Monday, February 28, 2011

886. آب رو بریزم کجا؟!



چند دقیقه ایه که بوی سوختنی میاد. هی به خودم میگم، نه بابا! آبش زیاد بود. به این زودی تموم نمیشه. نمیکنم اقلا پاشم برم یه نگاه بندازم ببینم چه خبره توی اون آشپزخونه کوفتی...


Sunday, February 27, 2011

885. توو گلوتون گیر کنه ایشالله



اضافه حقوق و پاداش سرتون رو بخوره، حقوقمون رو بدین اقلا بابا، ماه تموم شد!


Friday, February 25, 2011

884. پاسپورت هم درد ما رو دیگه دوا نمیکنه



اخیرا یک خلبان ایرانی تبعه انگلستان که به استخدام شرکت خفن Emirates دراومده بود، با مشکل رد درخواست ویزای کار مواجه شد. صداش کردن سازمان پلیس و اطلاعات و بازخواستش کردن که: کی برای تو ویزا گرفته؟ تو ایرانی هستی...! احمقها نکردن اقلا مدارکش رو چک کنن اول، فکر کردن به کسی رشوه داده که براش ویزا بگیره! یعنی این انگلیسیهای پر مدعا حاضر شدن به این آدم پاسپورت بدن، بعد این نوچه هاشون حاضر نیستن یه ویزای کار سه ساله بهش بدن! من بودم میرفتم سفارت انگلیس شکایت میکردم. طرف تو تیم ملی فوتبال یه کشور هم بخواد بازی کنه پاسپورتش رو داشته باشه کاقیه، دیگه نمیان گیر بدن که نخیر، تو اصالتا کجایی هستی و اِل و بِل!
گندش رو درآوردن واقعا. لیاقتشون همین هندی پاکستانیهای کثیف نشُسته و بیشعوره که هربار روزنامه رو باز میکنی دو صفحه درباره دسته گلهای تجاوز و زورگیری و قتل بچه و بزرگ ازشون نوشته، تازه اینجا مطبوعات به شدت سانسور میشن و نمیخوان تصویر امنیت رویایی که از کشورشون وجود داره یه ذره خدشه دار بشه.
آره باباجون ایرانیم، تا چشمتون هم دربیاد اصن...


883. خوش خبر باشی



دوستان لطف کردن خبر دادن که وبلاگم در ایران فیلتر شده!
البته چشماتون قشنگ میبینه، ولی چهارتا نق و نوق شخصی و چندتا غرولند کاری که دیگه این حرفا رو نداره. زحمتتون شد به هرحال، باس ببخشین.
ماشالله دوستان همه خودشون واردن و راهش رو پیدا میکنن، ولی استفاده از گوگل ریدر میتونه کمک کنه. https رو نمیدونم، ولی خدا رو چه دیدی، شاید شد.

زیاده عرضی نیست
مچکرم

پ.ن. میگم چرا کسی سر نمیزنه، تو نگو فیلتره...(تریپ دلخوشی دادن!)


Tuesday, February 22, 2011

882. بحرین، سُک سُک



حالا مثلا توی همین مملکت گل و بلبل و مهرپرور، رفتار حکو.مت شی.عی با برادران سُنی خیلی خوبه که همه دارن الان خودشون رو به در و دیوار میکوبن؟! حالا اونجا یه بار بستنشون به گلوله، اینجا 32 ساله که ماهی چندتا کُرد و بلوچ سنی رو به جرم به اصطلاح معاند و قاچاقچی اعدام میکنن. خیلی ناراحتن پاشن برن ایران و عراق زیر سایه حکومت عدالت پرور شی.عی به سلامت زندگی کنن. یارو شیعه ست، فارسی هم حرف میزنه، بعد بهشون هم میگی تا همین 50 سال پیش بحرین جزو ایران بود شاکی میشن. چی بگه آدم آخه...

