Thursday, April 19, 2012

3109. اراده



آدم توي زندگي هيچي نداشته باشه، فقط اراده داشته باشه. همه مشكلاتش حل ميشه.
تمام بدبختي من همين بي ارادگي محضه. اصن ميتونن من رو به عنوان نمونه تحقيقات روانشناسي مورد استفاده قرار بدن...
فردا امتحان فاينال اين بيولوژيه رو دارم و درواقع بايد صادقانه اعتراف كنم كه درس نخوندم! واضح و مبرهن است كه شرمنده هستم، استرس هم دارم ولي به دليل همون بي ارادگي، نخوندم. دو هفته هم وقت داشتم، بهانه هم ندارم. در واقع الان همه جزوه ها براي من حكم الفباي چيني رو دارن و فكر ميكنم كه اصن بخاطر همين نرفتم سراغشون.
اصن نميدونم كدوم رو بخونم!
بعله، تا صبح بيدارم. در تمام عمرم هيچ وقت شب امتحاني نبودم. خدا امشب رو بخير بگذرونه...

پ.ن. خيلي افقهاي روشني به چشم نميخوره، ميترسم دانشگاه هم وضعم همين بشه! نميدونم اشكال زبانه يا مطالب، يا جفتش شايد


Wednesday, April 18, 2012

3108. بزن زخمه


مرداني كه دستي بر ساز دارند
قطعا بهتر ميدانند چگونه ميتوان روح يك زن را نواخت...

Tuesday, April 17, 2012

3107. یواش تر، ما جا موندیم...



این سرعت پیشرفت تکنولوژی هم دیگه جدا گندش رو درآورده!
چند روزیه که تلویزیون گرفتیم، بخاطر عمه، وگرنه من و مانی که از اینترنت بیکار نمیشیم که تلویزیون نگاه کنیم. بعد کاملا گیج و ویج میزنیم باهاش. اولا که من هنوز تلویزیونهای جدید رو درک نمیکنم اصلا و نمیفهمم فرق ال ای دی و ال سی دی و پلاسما و باقی مشابهاتشون چیه! امیدی هم به یاد گرفتنش ندارم و علاقه ای هم. بعدش میرسیم به بحث شیرین تلویزیون کابلی. اینجا دیگه کاملا احساس یک موجود فضایی رو داشتم که تالاپی افتاده وسط زمین (یا شایدم برعکس). سیستمش که از اینترنت و مودم استفاده میکنه، این هیچی. بعد کارکردن باهاش خیلی خیلی عجیب غریبه به نظرم. وسط فیلم میتونی پاز کنی، بری دستشویی، بیای دوباره پلی کنی! میتونی یک عالمه گیگ فیلم ضبط کنی بعدا ببینی (این جدید نیست میدونم). میتونی خیلی کارای دیگه هم بکنی که هنوز سر درنیاوردیم ازش. وقتی اومدن وصلش کنن من خونه بودم و باید یاد میگرفتم، خوب حجم اطلاعات بالا بود و نوعشون هم خداییش طوری نبود که من همش رو بتونم یه جا یاد بگیرم! اینه که دو روزی طول کشید تا بتونیم ازش استفاده کنیم. بساطی داشتیم دیدنی... عمه دیگه پاک از ما نا امید شده بود.
مانی میگفت اسم این دستگاهه چیه الان (شبیه رسیور ماهواره ست، یه جور رسیوره در واقع). گفتم نمیدونم ولی میتونیم بهش بگیم کامپیوترِ تلویزیون، چون جدیدترین تکنولوژی ای که ما دوتا میشناسیم کامپیوتره! من اعلام کردم که دیگه چیز جدید یاد نمیگیرم و آخرین دستاوردم کارکردن با آیفون بوده (عرض خسته نباشید!) بعد دانشگاه هم میخوام برم با این وضع...

من البته زیاد به این قضیه اعتراف نمیکنم و ظاهرا قبولش هم ندارم ولی واقعیت اینه که سر درآوردن از تکنولوژی و اینجور چیزا یه کار مردونه ست. همین الان اگه فراز فسقلی هم اینجا بود جیک و پوکش رو برامون درآورده بود. مردا بی هوا دست به کار میشن و انقدر بالا پایینش میکنن تا میفهمن چی به چیه. خانومها اغلب با احتیاط برخورد میکنن و نگرانن که نکنه یه کاری بکنن که وضع بدتر بشه! به هرحال فعلا مرد خونواده یه استان دیگه ست، تا دفعه بعدی که بیاد باید بتونیم خودمون رو جمع کنیم.

