Showing posts with label روان پریشیهای من. Show all posts
Showing posts with label روان پریشیهای من. Show all posts

Thursday, December 13, 2012

3315. A loser is singing



Failing is painful (and shameful)
You never get used to it
Every time is painful like it`s the first time
No matter what was the subject
Anatomy, relationship, life, work,...
It`s always the same
like it`s the first time
you! stay away
it`s contagious




Monday, May 02, 2011

961. Believe me


And every morning when I open my eyes, I wonder... Maybe I'm not a mouse
Maybe I 'm really a lioness



I've been changed
I'm not a mouse anymore
I'm strong now
DAMN IT

I don't care a
FFFFFFF
IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII
GGGGGGGGGGGGG
anymore

Do Yooouuu HEAR ME? NOT EVEN A fig


HAPPY YOU DON'T HEAR ME...





Thursday, April 28, 2011

951. من بنده آن دَمَم که...





When you know he doesn't wake up with your kiss
But still kiss him lightly , Warily

بیدار بشی
ببوسیش
بخوابی

دنیا از آنِ توست




Saturday, May 29, 2010

247. Delusion









به یه جایی میرسی که دیگه نه دیدن ش فایده داره نه شنیدن صداش
به یه جایی میرسی که باید از توی عکسها یا خاطرات یا چه میدونم هر جهنم دیگه ای
بکِشیش بیرون
لمسش کنی
که باور کنی یه روز وجود داشته واقعا
که باور کنی اون عکسها فتوشاپ نیست
که باور کنی اون خاطرات صرفا زاییده خیال پردازیهای تو نیست

که باور کنی توی بی شعور برای یه توهم دلتنگ نمیشی
برای یه توهم ...








Sunday, March 28, 2010

132. از هر دري سخني








برگشتم. احتمالا خوش گذشت. هوا خوب بود. همسفرهاي خوبي داشتم. صميمي و خاكي
من كه از يه كوه رفتن ساده به شدت هيجان زده ميشدم، حالا بعد از همچين سفري ميگم" احتمالا" خوش گذشت!
احساسات و هيجاناتم كلا تعطيل شده ظاهرا.
خوزستان خوب بود.
ولي شيراز يه چيز ديگه ست.
هرچي از زيبايي شيراز و تنبلي (و بد برخوردي ) مردمانش بگن كم گفتن.
بسيار بسيار بسيار شلوغ بود طبعا. حتما بايد يه بار ديگه مفصل برم، ترجيحا ارديبهشت.
تركيب كوه و فضاي سبز براي من كه مدتهاست طبيعت نديده ام حس فوق العاده اي بود.
عجب اشتباهي كردم كه دانشگاه شيراز نرفتم و وقتم رو در تهران تلف كردم.
شيراز شهر عشقه. داغ دلي كه تازه شد.

پنجشنبه برميگردم سر خونه زندگيم. هنوز دوستام رو نديدم و وقت ندارم طبق معمول.
دوستم هم كه از انگليس اومده بود و من نتونستم ببينمش.


داري مياي و من از همون پنجشنبه كه گفتي استرس گرفتم. كاش ميشد زودتر برگردم، اونجا هم كلي كار دارم.
5 روز بدون اينترنت تجربه سهمگيني بود، بخصوص كه هم منتظر نتيجه اون امتحان لعنتي بودم و هم مي خواستم ببينم برنامه كاري ماه ديگه ام چطوره كه تو داري مياي. هرچند كه اومدنت ربطي به من نداره.
4-5 روز بيشتر وقت ندارم كه تمرين كنم براي گذاشتن ماسك بيتفاوتي، براي تمرين سخت بودن، براي تمرين پنهان كردن همه اون هيجانات احمقانه اي كه فراريت داد. اين آخري زياد هم سخت نيست، خيلي وقته كه هيچ چيز هيجان زده ام نمي كنه.
نگران لحظه اي هستم كه مي بينمت . نگاهم خيلي سنگين شده. دوست ندارم بارش رو روي خودت احساس كني.
هيچ تصوري از اتفاقات هفته ديگه ندارم. نمي تونم براش برنامه ريزي كنم. دائم به خودم ميگم بزارش به عهده سرنوشت، هرچه بادا باد. ولي 5 دقيقه بعدش دوباره يادم ميره و فكر و نگرانيها شروع ميشه.



دلم ميخواد يه بار تنها برم شيراز و يه مدتي اونجا گم و گور بشم.
يه فال حافظ هم نگرفتم! ترسيدم راستش رو بگه...



Sunday, March 07, 2010

106. من تحملم زیاده (مجبوره)








من زنگ نمی زنم
امکان نداره
زنگ بزنم چی بگم مثلا؟!
بدتر از امشب هم بوده
اینم می گذره


پ.ن. باز چته لعنتی؟ تا همین 2-3 ساعت پیش که خوب بودی!
الان وضعت اینه فردا شب می خوای چه غلطی بکنی پس؟!





Saturday, January 23, 2010

49.

بازاین استرس و نگرانی لعنتی اومده سراغم.
تازه داشتم فکر می کردم یه کم آدم شدم که گویا اشتباه کردم.
این چندماه به اندازه همه عمرم زیر و رو شدم از دست تو
همون آرامش و اعتماد به نفس نصفه نیمه ای رو هم که داشتم نابود شد
اون وقت بازم حالا که نگرانم و حالم بده فقط تو می تونی آرومم کنی
نمیخوام ببینمت، نمیخوام باهات حرف بزنم،یعنی نمی تونم.
می دونم که لال می شم وفقط زل می زنم تو چشمات، و تو هم هیچ وقت نمی فهمی یعنی چی


کاش زنگ می زدی لعنتی