دل گمگشته ما را
با عطر زلفش
روزگاری داستانها بود
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت، چنان بخوان که تو دانی
Showing posts with label تراوشات ناخودآگاه یک ذهن دلتنگ ، چیزی مثل یک شعر. Show all posts
Showing posts with label تراوشات ناخودآگاه یک ذهن دلتنگ ، چیزی مثل یک شعر. Show all posts
Monday, April 16, 2012
Sunday, June 26, 2011
Monday, December 13, 2010
766. تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
دریا و آسمانی که پشت سرت به هم می پیچند
وکسی دراین سوی تصویرت، به خود...
آنها از حسادت خنده هایت و
او از حسرتش
این چه دنیای کوچکی ست
که آسمان و دریایش به هم میرسند و
انسانهایش نه!
خنده ات
نه دریچه ای به سوی بهشت
که خودِ خودِ بهشت است.
در برزخ که باشی
به نسیمی از بهشت دل خوش میکنی
پ.ن. باز هم به بهانه عکسی دیگر
لبخندی که بر لب مینشیند و اشکی که به چشم نمیرسد
بغض
بغض
بغض
Friday, August 27, 2010
534. یک لحظه از خیال پریشان من گذشت: بر شانه های تو...
شبهای دور:
چشمها بگشودن
حَظّی از روی چو ماهَت بردن
و به رویا رفتن
دنیای این روزای من:
دست را بگشودن
تخت را کاویدن
حسرت عطر تنت را بُردن
چشمها را بستن
و تقلای به خواب برگشتن
دورها کابوسی ست، که مرا می دزدد
پ.ن. تا هستی کابوسی نیست که پناهنده ات شوم
نبودنت هرلحظه کابوس است و گریزی نیست
Saturday, July 03, 2010
359. دیده بوسی ات را دلتنگم
کوچک شدن دنیا
دروغ بزرگیست
وقتی که جانم به لب میرسد و
لبم به چشمانت،
مِهرم به دلت ،
لبخندت به رویم
ن
م
ی
ر
س
د
Subscribe to:
Posts (Atom)