پ.ن. چهارده پونزده سال پیش برخوردم با کامپیوتر هم چیزی شبیه این بود. چرا راه دور بریم، همین آیفون رو که گرفتم تا چهار پنج روز از توی جعبه درش نیاوردم (منتظر بودم مهرزاد اینا از تهران برگردن) چون میترسیدم خرابکاری کنم. تا اینکه بالاخره دل به دریا زدم و بازش کردم و تصادفا آیفون هم من رو نخورد.



Monday, April 16, 2012

3106. مخاطب خاص

مخاطب خاص باس یه خاص یتی داشته باشه:
شعری بتونه بگه برا آدم
سازی بزنه براش
صداش خوب باشه و بخونه براش
بتونه نقاشیش کنه
ازش عکسهای خوب بگیره
خلاصه که اقلا یه هنری داشته باشه دیگه

همین دیگه
پیداش کردین بذارین تو فریزر بی زحمت، شاید روزی دوباره عقل از سرم گریخت و هوای عاشقیت به سرم زد. اقلا این بار دست خالی برنگردیم از رابطه.
پ.ن. بنده هیچ ادعایی در هیچ یک از زمینه های فوق ندارم. همه که نباس هنرمند باشن. یه طرف قضیه کافیه. والا...

3105.

دل گمگشته ما را
با عطر زلفش
روزگاری داستانها بود

Sunday, April 15, 2012

3104.

بیقرارِ خنکای آب بر عطش
یاد باران یا بوی خوب نمش
بوی یادِ او،یادِ غمش
یاد رود با آن پیچ و خمش
دوست دارم عشق را
با همه زیاد و کمش

"مانی حامدی"

Friday, April 13, 2012

3103.

بايد اعتراف كنم كه اصلا حوصله آدم بزرگا رو ندارم! حرفهاي تكراري، تعصبهاي مصرانه، قضاوتهاي تمام نشدني ...
و آخرش هم نتيجه گيري اينكه: ايرانيها از بيكاري همش به زندگي همديگه كار دارن.

آدمها اغلب ايراداتي رو در ديگران ميبينند كه اتفاقا خودشون هم تا حد زيادي همون ايرادات رو دارند. و اتفاقا امكان نداره كه براي يك لحظه هم يكي از اونها رو قبول كنند.

خيلي خوش ميگذره، جاتون خالي...


3102. Hush up

خاله بازي دوست ندارم.
فردا مهمون داريم. ١٠ صبح آخه؟!!!
خجالت بكش، سكوت كن، لبخند بزن...
هر وقت انقدر عرضه داشتي كه خونه زندگي بزاري، بعد حق داري نظر بدي.
جهت يادآوري
پ.ن. جو خونواده زدگي ايراني كه ازش زديم بيرون (تازه من ايران وضعم خوب بود و زياد درگيرش نميشدم!)، اينجا داره باز تكرار ميشه. خيلي هم نزديك... ميتونست تابستون خوبي باشه، ولي زياد افقهاي جالبي به چشم نميخوره.
ساكت بچه، زشته! خيلي ناراحتي پاشو برو سر يه كاري كه هی تو خونه و جلوی چشم نباشي ...

3101. سه چوب كبريت

افروخته يك به يك سه چوب كبريت در دل ِ شب
نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت
دومين براى ديدن ِ چشمانت
آخرين براى ديدن ِ دهانت
و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت می فشارم.

ژاک پره ور

Thursday, April 12, 2012

3100. روی ایوان

روی ایوان
هنگامی که شب آوازش را سر میدهد
و سبزه خیس و شاداب بر ما مینگرد
شب بو از هوای ما بالا می آید
و تو با شکوفه های سیب پیراهنت
مرا و خانه را
به لبخندی خراب میکنی
و سرانگشتانت که هدیه ی خدایان
به من است
تو گویی انتهای جهان را به من مینماید
و صدای زنجره آواز شبهای عشق ماست
باران که ببارد
چنان تنگ در آغوشت گیرم
که ارزنی فرو نغلطد میان من و تو
و بوی شب بو میان ما،من وتو
به دام افتد

"مانی حامدی"

Monday, April 09, 2012

3099.



