Showing posts with label خواهرانه. Show all posts
Showing posts with label خواهرانه. Show all posts

Friday, November 30, 2012

3293. یکی از روزهای خوب زندگی




اولین باری که میخواستم به خواهرجان تولدش رو تبریک بگم فکر کنم دوماه بود که رفته بودم کلاس اول. براش با اعتماد به نفس روی یه کاغذ نوشتم : "آ... جن، تولدت مبارک" و چسبوندمش به کمدش. بعد از چند دقیقه دیدم از اتاق صدای خنده خودش و مانی میاد... با تعجب نگاهشون میکردم که کاغذ توی دستشونه و دارن ریسه میرن از خنده... خلاصه بهم گفتن که "الف" رو جا انداختم، و از اونجایی که من بچه نکبتی بودم که کمی تا قسمتی با خواهر جان کارد و پنیر بودیم، به نظرشون خیلی هم طبیعی اومده بود این قضیه. ولی خوب من واقعا میخواستم ابراز محبت بکنم بهش!
حالا امروز تولدشه و بازم شونصد کیلومتر دوریم و هنوز نتونستم باهاش صحبت بکنم حتی، چه برسه به اینکه بوسش کنم محکم به تلافی همه اون روزای خیلی دوری که دوست نداشت بوسش کنیم :)

پ.ن. دیروز با مامان اینا حرف زدم، بهش میگم فردا تولدشه  یادتون نره بهش زنگ بزنید، بعد یادم افتاد که لابد باید به خودشون تبریک بگم در واقع! من همچنان مسئول یادآوری مناسبتها هستم.



Friday, July 20, 2012

3183. قرار بود دوباره دور هم جمع بشیم



 دولت فخیمه کانادا زحمت کشیدند تصمیم گرفتند که کلیه پرونده های مهاجرت مربوط به قبل از سال 2008 رو کنسل کنند. دلیلشون هم اینه که شرایطمون عوض شده، باید با شرایط جدید اقدام کنید. یعنی همه چی دوباره از اول. واضح و مبرهن است که طولانی شدن زمان رسیدگی به درخواستها بوده که باعث شده  شرایط و مشاغل موردنیاز جامعه کلی تغییر کرده باشه (این جمله غلطه میدونم، ولی نمیدونم درستش چه جوریه، اعصاب هم ندارم باهاش سر و کله بزنم). طبعا اصلا هم اهمیتی نداره که این همه سال مردم رو خوابوندند توی آب نمک و حالا هم زدند زیر همه چیز. یاد این بچه هایی می افتم که یه ترم درس نخوندن و همه چی تلنبار شده روی هم، بعد شب امتحان که میبینن چقدر درسها زیاده، کلا میزنن زیر همه چی و میگن اصلا به جهنم، میذارمش برای ترم دیگه... خوب خیر سرتون نیرو استخدام میکردین اون پرونده های کوفتی رو بررسی میکردین. فکر کنم همه شون رو ریختن تو اقیانوس اصن!

حالا غرض از مزاحمت اینکه خواهر گرامی و خانواده دارن تشریف میبرن استرالیا. به همین سادگی به همین خوشمزگی بنده باز هم با سر رفتم توی دیوار! تمام نقشه هام نقش بر آب شد. الان باز دوتامون هستیم، یکیمون نیست. تازه ما دوتا هم چندماهه که تقریبا همدیگه رو نمیبینیم و فرصتی هم پیش نمیاد حرف بزنیم!
قطعا خوشحالم که از اون خاورمیانه خراب شده دارن میرن به یک جهان اول آباد، ولی خوب برای خودِ خرم ناراحتم دیگه. و برای مامان نیز هم. گناه داره اینجوری ولش کردیم...
آخه تو رو خدا استرالیا هم شد جا؟! زمستون تابستونش که برعکس همه جاست، خودش هم که تک و تنها افتاده وسط آب، به هیچ جا وصل نیست (سطح استدلال!). شاید من هم درسم تموم شد پاشدم رفتم همونجا اصن. احتمالا زودتر از کانادا میتونم پاسپورتش رو بگیرم (هرچند پاسپورتی رو که چهل سالگی بگیریش، به درد رفتن به اون دنیا میخوره فقط!). اصن آدم نباید یه جا بمونه، تنوع خوبه. تا اون موقع لابد با یکی هم آشنا شدم اینجا، بعد میذارمش و میرم ببینم چه مزه ای داره. این قسمتش از همه هیجان انگیزتره (چقدرم که من اینکاره هستم!)

پ.ن. چقدر بهت گفتم پاشو بیا دوبی اقلا خداحافظی کنیم، هی گفتی ما که داریم میام همونجا دیگه... بفرما، خوبت شد؟ اصن پاشو برو وسط همون سوسمار و مارمولک و کانگرو ها...
پ.ن.2. این بچه ها بزرگ شدن و من اصلا ندیدمشون! خداییش اینم شد زندگی؟!


Monday, May 02, 2011

959. من و آیفون و خواهر بزرگ



خواهر عزیزتر از جانم من رو آب به سر کرده بود که این اپلیکیشن WHAT'S APP رو دانلود کنم که بتونیم مجانی اس ام اس و عکس و اینا رد و بدل کنیم. البته که فکر خوبی بود، من تونستم در تمام دوران خرید کردن از نظراتش بهره بگیرم ( مشاوره آن لاین!). فقط مشکل اینه که هرچی براش میفرستم یه بار هم باید براش اس ام اس معمولی بزنم بگم "واتزاَپ" رو چک کن!
زندگیه داریم؟ تکنولوژی داریم؟ چی به چیه کلا؟...


Saturday, August 14, 2010

490. خواهر بزرگ،خواهر کوچک





می گم : به بچه ها گیر نده. بذار هرجور خودشون دوست دارن انتخاب کنن که اعتماد به نفسشون خوب بشه. اصلا همینجوری سرکشی کنن بهتره، وگرنه آخرش میشن یه گُهی مثل من ها...
می گه : حالا تو مثلا خیلی حرف گوش کن بودی؟
!
یعنی عاشق این خونسردانه ضایع کردنها شَم


واقعیتش اینه که من سرکش نبودم هیچ وقت متاسفانه! فرصتی برای سرکشی پیش نمیومد. معمولا هر غلطی می خواستم میکردم (یا حداقل می تونستم بکنم)




* عنوان مطلب، اسم کتابیه که خواهر بزرگ در عنفوان کودکی بنده (دوران مهد کودک) برام گرفته بود. یادمه که صفحه آخرش رو که خالی بود با نقاله خواهر بزرگ و خودکار نقاشی کرده بودم! روی جلدش هم برام عکس برگردون Sylvester رو چسبونده بود که البته من اون موقع نمی دونستم چیه.