Sunday, July 31, 2011

1087. علیمردان خان و بابا بزرگش




میگه ریاضیش که خوب شده. انشاش خوب نبوده که اونم هیچکدوم انشا تون خوب نبود.
خوب پدر جان میخوای طرف نوه ت رو بگیری چرا ما رو خراب میکنی حالا؟!

حالا بقیه ی درسامون که خوب بود خیلی خبر داشتی شما؟ خوبه که هر چند وقت یه بار از من میپرسیدی کلاس چندمی راستی؟ (انگار که 13 تا بچه داشت! خوبه که فقط من مدرسه ای بودم ها!). هیچ وقت نفهمیدی که من همه کتابای توی کتابخونه ت رو خونده بودم، حالا هی میای چهارتا بچه جغل رو دانشمند صدا میکنی و پز بچه های مردم رو میدی...
والله به قرعان...
از ما که دیگه گذشت، به دل هم نگرفتیم، شما هم درست نشدی که نشدی که نمیشی. بیخیال...

پ.ن. قربون این پسرک تخس م برم که فقط بابابزرگش اینقدر خرابکاریهاش رو ماستمالی میکنه. خوبه که خوش ن باهم



Friday, July 29, 2011

1086.





نمیدونم افسردگی ناشی از سرماخوردگیه، یا مال غروب جمعه ست یا استرس سفر یا چه مرگمه کلا!

وقتی یکی بهت میگه " نگران نباش، بذارش به عهده من"، خیلی حس خوبیه. هرچند من وسواسی تر از اونی هستم که واقعا به این حرف عمل کنم، ولی صرف شنیدنش آرامش بخشه قاعدتا. گهگاهی این جمله رو به آدمهای اطرافتون بگین. باور کنید مسوولیت خاصی براتون ایجاد نمیکنه، طرف هم کوله پشتیش رو در نمیاره بندازه روی کول شما، نگران نباشین. فقط یه کم حالش بهتر میشه احتمالا.

فکر میکردم کسی جایگزینش نمیشه چون خودم نمیخوام (نه بخاطر لجبازی، صرفا حسش رو نداشتم). حالا فهمیدم که نمیشه چون نمیتونم، حتی وقتی که آگاهانه اراده بکنم. انگار کلا فانکشن هام خراب شده! آشنا شدن با آدمهای جدید خوبه، یه سری چیزا برای آدم روشن میشه، حتی اگه ترسناک باشه... حالا هی به خودت دلداری بده که "جاست فور فان، من که دیگه دارم میرم". پس چرا فان نیست آخه؟!!!!

" تنهایی" نیست که اذیت میکنه. مشکل نبودن " اون" ی که میخوای باشه ست. یه تیکه بزرگ پازل اون وسط خالی مونده و هی تو ذوق میزنه. با هیچی هم پر نمیشه. دوست دارم پازل رو بردارم و محکم پرتش کنم توی دیوار...


دماغم و گلوم و گوشم و دلم، همشون باهم گرفته!

میگذره
خوب میشم
مهم نیست


پ.ن. یه وقتی شنیدن صداش خیلی کمک میکرد. یه وقتی... الان دیگه اون قدر شجاع نیستم.


Thursday, July 28, 2011

1085. مگه خودم آدم نیستم؟!




اینایی که فکر میکنن دلیل لباس خواب خریدن حتما باید وجود شخص دومی در زندگی خصوصیتون باشه.
خواستم بگم هنوزم وجود دارن همچین آدمهایی...
اینجا قرن بیست و یکم، آی لاو یو پی ام سی

WHO CARES البته



1084.



خوب نمیشم و اعصاب ندارم ها... روز off خودم رو هم جزو مرخصی استعلاجیها حساب کردن چون قبلش و بعدش ریپورت سیک کردم! نامردا... فردا شب دیگه هرجور شده باید پروازم رو برم وگرنه چند روز دیگه هم میزارن تو کاسه م. تازه بعدشم میگن تو که ریپورت سیک کردی و مریضی، مسافرت هم نمیشه بری! نخندین، واقعا میگن...
رفتم خرید، سینما فیلم خوب نداشت. و باید یه اعتراف شرم آوری بکنم: من خرید دوست دارم (تا حالا هم که فکر میکردم دوست ندارم، بخاطر تنبلیم بود!). باید هرچی زودتر از این محیط خطرناک دور بشم!

برم چمدون ببندم که حسابی خوابم میاد و حال ندارم اصن. دکتره گفت آنتیبیتیکها رونمیخواد سر ساعت بخوری، زودتر بخورتا فردا شب بهتر بشی! فکر کنم میخواد از تکنیک غافلگیری استفاده کنه...