مهاجرت در سن بالا خیلی خیلی کار سختیه.
واقعیت اینه که پدر مادرهای ما با اینجا ارتباط برقرار نخواهند کرد. قطعا خوششون میاد ولی جا افتادن ی در کار نیست. کلافه و سر درگم خواهند بود همیشه، حتی اگر از بودن کنار بچه هاشون خوشحال باشن. طبعا احساس مسوولیت میکنیم که از اون خراب شده بیاریمشون بیرون، ولی واقعا قضیه به این سادگی نیست. خیلی وقتها شاید خودشون متوجه نشن، ولی احساس امنیتشون و اعتماد به نفسشون رو در محیطی غریبه از دست میدن و بچه ها هم که همه درگیر کار و زندگیشون هستن. باید واقع بین باشیم، زبان یاد گرفتن به این سادگی نیست و ما چندان حرفی برای گفتن باهم نداریم.
شاید مسافرت منطقی تر از مهاجرت باشه. برای هر دو طرف، هم بچه ها هم بزرگترها...

پ.ن. من از بچگی عقیده داشتم که زندگی کردن چند نسل در کنار هم توی یک خونه ایده خوبی نیست و خوب البته بسیار هم به نامهربونی و سنگ دلی و خودخواهی متهم شدم (درواقع فقط مامان تاییدم میکرد). ولی واقعیت اینه که نیازها، عادتها و عقاید نسلهای مختلف باهم فرق داره. هنوز که هنوزه توی ایران سعی میکنن به زور تلویزیون و فیلم و داستانهای غیرواقعی، به مردم القا کنن که زندگی کردن پدربزرگ مادربزرگها با بچه ها و نوه ها یه ارزش ه! شاید پنجاه سال پیش بوده، ولی الان دیگه نیست. در بهترین حالت همه صرفا همدیگه رو تحمل میکنن. به این نمیگن سنگ دلی، نمیگن بی محبت بودن، نمیگن نمک نشناسی، میگن منطقی فکر کردن. ارتباط در عین استقلال میتونه گزینه منطقی تری باشه. به خدا دوست داشتن لزوما به این معنی نیست که همه باید همیشه ورِ دل همدیگه باشن.

پ.ن.2. یه چیزی خوندم تازگی که به همراه این اتفاقات اخیردوباره این مسئله رو برام زنده کرد.



3098. هیچ وقت بهش نگفتم

اولین باری که باهم تلفنی حرف زدیم (هزارسال پیش تقریبا)، احساس کردم صداش خیلی شبیه رضا عطارانه (که خیلی دوستش داشتم)
الان که این فیلمش رو دیدم دوباره همه چی برام تداعی شد... قسمتهایی که عطاران حرف میزد چشمام رو میبستم.
گاهی دلت فقط برای شنیدن یه صدا تنگ میشه.
پیش میاد
میگذره

Sunday, April 08, 2012

3097.

چقدر امروز عصر جمعه بود...

Saturday, April 07, 2012

3096. از دل گریخته ها...


گاهی نمیدانی از دست داده ای
یا از دست رفته ای

شاید هم

از دست داده ای که از دست رفته ای...

پ.ن. اولی رو جایی خوندم و بلافاصله دومیش به ذهنم رسید!

Thursday, April 05, 2012

3095. همه چیز تمام میشود

رابطه انسانی عمر مفیدی دارد.
متاسفانه داستانهای عاشقانه با ریاکاری و احساساتگرایی چنین باوری ایجاد کردهاند که عشق هرگز نمیمیرد.
نه دوست من!
عشق هم میمیرد.
یک باره احساس میکنی دلت تنگ نمیشود.
همیشه هم اسمش هرزگی نیست.
گاهی اوقات واقعن همه چیز تمام میشود.
تمام میشود.
جوری تمام میشود که انگار هرگز نبوده است.

مجنون لیلی / سید ابراهیم نبوی

پ.ن. همه چیز تموم میشه. همه چیز غیر از بدبختیها و نگرانیها

Tuesday, April 03, 2012

3094. وقتي دوري، آدم نيستي


وقتي دوري هيچ خبري رو بهت نميگن چون: شما كه دوريد و كاري از دستتون برنمياد و چرا بيخودي نگرانتون كنيم. ما هم بالاخره ميفهميم و شاكي ميشيم كه: مگه ما آدم نيستيم و جزو اون خونواده نيستيم و چرا هيچي نميگين.
شايد اونا هم حق داشته باشن، ولي ما بيشتر حق داريم. ما نه قلبمون رو عمل كرديم، نه حامله ايم نه سن مون بالاست كه هول بكنيم، بايد بفهميم
براي همون خونواده نصفه نيمه باقي مونده چه اتفاقي داره مي افته يا نه؟!! ديگه شورش رو درآوردن...
امروز يه فصل گريه كردم براي خان داداش و يه فصل هم از دست جناب باباخان، بذار زنگ بزنه... فقط خودشون خواهر برادري بلدن، ما ها آدم نيستيم كه احساس داشته باشيم!
دوسال پيش هم اگر من انقدر پيله و فضولي نميكردم نمي خواستن صداش رو دربيارن، تا بعد كه دكترش گفته بود همه خواهر برادرا بايد چكاپ انجام بديم!
پ.ن. بيخود نبود اين چند روزه همش فكر مامان بودم و هي دلم شور ميزد.
پ.ن.٢. اينجا هم خرابكاري كردم و گند زدم! يكي نيست بگه بچه پر روو! يه چيزي ببند روي چشمت بگير كپه ت رو بزار ديگه خبرت! اين اداهات رو هم بزار براي خونه خودت. اعصاب ماني هم خورد شد :(



