Showing posts with label یاد ایام. Show all posts
Showing posts with label یاد ایام. Show all posts

Monday, October 14, 2013

3383. It's my turn

این کاموا رو خیلی دوست دارم. رنگهاش خیلی پاییزیه. خاطراتی هم همراهش هست البته
      .ببافم  leg warmer این بار نمیخوام شالگردن ببافم. میخوام
برای خودم

پ.ن. به بهانه شروع پستهای معروف گوگل پلاس:  یه دوست دختر هم نداریم برامون شالگردن ببافه

Sunday, April 21, 2013

3289.


اون موقع که خیلی بچه بودیم و قرار بود همه دکتر بشیم، من و احسان همیشه بحث داشتیم که کی میخواد دکتر چی بشه. یه بار من میگفتم جراح قلب و اون میگفت جراح مغز، دفعه بعدی یادمون میرفت و جاهامون عوض میشد. اون موقع فکر میکردیم مغز مهمتره و سخت تره (همین یکی رو خوبه عقلمون میرسید اقلا!) برای همین هرکی زودتر اونو میگفت برنده بود. رقابت داشتیم خلاصه همیشه.
حالا اون شده مهندس نفت و من تازه نشستم به قلب و عروق خوندن...

پ.ن. این چند روز که هی دارم با قلب و خون سر و کله میزنم همش یاد اون روزا میفتم. تازه برگشتم به پنج سالگی!


Sunday, May 01, 2011

955. حرف معلم ار بُوَد زمزمه محبتی...



امروز روز معلمه. داشتم فکر میکردم به معلمهام. به خانوم صالحی که هی پز من رو میداد که شاگرد اول مدرسه بودم و اواخر سال که یه دختر ملوس و خوشگل اومد به کلاسمون، کلا نظرش عوض شد و اون شد سوگلیش و شروع کرد دست انداختن بقیه و من نیز هم ( به طرز اسفناکی زشت بودم ، تقریبا در کل دوران مدرسه! و معلمهای زیادی بودن که بچه زشتها رو میچزوندن، مخصوصا دبستان و راهنمایی). الان از دستش ناراحت نیستم، دلم براش میسوزه و برای بچه هایی که زیر دست این بودن.
به خانوم میرزایی که هی میومد ضایع ضایع تعریف میکرد که مامان یکی اومده گیر داده که چرا من رو تحویل میگیرن، که من و بچه ها رو بندازه به جون هم! تازه اینا مال دبستان بودن...
به معلم های باحال ادبیاتمون، و معلم های باحالتر ریاضیم، خداییش خیلی خرشانس بودم در این مورد. به خانوم نیکو سخن، معلم زبان راهنماییمون که خفه کرده بود ما رو با اون پسر تحفه نطنزش که درس نمیخونه و همیشه شاگرد اوله! یا اون معلم تاریخمون که دختر نداشت و چه حالی میکرد با همه ما... اون معلم عربی دبیرستان که مثل مرگ ازش میترسیدیم و من یه بار سر کلاسش چرت میزدم و هرلحظه منتظر بودم بندازتم بیرون. تا آخر کلاس فقط نگام کرد و هیچی نگفت! آخرکلاس رفتم ازش عذرخواهی کنم، قبل از اینکه چیزی بگم به اسم صدام کرد و گفت برو صورتت رو بشور. خیلی کارش درست بود خدایی، آدم حسابی بود. اون دبیر فیزیک و دبیر شیمی سال اول که من رو از هردوی این درسها بیزار کردن بسکه نچسب بودن و بد درس میدادن.
اون معلم ورزش راهنماییمون که هی به من میگفت تو ته تغاری هستی لوسی(چه ربطی داشت خداییش). چهار استخونی لاجون، نا نداشتم بدوام، هی میگفت لوسی! ولی آدم باحالی بود. اون معلم فنی حرفه ای که خونمون رو میکرد تو شیشه بسکه سخت گیر بود و اون بافتنی های سر کلاس کابوس من بودن بسکه دستم یواش بود... اون دبیر دیفرانسیل پیش دانشگاهی که چقدر سر جریان انتخابات مجلس ششم باهاش بحث میکردم و کلا پایه بحثهای سیاسیم بود، خیلی کارش درست بود.
کلی آدم مریض و عقده ای که مثلا معلم بودن یا ناظم و شانس آوردیم که از زیر دستشون سالم در رفتیم ولی عوضش باعث شدن قدر اون معلم های آدم حسابی رو بدونیم که کم هم نبودن. حالا که دیگه خیال ندارم بچه دار بشم، ولی قبلا همیشه فکر میکردم که نمیخوام بچه م توی ایران بره مدرسه... هرچند که الان وضع تغییر کرده یه کم.
ولی خداییش معلم بودن کار سختیه و معلم خوب بودن خیلی خیلی سخت تره. به نظر خودم که همیشه خوش شانس بودم از معلم. شرمنده که هیچ پخی نشدم و روم نمیشه باهاشون روبرو بشم.