Wednesday, July 27, 2011

1083. همچنان من و credit card




کردیت کارتم رو عوض کردن. ولی هنوز فرم ها رو پر نکردم که پولهای برداشته شده رو پس بدن. بعد حالا تقریبا پُره. فردا باید برم خرید و اصلا اعتماد به نفس ندارم!
همه اینجورین یا فقط من؟!


1082. آی گوشـــــــــــم




گوش درد آخرین چیزی بود که لازم داشتم توی این هاگیر واگیر! حالا واقعا لازم بود گوش و حلق و بینی به هم ربط داشته باشن؟! امروز هم نرفتم سرکار و یه پرواز طولانی از دست دادم، بعد هی میگم پول ندارم! باز باید برم کلینیک فرودگاه برای گواهی و آنتیبیوتیک میده لابد. انقدر دواهای اشتباهی به بچه ها دادن که جرات نمیکنم تجویزاتشون رو اجرا کنم. دکتر خودم هم دوره و اوووووووه کی میره این همه راه رو... فعلا به همین درمانهای خودم بسنده میکنم تا برم تهران. هی به خودم میگم : باید دوره ش بگذره، دوا خوردن فایده نداره (مخصوصا آنتیبیوتیک که نابودم میکنه کلا)
تمام محیطهای داخلی اینجا با بیرون حداقل 20 درجه اختلاف دما داره. بعد هی میگن تو چه جوری مریض میشی. با این وضع والله اگه آدم مریض نشه عجیبه!
فردا میرم دریا، یه کم آفتاب بخورم میکروبها و ویرووسهام کشته بشه بلکه.



Tuesday, July 26, 2011

1081.




هیچ جا نرفتم! نشستم توی خونه و استراحت کردم مثلن. فیلم دیدم، angry birds بازی کردم. چرت زدم و هی به خودم گفتم: باید استراحت کنی که خوب بشی. فردا دیگه نباید ریپورت سیک کنی. نباید اینجوری مریض بری تهران...
دارم فکر میکنم دوهفته برم تهران خیلی زیاده، دلم هوس ماسوله کرده! یا حتی قلعه نمیدونم چی چی خان که این روزا هی عکسهاش رو میبینم! ولی فکر نمیکنم سفری جور بشه. ماه رمضون هم که هست و حسابی رو اعصابه. هم اینجا هم تهران. ولی تهران بدتر! نمیشه روز با کسی برنامه بذارم و همه چی میمونه برای شبها. بریم یه جایی که ماه رمضون انقدر شدید نره تو چشم آدم و زندگی رو مختل نکنه... شاید چند روزی زودتر برگردم و یه جایی برم.

پ.ن. میگم باز داره ماه رمضون میشه و همه بارها و کلاب ها هم تعطیل میشن، اَه، این چه مملکتیه!
میگه: آره والله، تو هم که هر شب هر شب بار و کلاب بودی، حالا میخوای چیکار کنی یه ماه؟!!!!



1080. بی خیال هزاران کار انجام نشده




میخوام برم سینما. همین حالا با این حالم! دریا که نرفتم اقلا یه کار تفریحی بکنم. یکی دوتا از خرید ها هم مونده هنوز که امروز آخرین فرصته دیگه.
سینما خیلی سرده. ولی خیلی وقته نرفتم و هوس کردم. یه فیلمی از جولیا رابرتز آورده انگار. برم لباس گرم ها رو دربیارم...




Monday, July 25, 2011

1079.




واقعا که دست مریزاد به این وقت شناسیت! همین امشب که فردا تعطیلم و میخواستم میگساری کنم آخه وقت گلو درد و مریضی بود؟ اینه تدبیر نامتناهی ت؟!



1078.




بازم بیخوابی کار دستم داد. این پرواز کابل با اون ساعت عجیب غریبش و تاخیر طولانی توی فرودگاهش... 25 ساعت تحمل بیخوابی دیگه از سن و سال من گذشته. به اضافه اینکه کلا خسته بودم این روزها. احساس میکردم که خیلی وقته دارم میرم سرکار و انگار خسته شدم، ولی فکر کردم دچار توهم شدم! بالاخره امروز سرما خوردم و معلوم شد که چندان هم توهم نبوده. پرواز نرفتم امروز و به جاش رفتم خرید ها رو انجام دادم و یه کم خیالم راحت شد اقلا. الان چشمام باز نمیشه، ولی باید پاشم برم تا فرودگاه هم گواهی بگیرم برای امروز هم بلیتم رو بگیرم.
باز دم رفتن شد و من مریضم! بدبختی داریم ها...