شاید ربطی نداشته باشه البته، ولی جا داره همینجا یادی هم از اون مسل.مونهای دوآتیشه مقیم اروپا بکنم که هی خودشون رو تیکه پاره میکنن که چرا برقه (نقاب) ممنوعه، چرا نمیزارین بیشتر مسجد بسازیم، چرا مردم لخت میرن کنار دریا،... خوب عوضی! به جای این همه شعار و اعتراض پاشوخودت رو جمع کن برو یه مملکت اس.لامی به خوبی و خوشی خبر مرگت زندگی کن، انقدر هم چوب تو آستین ملت نکن. میرن کشور مردم رو شلوغ میکنن، از امکاناتش استفاده میکنن، حاضر هم نیستن برن خاورمیانه زندگی کنن، دو قورت و نیمشون هم باقیه. خاک بر سر اون حکومتهای ابلهی که اینا رو نگه میدارن اصلا...


881.



هم اکنون مطلع شدم (توسط نامه های داخلی شرکت) که سود خالص شرکت در سال میلادی گذشته 309 میلیون درهم بوده. تف توو رووشون که همچنان خبری از اضافه حقوق و پاداش نیست، اگرهم بعدا خبری بشه قطعا در حد صدقه به گدا خواهد بود.
بی تربیت شدم، میدونم. احتمالا باید بگم متاسفم.


880. برمیگردیم



باز من برگشتم به دنیای خودم. یه جورایی زنگ تفریح خوبی بود. هرچند که اطرافیان همه غمگین بودن و حال هممون گرفته بود.
دیدن دوستای خوب قدیمی که همیشه مزاحمشون میشم و وقتی کنارشون هستم "همه چی آرومه" و F...k the world .
هنوز تسلیت گفتن یاد نگرفتم، خیلی سخته. انگار وقتی تسلیت میگی همه چی واقعی میشه. همش فکر میکردم ذکر دوباره ش یادآوری دردناکیه براشون. فقط تونستم محکم بغلش کنم...
قسمت خوب قضیه چک کردن آلبومهای قدیمی بود و تورق دفترهای خاطراتم. چقدر خندیدم از یادآوری خاطرات دانشگاه کرج. چقدر دلم تنگ شد. جقدر برام عجیب بود که یه قسمتهایی رو یادم رفته بود، من که انقدر همه چیز با جزییات یادمه! توی تقویم مینوشتم. صفحات نوشته شده رو جدا کردم و آوردم. دلم نیومد بندازمشون دور. از 84 به بعد دیگه ننوشتم. فکر کنم اون موقع بود که شروع کردم به نوشتن در یاهو 360...
خوب بود کلا. عید دیگه درست و حسابی وقت دارم به بقیه دوستام هم سر بزنم. توی این بدو بدوهای سه روزه نمیتونم همه رو ببینم و همش عذاب وجدان دارم...

ولکام بک به دنیای واقعی... کار و کار و کار تا عید

پ.ن. دوست خوبی خواب خیلی خوبی برام دیده بود. هرچند خیلی خیلی دور از ذهنه ولی صرفا شنیدنش هم قشنگ بود و آرام بخش. خیلی وقته که دیگه خودم از این خوابها نمیبینم. به هرحال خدا از دهنش بشنوه...

پ.ن.2. برداشت مفید دیگرم هم سرماخوردگی بود البته. آدم 34 ساعت نخوابه اگه سرمانخوره عجیبه


Friday, February 18, 2011

879. Half Done



دانشگاههای آنتاریو شرشون کنده شد بالاخره. وقتی برگشتم خدمت دانشگاههای آلبرتا میرسم. شب زنده داری مفیدی بود. راضیم ازش.


878. چند روزی با واقعیت



سخت ترین قسمت تهران رفتن (بعد از پروسه های خسته کننده فرودگاه) دوری از اینترنت و فضای مجازیست. احساس میکنم از دنیای خودم کنده شدم افتادم یه جای غریبه که دستم به جایی بند نیست. گهگاهی لازمه شاید...
فردا میرم تهران برای سه روز طبق معمول، به صرف دکتر و البته ابراز همدردی و تسلیت و این حرفا! شاید قسمت شد راهپینهیتیتمایی هم رفتیم. فوقش میمیرم راحت میشم از همه چی باهم.
فعلا که امشب درگیرم با این دانشگاهها. تاحالا که رو هرچی دست گذاشتم همه بسته شدن! تنبلی کار دستم داد بالاخره. احساس کسی رو دارم که فردا صبح امتحان داره و یک پنجم درسها رو بیشتر نخونده. دلشوره بدیه و صد البته که حقم ه. فکر کنم تا ساعت 8 که برم فرودگاه نخوابم کلا.

