟ نه ... سریع شروع کردم دوستم رو به صحبت گرفتن که دیگه خوشبختانه بیخیال شد و ادامه نداد.

نمیدونم چرا تازگی همه از من میپرسن چندتا بچه داری! از شروع سال تحصیلی این چندمین باره. شاید چون اینجا بچه داشتن لزوما ربط مستقیمی به ازدواج کردن و حلقه داشتن نداره. فکر کنم کم کم قیافه م داره به سنم نزدیک میشه متاسفانه!

پ.ن. امروز اولین فعالیت واقعی پرستاریم رو انجام دادم. برای مریضم "سوند" وصل کردم. بهش میگن catheter. واکسن هم خواستم بزنم، ولی مریض مربوطه رو پیدا نکردیم!