پ.ن. پریزاد میگه انگار از اونایی هستی که از خواب پامیشی اولش بداخلاقی. گفتم نه، کلا بداخلاقم، ربطی به خواب نداره! بیچاره چند روز کلا اینجا بود اصن هیچ کاری نشد بکنیم. آخرش هم که مریض شدیم!



Saturday, July 23, 2011

1077.




حاضرم هرچی داشتم میدادم ولی الان هفته اول آوریل 2010 بود...

ولی نه من چیزی دارم، نه تو پای معامله ای! اگه به تو باشه که هرچی دارم میگیری و بعدشم میگی: خیــــــــط!
یه عمر هی ما خدا خدا کردیم، آخرشم صدای اون که قبولت نداشت زودتر بهت رسید و پارتیش کلفت تر بود انگار.
تو هم مثل بنده هات همونایی رو که محل ت نمیذارن تحویل میگیری.
باشه...



Thursday, July 21, 2011

1076.




نمیدونم نگران اون یکی هستم که اونجا داره غصه می خوره و انقدر الکی خودش رو داغون کرده و خودش هم نمیدونه چشه، یا نگران این یکی که اینجاست و اعصابش خورد شده و حرص میخوره ونگرانه و کاری نمیتونه بکنه و بلیت هم نیست که زودتر برگرده!
از بس که هی هرکی رسید گفت اینا چه جوری انقدر کار و بارشون خوب شد، اینا چه جوری انقدر باهم خوبن بعد از این همه سال، اینا چه جوری... خلاصه که اینا همینجوری که سرشون به کار خودشونه ظاهرا حسابی رفتن تو چش همه! آقا اصن یکی که کار و زندگیش خوبه باهاش قطع رابطه کنین، والله به خدا !!!

به قول نادر ابراهیمی: با نصف خنده ات بخند، کمال غصه می آورد.

پ.ن. کم کم من هم دارم دلشوره میگیرم که نکنه واقعا یه اتفاقی افتاده! مثبت ترین آدمهایی که تاحالا دیدم یه جورایی هنگ کردن انگار.


1075. راست باز و پاک باز و امیر باش (گیرم که امیر بازنده!)




میگم من از این کارها بلد نیستم، یاد هم نمیگیرم. این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن ها رو درک نمیکنم. بچه 16 ساله که نیستیم. آدم یا میخواد یا نمیخواد. دیگه اینکه این کار رو بکنم که اون نتیجه رو بده و این برنامه ریزیهای سیاستمدارانه رو در رابطه ها درک نمیکنم. نمیفهمم چطور میشه با سرکار گذاشتن و حالگیری کردن عزیز شد مثلا. دوتا آدم عاقل و بالغ احتمالا باید بر مبنای احترام متقابل رفتار بکنن.
میگه: تو بچسب به همین تئوریهای مدرن احترام متقابل و "بهترین سیاست، صداقته" که هی بشینی تا دوسال بعدش فکر کنی که چی شد که اینجوری شد! فعلا که میبینی توی همین قرن بیست و یکم هنوز همون روشهای قدیمی هستن که به نتیجه میرسن...

بدبختی اینه که میدونم که راست میگه و من فقط دارم الکی ضعف خودم رو توجیه میکنم!


پ.ن. اشتباه که زیاد کردم. صرفا تکرار نکردن بخشی از اون اشتباهات هم کلی میتونه مثبت واقع بشه، وگرنه دیگه انقدر با سیاست شدن کار من نیست واقعا. ولی در عوض یه چیز رو خوب یاد گرفتم و بهش هم عمل میکنم: وقتی نمیتونی طبق قواعد بازی کنی، اصلا نباید بازی کنی.


Tuesday, July 19, 2011

1074.





شام رفتیم بیرون و من الان نفسم درنمیاد و دلم درد میکنه و فردا صبح پرواز دارم و هم مهماندارا چندان خوب نیستن هم خلبانه نسبتا رو اعصابه.حوصله ندارم! شیطونه هی داره میگه report sick کن و من هرچی فکر میکنم میبینم اگه پرواز نرم هم کار بهتری نخواهم کرد و نباید کم بیارم و من میتونم و هزار حرف مفت دیگه!
از صبح زود بیدار شدن متنفرم. استرس میگیرم...