پ.ن. قبلا ها یه سختی دیگه ش هم این بود که احساس میکردم ازش دور میشم، درحالیکه عملا فاصله کمتر میشه و اختلاف ساعت هم صفر. در دنیای مجاز هم که نمی پلکه که بگم ارتباطم کم میشه (کدوم ارتباط بابا!) خلاصه که نمیدونم چه مرگم میشد. حالا دیگه فکر نکنم همچین حسی داشته باشم. نمیدونم. از وقتی بهتر شدم (!) نرفتم که بدونم فرقی کرده حسم یا نه...

برم به بدبختیم برسم بابا...


877. دسته گلهایی که به آب میدم



یعنی سر درآوردن از این سایتهای کذایی دانشگاهها انقدر سخته، دیگه درس خوندنش چه خواهد بود!
به نظر میرسه deadline یکی از دانشگاهها رو از دست دادم به سلامتی... خدا به خیر بگذرونه


876. بس که دزدن پدسگا...



قبلا هرکس میخواست بره تظاهرات قبلش فیس بوکش رو میبست و ایمیلهاش رو یه خونه تکونی میکرد و خلاصه رد پاهای اینترنتیش رو کم و بیش کمرنگ میکرد. حالا دیگه هرکی میخواد بره همه جا جار میزنه که آهای ملت بدانید و آگاه باشید که من فلان روز دارم میرم تظاهرات به طرفداری از فلانی. یه کاغذ هم مینویسه میزاره تو جیبش که : لعنت به پدر و مادر بسیجی ای که به جنازه من دست بزنه. چندتا عکس هم برای محکم کاری با لباس و دستبند و سربند سبز میزاره این ور اونور. مملکته برامون درست کردن؟!


Thursday, February 17, 2011

875. عید بلاتکلیف



با این فوت ناگهانی همه برنامه های عید تغییر کرد. اون همه چک وچونه برای مرخصی و بلیت وخرید و اینا نسبتا بیهوده بوده ظاهرا. با عقب افتادن عروسی دیگه 13 روز مرخصی در تهران به نظرم خیلی بی مزه طولانیه. بخصوص که حال و هوای شادی هم نخواهد داشت، حس و دل خوزستان رفتن هم ندارم. دارم فکر میکنم هفته دوم رو فقط برم تهران و هفته اول رو برم یه جایی مسافرت. مثلا تایلند شاید ( تو خواب به ذهنم خطور کرد!). ویزای شینگن گرفتن پروسه ش خیلی طولانیه، ترکیه میتونست خوب باشه ولی اعصاب سر و کله زدن با مشکلات زبانی رو ندارم و جای دیگه ای هم به ذهنم نمیرسه. شاید کمی طبیعت برام خوب باشه...

پ.ن. به نظرم تازه رفته بودم مرخصی ولی در واقع تا مارچ که بخوام دوباره برم میشه 5 ماه. آنچنان فشُراندَنِمان که نفهمیدم زمان چطور گذشت! موندیم درب و داغون و خسته.
پ.ن.2. مهمترین نظراتی که داده خواهد شد: آخه آدم تنهایی میره تایلند؟! حالا من میرم براتون تعریف میکنم که خوبه یا نه


874.



چه خبر بشه امشب کنسرت شجریان...


Wednesday, February 16, 2011

873. انقدرهمش نزنین دیگه



یکی میگفت کاش روابط ایران با دولت جدید مصر خوب بشه، بتونیم بریم سر قبر شاه. یکی نیست بگه آخه ابله! روابطشون با اونا خوب بشه که اولین درخواستشون خراب کردن اون قبر کذاییه...
داشتم فیلم فرح رو از بی بی سی نگاه میکنم. رفتن یه جمعی که ولی.عهد هم هست، خانومه میگه برای ما الان ایشون شاهه. شاه بودن توی خونِشونه، آدمی که شاه متولد میشه که نمیشه این رو ازش گرفت... بسسسسسسسه بابا. اون خودش انقدر جو گیر نیست که اینا هستن! خوبه همه میدونن پدربزرگش از پشت کوه اومده و به زور هم شاه شده بوده. همچین جوگیر شدن که انگار طرف از سلسله پادشاهی 2000 ساله اومده. حالا درسته که روحش شاد و خدا پدرش رو بیامرزه و کاش یه کم عُرضه داشت که الان حال و روز ما این نبود، ولی دیگه اینجوریا هم نیست والله


Tuesday, February 15, 2011

872. ...ARRETES DE PARLER



احساس میکنم این چند روزه خیلی حرف زدم. شاید سردردهام مال همینه.
شاید بهتر باشه یه مدتی سکوت اختیار کنم، مردم هم یه نفسی بکشن.
لازم نیست همه جا و درباره همه چی نظر بدم. خوب هم نیست.




871. رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون



قیافه ش دیروز تو کنفرانس خبری دیدنی بود. از اون پوزخندهای احمقانه عاقل اندر سفیهش خبری نبود. ریختش شده بود مثل صبح روز انتخصابات، عُنق و درهم. کاردش میزدی خونش درنمیومد. شده بود مثل این پدر مادرها که هی به بچه شیطونشون چشم غره میرن که "بزار مهمونا برن، خدمتت میرسم". عکسش رو پیدا نمیکنم متاسفانه هرچی میگردم. یکی هم یه لیوان آب نداد دستش که بریزه اونجا که میسوزه...
این گل آقا هم که نامردی نکرده کل کابینه روبا متعلقات برداشته با خودش آورده، حالا خوش اومدین ولی آخه خداییش چه خبره سیصد نفر؟!
تازه جلو مهمونشون آبروداری کردن یعنی که ملت رو ندریدن!

پ.ن. دیروز روز خوبی بود، کلی انرژی مثبت داشت. حالا این نماینده نماها هر زری میخوان بزنن.
پ.ن.2. صبح استندبای بودم توی شرکت. به یارو گفتم من رو نفرست پرواز، خسته م. گفت دو روز OFF بودی که، گفتم نه، دیروز تظاهرات بودم. هاج و واج نگام کرد!


Sunday, February 13, 2011

870. امشب در سر شوری دارم



دلم شور میزنه. یه ته مونده ی امیدی هم ته دلم هست که دوست دارم فکر کنم فردا روز خوبیه، یه شروع دوباره. ولی نگرانیش هم وِلَم نمیکنه. باز تا صبح خواب خیابون و مردم و تظاهرات میبینم حتما. امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه. امیدوارم کسی طوریش نشه. نگران فردا شب هستم که نشستم اینجا و همه رو حاضر غایب میکنم... کاش میشد یه کاری بکنم از اینجا، کاش میشد یه جوری بهشون انرژی مثبت بدیم.

پارسال این موقع هم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، اما آن کجا و این کجا...

پایدار باشید و امیدوار و موفق

869.



یه جا دیگه تظاهراته، اینجا اینترنت ما به هن و هون افتاده. فکر کنم این دفعه لنگر رو از سمت فجیره انداختن رو کابل!


Saturday, February 12, 2011

868.



دوستی میگفت وقتی بچه بودیم همش خبر تولد میشنیدیم، الان چند ساله که همش خبر مرگ و میر میشنویم، فکر کنم داریم پیر میشیم!
راست میگفت به نظرم. هرچی بزرگتر میشی تعداد آدمهایی که میشناسیم وباهاشون خاطره داریم و میمیرن بیشتر میشه، متاسفانه. برای ما که سخته، برای اونهایی که مرگ نسل بعد از خودشون رو میبینن دیگه چقدر حس سنگینیه...
تا یه مدت همه باهم مهربون میشن و یادشون میفته که همه چی همین قدر در لحظه اتفاق میفته و شاید فردایی نباشه که بهم بگیم چقدر برای هم مهم هستیم. کاش میشد تا وقت داریم نزدیک هم باشیم، که نمیشه بدبختانه.


Thursday, February 10, 2011

867.



وقتی نمیدونی برای اون که رفته اشک میریزی یا برای اونهایی که موندن...

آدمها نباید ناگهانی بمیرن. اصلا منصفانه نیست، حداقل برای بازماندگان! تازه خودشون هم حتما کلی حرف نگفته دارن.
خدایا! حداقل این یه چیز رو به بنده هات بدهکاری
هیچ وقت نمیفهمیم آخرین لحظه داشته به چی فکر میکرده. اصلا فرصت فکر کردن داشته یا نه!