Showing posts with label بین خودمون. Show all posts
Showing posts with label بین خودمون. Show all posts

Monday, October 14, 2013

3383. It's my turn

این کاموا رو خیلی دوست دارم. رنگهاش خیلی پاییزیه. خاطراتی هم همراهش هست البته
      .ببافم  leg warmer این بار نمیخوام شالگردن ببافم. میخوام
برای خودم

پ.ن. به بهانه شروع پستهای معروف گوگل پلاس:  یه دوست دختر هم نداریم برامون شالگردن ببافه

Monday, December 03, 2012

3300. It's scary ...



Is everything getting worse and worse because I miss you more and more, or I miss you because everything is not going well?

That's so pathetic...






Sunday, December 02, 2012

3298. چه باشی چه نباشی



من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی
این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها
از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی
از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی
ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی
یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟
یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟
هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم
بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی
از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار
بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی


حامد عسکری


پ.ن. کپی پیستش کردم، فونت و ریختش اینجوری شده!!!

Monday, May 28, 2012

3135. بوده یا نبوده، مسئله ای نیست


گاهی انقدر برایم کمرنگ میشوی که باور نمیکنم هرگز وجود داشته ای.
باور نمیکنم که چند سال خوب را نابود کردم با یاد توهمی از یک سایه.
الان، ساعت 3:21 بامداد، یکی از آن گاه هاست.

به یاد نمی آورمت، و این احتمالا خوب است
جزییات و اتفاقات و تاریخ ها و شرایط، بی نقص در سرم رژه میروند
غیر از تو
همه چیز را همانطور که اتفاق افتاده به یاد دارم
غیر از تو
و این خوب است لابد...

سایه سنگینت دارد از سرم کم میشود
خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. نگران نیز هم.
هیچ حسی ندارم.
تعلیق...
مثل کسی که چندین قرص آرام بخش خورده و بی وزن شده
فقط سایه هایی متحرک و مبهم از جلوی چشمانش میگذرند
بی آنکه حسی در او بر انگیزند

باور نمیکردم که دیگر نخواهی بود
باور نمیکنم که روزی بودی

پ.ن. اشکها برای که فرو میریزند؟
بی جواب تر از همیشه
شاید از روی عادت، شاید هم نه
مهم نیست


Wednesday, December 15, 2010

Wednesday, November 10, 2010

689. همچین بچه دوسال و نیمه ای هستم






پارسال که تولدم رو توی فیس بوک تبریک گفته بود (هم سورپرایز بود، هم روشش جالب بود، هم ازش بعید بود)،آره میگفتم، خلاصه تقریبا تا یه سه ماهی همه پستها و کلا هرچی که روی وال فیس بوکم میذاشتم و میذاشتن، نهایتا بعد از یک روز پاک میکردم که تبریکهاش همیشه روی وال باشه.

آره. میدونم...





Wednesday, July 28, 2010

459. بغل لازم شده م






امشب لوس شدم باز...
از اون وقتا که خودم رو بزور بچپونم زیر بازوت
بعد تو با خنده بگی: داری خودت رو لوس می کنی؟
بعد منم بگم : آره

بعد بغلم کنی وچند دقیقه بعدشم قهقه بخندی که: پس چرا اشکات داره میاد پایین؟!...
بعد اون بغض لعنتی بترکه
مثل الان
خوبه که نیستی که ببینی
ضایع شدن هم حدی داره



پ.ن. نمیشد همون دوماه پیش قبولم می کردن که اونقدر جلوی تو آبروم نمی رفت؟!
زیاد مطمئن نیستم که شغلها آدمها رو عوض می کنن یا نه. ولی امیدوارم من یکی آدم بشم، یعنی سنگ بشم درواقع. درست بشم. یه چیزی غیر از این بچه دوسال و نیمه





Monday, July 26, 2010

446. یه کم کمتر راست می گفتی خُب









اقلا هی نمیگفتی "من خوب فیلم بازی می کنم"
میذاشتی اون چهارتا خاطره خوب برای آدم باقی بمونه
نه اینکه هربار یادشون میفتم این جمله ت دَنگی بخوره تو سرم و یادم بیاره که همش الکی بوده




Monday, February 22, 2010

78. آرامشی که نیست




کسی‌ نگفته بود که بودن تو قرار بود همهٔ مشکلات و نگرانیهای من رو حل کنه.
اگر الان هم بودی قرار نبود بجای من درس بخونی‌، یا کارهای ماشینم رو انجام بدی،یه راهی‌ برای کانادا رفتنم پیدا کنی‌ یا یه فکری برای نگرانیهای تهرانم بکنی‌.حتی شاید از این آخری اصلا هیچی‌ هم بهت نمیگفتم...
ولی‌ بودنت یه فایده‌ای داشت، یه آرامش خاطر حتی اگر واقعی‌ نبود و صرفاً ساخته ذهن خودم بود
یه دلیلی‌ برای اینکه بگم "اصلا به جهنم که اینجوری شد" یا " ولش کن، یه‌جوری می‌شه دیگه بالاخره"
یه دلیلی‌ برای اینکه چند دقیقه همه چی‌ رو فراموش کنم.

وقتی‌ بودی همش نگران رفتن و نبودنت بودم
حالا دیگه نگران نیستم.رفتی‌.من و نگرانیم باهم تموم شدیم.

نگران نیستم، فقط ناراحتم، دلم شکسته، خورد شده
ملالی نیست جز دوری شما، و این ملال انقدر زیاده که با این
اومدن چند روزه ت چیزی درست نمی‌شه.

قرار هم نیست درست بشه، برای کار دیگه‌ای داری میای.
باز هم به " کار‌های دیگه" حسودیم می‌شه.
مجالی برای تازه کردن کهنه‌ها نیست
نگران نباش، من هم خیال ندارم نوستالژی شخم بزنم
نه فرصت چند ساعته مون همچین اجازه‌ای میده
نه تو علاقه‌ای به این کار داری، نه من انرژیش رو.
نه دردی رو دوا می‌کنه، که از نظر تو دردی نیست و از نظر من دوایی.

ملالی نیست جز دوری شما
که کهنه نمی‌شه لعنتی


پ.ن. درس هام رو نخوندم، خجالت میکشم برم کلاس!
چقدر تجربه این حس قدیمی‌ لذت بخش و شرم آواره




Monday, February 15, 2010

71. By The Way



I like it when you call and disturb my sleep
but I prefer it to be after midnight, a surprise
though a call from you is always a surprise.

I like it when you call and wake me up from a nightmare
but I prefer if I could talk to you about it

I like it when you say I'll call some other time,go back to sleep
But I prefer to hear
I just called to talk to you



You used to call at this time, on your break,remember?
But that time we had a good reason to talk
a reason better than car,money,...


By the way I don't like the empty place of your car
soon it will be empty forever, like your place by my side
soon will be no reason to call,no reason to come





Friday, January 22, 2010

46. اینجوریا هم نیست







- چرا دیگه فیس بوک فعال نیستی؟ می دونم، می خوای منو نبینی
+ نه عزیزم، انقدرها هم که فکر می کنی برام مهم نیستی









45. قاطع






- به اندازه من دوستت داره؟
+ نه، خوشبختانه