Monday, July 18, 2011

1073. نکنه من شیر نیستم و موش م؟




این روزها با چنان ولع و حرصی پنیر میخورم که کم کم دارم مطمئن میشم در زندگیهای قبلیم یه جایی به این میرسم حتما!



1072.




میگه هی میری دریا مواظب موجها باش (طبعا ایمیل مربوط به جریانهای شکافنده دریا رو خونده!) تو هم که سبکی، راحت آب میبردت... البته دریا همیشه آشغالا رو برمیگردونه به ساحل... یعنی منظورم اینه که...
مرسی، دیگه نمیخواد بیشتر از این توضیح بدی!

خواستم بگم ابراز نگرانی و محبتهای خان داداش در حق بنده، ژانری ه واسه خودش. مخلصیم ...


Saturday, July 16, 2011

1071. گیرم که به زور شراب، مهم نتیجه ست




چند وقته که زود میخوابم. یعنی حدود 12:30 - 1 دیگه میرم بخوابم.
کلی احساس آدم حسابی بودن بهم دست داده.



1070.




رفتم ماشین رو گرفتم. میگه ترمزش خوبه ولی تایر ها رو باید هرچه زودتر عوض کنی. وضعشون خرابه و شانس آوردی که تا حالا نترکیدن! خوبه، نمُردیم و بالاخره یه جایی هم شانس آوردیم...
دو روز تعطیلم بالاخره به نظرم بعد از هرگز ولی در واقع بعد از فقط 8 روز، کلی هم برنامه ریزی کرده بودم که فردا برم هتل دریا و ماساژ (این دم آخری عوض پول جمع کردن، تازه افتادم به ولخرجی! خاک بر سرم) پس فردا هم میخواستم برم ولگردی و عکاسی و اینا، که فکر کنم باید برم دنبال لاستیک خریدن. من نمیدونم این چه نمایندگی ایه که لاستیک نمیفروشه!!!
همچنان با فیس بوک درگیرم و لجوجانه بر عوض نکردن ویندوز پافشاری میکنم و هی میخوام با آپدیت کردن راهش بندازم که تاحالا جواب نداده!
به شدت هوس یه چیز خوشمزه کردم. نیم ساعته بین بستنی و چای (با شیرینی) و سیگار دو به شک م، هنوزم به نتیجه نرسیدم که کدومش بالاخره!


پ.ن. اومد ماشینش رو برد لاستیک هاش رو عوض کرد. شیطونه میگه ایمیل بزنم بپرسم از کجا گرفت. ولی خیلی کار چیپ و احمقانه ایه احتمالا!


1069.




از وقت سرویس ماشین حدود 1800 کیلومتر گذشته بود و اتفاقا این بار چندان هم عذاب وجدانی نداشتم (غیر از اینکه هر چند شب یه بار بابا میومد به خوابم! وسواسی کردن من رو این بابا خان و آرش با این مراقبتهای ویژه شون)
بالاخره صبح که از پرواز برگشتم بردمش سرویس. یارو گفت نکته خاصی هست که چک کنیم؟ گفتم آره، خیلی کثیفه، بگین خوب تمییزش کنن. قیافه ی یارو دیدنی بود... اومدم درستش کنم، گفتم البته فرمونش بالای 120 تا میزنه، ترمزش هم به نظرم خیلی خوب نمیگیره، ولی حتما تاکید کنین که خوب بشورنش...
خداییش انقدر کثیف بود که اگه بابا میدیدش از ارث محرومم میکرد! خودم هم یه کم البته دیگه داشتم خجالت میکشیدم. من روی ماشین کثیف و کفش کثیف حساسیت دارم ولی چه میشه کرد دیگه، از وقتی پمپ بنزینها تعطیل شدن کارواش ها هم که توشون بود جمع شدن. وگرنه من دیگه انقدر هم بی مسوولیت نیستم معمولا.
تمییز بشه باید چندتا عکس هم ازش بگیرم تبلیغ بزنم برای فروش. چقدرم که من خوش سابقه م تو ماشین فروختن.


Friday, July 15, 2011

1068.





دیشب بعد از مدتها (تقریبا بعد از یکسال و سه ماه!) خودم رو مجبور کردم طرف راست تخت بخوابم. تمام این مدت برام منطقه ممنوعه ای بود که نمیتونستم واردش بشم، لب تاپ رو هم میذاشتم اونجا که بهانه ای داشته باشم برای حفظ این مرز.
دیشب این مرز رو برای خودم برداشتم. خواب خوبی بود. آرامش خوبی بود. احساسش کردم... یه جور مسخره ای هم دلم تنگ شد، هم دلتنگیم آروم شد!