من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت، چنان بخوان که تو دانی
Sunday, March 07, 2010
103. عید رفته تو چشمم
انقدر درباره عید مطلب خوندم و نوشتم، جو گیر شدم
الان می خوام پاشم خونه تکونی کنم
هرجا رو نگاه می کنم سفره هفت سین می بینم!
گرسنمه. خستمه.
پرزنتیشن درست شد ولی تمرین نکردم
کتابم رو هم که اصلا نخوندم!
خوبه این دفعه همون اول توی امتحان رد بشم و اصلا به پرزنتیشن نرسم
آی می خندیم...
پ.ن. این دو روز کلا از عالم و مافیها فارغ بودم
(غیر از شما دوست عزیز)
102. قدردانی و تشکر
در این لحظه جا داره که یادی بکنم از عمه دست اندرکاران وبرنامه نویسان شرکت "نارسیس"
که دیکشنری شون قابل اجرا بر روی ویندوز 7 نیست.
البته در این سه ماه روزی نبوده که عمه خانوم رو یاد نکرده باشم ولی امروز دیگه بدجوری
دلتنگش شدم.
پ.ن. یه بار ما خواستیم خیر سرمون با تکنولوژی روز پیش بریم
Saturday, March 06, 2010
101. توهم
دیگه انگاربه جای حرف زدن با خودم هم اینجا می نویسم
یه جوریه...!
پ.ن. به طرز عجیبی احساس می کنم همین دور و بر هستی!
دچار توهم شدم یعنی؟
100.
عجب غلطی کردم این موضوع رو انتخاب کردم.
خاطره عید پارسال یه لحظه از جلوی چمشم کنار نمیره.
اگه عید اینجا بودم دوست داشتم سال تحویل تنها باشم
حالا درکت می کنم که پارسال می خواستی من برم پیش شیرین اینا.
ولی من می خواستم سال تحویل باهم باشیم.
ببخشید.
پ.ن. یکی از معدود دفعاتی بود که از دستت ناراحت شدم.
آخرش دیگه تصمیم گرفته بودم که خونه خودم بمونم.
99. سفره هنرمندانه
موضوع پرزنتیشنم رو "نوروز" انتخاب کردم.
به شدت دارم وسوسه می شم که عکس سفره هفت سین پارسالمون رو(امسال درواقع!) بذارم توش
یه عکسی می خوام که همه اجزای هفت سین توش مشخص باشه
فقط اون دوتا لیوان شراب یه کم اشکال دارن!
چطوره بزنم به پررو بازی و بگم اینا چای هستن؟
واقعا که سفره هفت سین خوشگلی بود
یکی دو روزه اینجا حس عید بهم می ده، دوسال گذشته اینجوری نبود اصلا
شاید چون امسال عید اینجا نیستم
98. مدرنیزاسیون
این قدیمی ها هر کارشون یه حکمتی داشته
بیخودی که آشپزخونه رو توی حیاط یا زیر زمین میذاشتن
بعد مثلا اومدن در معماری مدرن آشپزخونه رو اوپن کردن
آشپزخونه اوپن مال غربیهاست که غذای سالم می خورن، سه سوت غذاشون آماده ست، بو هم نداره
آخه اگه تو آشپزخونه اوپن قرمه سبزی و کتلت درست کنی که بعدش باید کلا خونه رو عوض کنی که...
97. شفاهی یا کتبی
تبریک تولد تلفنی دوست ندارم
وقتی زنگ می زنن که تبریک بگن معنیش اینه که " نیستن"
این "نبودن"ه تمام حس خوب تولد رو نوستالژی می کنه
فقط پارسال این حس رو نداشتم
خیلی سخته که وقتی تبریک می گن جلوی اشکها رو بگیرم
و خیلی زشته که اون موقع گریه کنم
Friday, March 05, 2010
96.