3093.


اينايي كه خوابيدنشون سخته و با كوچكترين صدا و نوري بيدار ميشن و تو هر شرايطي خوابشون نميبره... به اينا طعنه كنايه نزنيد. گناه دارن. دست خودشون كه نيست.
بدبختيم ما اصن یه وضی ...
نمیدونم والله، امید چندانی ندارم که دیگه بعد از سی سال تغییری در این سیستمم پیش بیاد. شرمنده م به خدا...


Monday, April 02, 2012

3092. يك روز بي اعصابانه

زودتر اين دانشگاه لعنتي شروع بشه كه هي هركي بهم ميرسه نپرسه : پس چكار ميكني اين همه وقتت رو؟ فقط يك روز كلاس داري كه! پس چرا گواهينامه نميگيري كه به درد يه كسي بخوري؟... اصن من نميخوام گواهينامه بگيرم، به درد هيچ كس هم نخورده م و نميخورم.
كدوم همه وقت؟ پس چرا اينترنت بازيهام محدود شده به موبايل و توي تخت قبل از خواب؟!
خودم هم كم كم داره باورم ميشه كه يك عالمه وقت دارم و لابد همش دارم ميخورم و ميخوابم! هنوز وقت نكردم عكسهاي پيك نيك هفته پيش رو نگاه كنم حتي! كامپيوتر فقط چند دقيقه براي چك كردن دستور غذا يا وضع هوا روشن ميشه! جيم هم كه حرفش رو نزن... البته در اينكه تايم منيجمنتم خوب نيست كه بحثي نيست، ولي واقعا بيكار هم نيستم.
اين كلاسه تموم بشه برم يه چند روزي سفر، به جهنم كه اينا پولهاي شهريه دانشگاهه. من الان دلم ميخواد برم مسافرت. ده سال ديگه كه درب و داغون شدم ديگه چه لذتي داره! هميشه مثلا به فكر دو روز ديگه بودم و هي "براي اين كارا وقت زياده" ، آخرش هم نه همون موقع لذت بردم و نه به اصطلاح آينده نگري هام به جايي رسيد.
مثل آدم به موقع درسهاتون رو بخونيد كه بعدا مث من سر پيري اينجوري گريپاچ نكنيد.
شايد بايد اصن يه دانشگاهي خارج از تورنتو پيدا مي كردم. حوصله "مراقب بودن" ندارم، تجربه ش رو هم. هميشه هركاري خواستم كردم. حوصله و اعصاب قضاوت شدن ندارم. حوصله شنيدن حرفهاي تكراري و ماجراهاي ايران رو ندارم. حوصله ندارم هي دايم تكرار كنم كه "حرف نزن بچه، تو نظر نده" و همش هم از دستم درميره آخرش...
بايد ببينم از سال دوم دانشگاه ميشه منتقلش كنم يه جاي پرت و پلايي يا نه. چشمم كور ميرم سركار فوقش. اين همه آدم چطوري درس ميخونن و كار ميكنن، منم يكيش.
امشب بدجوري قر و قاطي م. هي مامان زد توي سر خودش كه بچه بيا برو استراليا، منم كه طبق معمول حرف گوش نكردم.فكر اين روزا رو كرده بود...الهي بميرم براش از اين ته تغاري ننرش هم شانس نياورد!
وقتي ديگران رو نقد ميكنن، قطعا صابونش به تن تو هم خواهد خورد. مراقب رفتارت باش
فقط باید یه بهانه درست و حسابی پیدا کنم که مانی ناراحت نشه.

Sunday, April 01, 2012

3091.

3090. نوروز ٨٨

قشنگترين دروغ سيزده:

- دوستم داري؟
+ معلومه كه دوستت دارم فسقلي كه با يه آبجو مست كردي...