Showing posts with label عهد تیرکمون شاه. Show all posts
Showing posts with label عهد تیرکمون شاه. Show all posts

Sunday, July 18, 2010

417. تف تووو روووت که میگی جمعیت کمه









شما یادتون نمیاد
ما سه نفری (تا 4 نفر هم پیش اومد) روی یه نیمکت می نشستیم
همیشه هم دعوا بود کی سر میز بشینه!


بعد هی میگن چرا انقدری موندی! جا بود که رشد کنیم آخه؟!




پ.ن. دوم دبستان مدرسه م توی میدون کاج سعادت آباد بود کنار اون مسجد خفنه (این مال زمان شاه وِزوِزَک ه و طبعا سعادت آباد، آبادی ای بیش نبود اون موقع). خلاصه که مدرسه ای بود بسیار کوچیک و الان که فکرش رو می کنم با کلاسهایی با وضعیت رقت بارو گاهی تاریک (با شیفت یه هفته صبح یه هفته بعد از ظهر!) در کنار مسجدی که دائما کش میومد و بزرگتر میشد و غیر از دستشویی رفتن و گهگاهی هم مجلس ختمی شاید، کاربرد دیگه ای نداشت.



Friday, July 16, 2010

415. یک جا مانده از قرون وسطی





شما یادتون نمیاد
یه زمانی "سواچ بند فلزی داشتن" مسئله مرگ و زندگی بود





بعد من همون موقع* یه ساعت "فورتیس" خریدم که هیشکی اسمش رو هم نشنیده بود(هنوزم خیلیها نمیشناسن). هرکی هم میدید فوری میگفت : چرا سواچ نخریدی پس؟ و اینها به نظرم انسانهایی بسیار سطحی بودند اون زمان(!)
هنوزم همون ساعت رو استفاده می کنم و با ده تا سواچ خفن هم عوضش نمی کنم.خیلی هم باهم حال میکنیم. به پای هم پیر میشیم انشاالله
همچین موجود وفادار، ببخشید، بد پیله ای هستم من

من هیچ وقت هیچ چیزم شبیه همه نشد نمیدونم چرا. چندان تاسفی هم ندارم البته
شاید یه روز یه لیست بنویسم از چیزایی که بقیه داشتن و کارایی که میکردن ومن هی یه ساز جدا میزدم واسه خودم...



* دوازده سال پیش (این که چیزی نیست، هنوز خط کش 18 سال پیشم رو دارم و استفاده میکنم!)




Monday, March 15, 2010

128. وقتی کودک درون و بیرون همسن بودند(عهد تیرکمون شاه)








یکی از خاطرات مهم بچگیم باغ وحش رفتنه، فکر کنم زیاد می رفتم
دلیلش هم احتمالا علاقه بابا به راز بقا بوده
دوتا عکس دارم حدود4 سالگی و 5 سالگی شاید
یکی بالای یه فیل گنده (تابستون) و یکی وسط دوتا کوهان یه شتر سیاه وخاکستری پشمالو(و من هم با چکمه وکلاه وکاپشن!)
توی هر دوشون من تقریبا به سختی دیده میشم! یه تصویر مبهمی از نردبون یادمه که احتمالا با استفاده از اون من رو بردن نشوندن اونجا
نمی دونم چه فکری کردن که بچه به اون کوچیکی رو گذاشتن اون بالا! باز خوبه عکس رو گرفتن که اقلا یه فایده ای داشته باشه
جالبه که توی هر دوتا عکس هم دارم می خندم، فکر کنم هنوز عقلم به ترسیدن نمی رسیده
هر دوی اون روزها رو هم یادمه کاملا، با لباسی که پوشیده بودم، حرفی که بابام زده بود و اینکه بعدش کجا رفتیم!

یکی از افتخارات بچگیم این بود که می دونستم "لاما" یه جور شتر کوچیک بی کوهانه. با اونم عکس دارم.
چه حوصله ای داشتن واقعا
حیف که باغ وحش درست و حسابی ای باقی نمونده
اینجا هم ظاهرا یه باغ وحش حسابی داره،باید یه بار برم


پ.ن. دوسال پیش اینجا رفتم صحرا و شتر سوار شدم، جونم اومد توی دهنم
ولی هیچی نمی شد بگم چون پسر خواهرم پشت من نشسته بود که نترسه مثلا

جوونی کجایی که...