و جا داره یاد کنم از استاد محسن طورانی که دمش گرم بود اساسی... یادش بخیر. یکی  ازخاصترین عشقهای ماندگار دوران شباب! و تقریبا تنها خاطره همیشه تازه ی  اون دوران از زندگیم


Thursday, December 23, 2010

786.Too late for yesterday, Too early for tomorrow





نشسته ام Insomnia میبینم وبلال میخورم خِرت خِرت
و چای میخورم قلپ قلپ
و شلغم میخورم ...
شلغم صدا ندارد. شلغم مزه ندارد. شلغم خاصیت دارد، بیشتر از همه خوردنیهای خوشمزه و خوش صدا.


همیشه دوست داشتم تنهایی فیلم ببینم. ولی فیلم دیدن های دونفره پنجشنبه شبهامون رو دوست داشتم.
آل پاچینو و چشمای تو که از ذوق برق میزد وقتی فیلمهاش رو میدیدی.


Sunday, December 19, 2010

777. STATEMENT not question





سه شنبه آخرشب بود. از پرواز نکبت اسکندریه برگشته بودم. خسته و کم طاقت برای شنیدن صداش. هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم که زنگ زدم. و خبرهای خوبی منتظرم نبود. پیشنهاد نهایی شون رو براش فرستاده بودن. جریان رو بهم گفت و پرسید خوب، چی میگی؟ ازنظر منطقی منظورمه...
یادمه که کنار درهال نشستم روی زمین. یادمه که سعی کردم خیلی منطقی برخورد کنم، خارج از مسایل احساسی! گفتم منطقیش اینه که قبول کنی. نمیدونم انتظار داشت چه جوابی بشنوه، هیچ وقت نپرسیدم. یادمه که تا یک ساعت همونجا نشسته بودم هنوز و فکر میکردم منطق چیه و کی بود که با صدای من همچین جوابی داد. و البته که هنوزواقعا باور نکرده بودم چه اتفاقی داره میفته. هنوز فکر میکردم شاید یه معجزه ای بشه...
اینا رو نگفتم که ذکر مصیبت خونده باشم. اینا رو نگفتم که بگم هی نشستم فکر میکنم چی شد چی نشد. نه. اتفاقا این دفعه اصلا بحث فکر کردن درکار نبود. این جریان یه دفعه همینجوری به ذهنم رسید. خواستم بگم وقتی ازتون سوال میکنن همیشه منتظر جواب نیستن. گاهی سوال کردن صرفا یه روش خبر دادن ه. تصمیم قبلا گرفته شده و " شما چی دوست دارین" صرفا تعارفی ست جهت خالی نبودن عریضه.
خنده م گرفت که چقدر خودم رو جدی گرفته بودم که مثلا مشورت کرده با من (به تو چه آخه! زندگی یکی دیگه ست). شایدم اون موقع طبیعی بود، آدم گاهی وقایع رو اون طوری که دوست داره باشن، تصور میکنه. اینجوری دردش کمتره لابد.
همین دیگه. من خنده م گرفت، گفتم بنویسمش، دورهم یه کم بخندیم...


اینا رو بیخیال حالا، دیروز روز جهانی مهاجرت بود ظاهرا...
احتمالا باید تبریک بگیم به خانه به دوشان عزیز



Thursday, December 09, 2010

754.




نمیشه بوسم کنی، سرما خورده م مریض میشی
فسقلی! آدم از بچه مریضی نمیگیره


پ.ن. هوای خونه به شدت ویروسیه. گلدونها رو گذاشتم توی بالکن




Monday, December 06, 2010

744. یاد ایام





گلویمان درد میکند و یکی هم نیست یک لیوان شیر و زردچوبه دستمان بدهد...
هی روزگااارررر...