برای May بیست روز مرخصی درخواست کرده بودم که به خیال خودم برم اروپا مثلا
بعدا فهمیدم که چون ویزای اینجام کمتر از شش ماه اعتبارش باقی مونده، نمی تونم برای هیچ جا ویزا بگیرم! امروز برنامه مرخصی ها رو دیدم، از بیست روز لطف کرده 5 روزش رو بهم داده! خودم می خواستم بگم کمش کنه یا کنسلش کنه (که خیلی سخته البته). حتما به نظرش خیلی حال داده بهم که تعطیلات عید رو کامل مرخصی داده... ما کلا همیشه یه چیزی به شرکت بدهکاریم.
کاش میشد توی همین مرخصی May میومدی. حتما خیلی دیره به نظرت برای کارهات ، شاید هم دلیلی نداره، یا نمی خوای...
این دفعه دیگه هیچ چی نمی گم. هرچی باشه به من ربطی نداره. برای کارات داری میای، مرخصی داشتن و نداشتن من مهم نیست. هیچی نمی گم. توی کاری که به من مربوط نیست نباید دخالت کنم. کسی از من نپرسید "شما چی دوست دارین؟" که بخوام اظهار نظر کنم...
آخ که اگه من بتونم جلوی این زبونم رو بگیرم...
باید بتونم. به اندازه کافی گند زدم.
پ.ن. قابل توجه رد! نمی شه بیام دیدنت، برنامه هام بهم خورد متاسفانه. حیف شد...
95. ?...Have I ever told you
از روی رانندگی کردن آدمها خیلی چیزها رو میشه دربارشون فهمید.
هیچ وقت بهت گفتم که عاشق رانندگی کردنت هستم؟
93. تجربه ی ...
امروز معنای این جمله رو که "هواپیما یه دفعه ول شد" با تمام وجود احساس کردم
برای اولین بار واقعا ترسیدم
خیلی خیلی خیلی بد بود
پ.ن. با پر رویی تو چشمم نگاه می کنه می گه: چیزی نبود، over speed شده بود
مردک بجای اینکه پاش رو بذاره رو ترمز گذاشته بود رو گاز ظاهرا!
پ.ن.2. دلم نمی خواد برم سرکار
92.
با سردرد بیدار شدم. کلی خوابهای قرو قاطی دیدم.
دوست داشتم امشب می رفتم هتل رادیسون واسه خودم شام می خوردم با اون شراب خوشمزه ای که پارسال خوردیم.
به جاش دارم می رم سر کار.
می گن فردا شب بریم بیرون. نمی خوام. توی جمع بودن باعث می شه جای خالیت بیشتر تو چشم بزنه.
کلی هم کار دارم. سه شنبه امتحانه. نه پرزنتیشنم آماده ست، نه درس خوندم.
چرا من نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم که بهت نگم امتحان دارم؟!! چرا هنوز می خوام همه چی رو اول به تو بگم!
حالا اگه قبول نشدم دیگه اساسی آبروم می ره.
پ.ن. مرتیکه خنگ عوضی ساعت 10 زنگ زده من رو بیدار کرده که چک کنه ببینه می دونم ساعت 1:30 باید شرکت باشم یا نه!
اینم از "اسپشیال دی" ما !
پ.ن.2. خدایا جان خودت این باد رو بیخیال شو با این صداهای دوست نداشتنیش.
Wednesday, March 03, 2010
91. چه زود
همبازی بچگیهام، پسر عمه گرامی که کلی توی سر و کله هم می زدیم در گذشته های دور، که من گاهی سر به سرش میذاشتم واون همیشه با مهربونی تحمل می کرد (حالا که فکرش رو می کنم می بینم که اتفاقا چندان هم آدم صبوری نیست!)
خلاصه که داره زن می گیره.
شاید تنها بدی ای که در حق من کرده چپ کردن سه چرخه من بوده (تقریبا 4-5 سالگی) که بابتش کتک خورد و توی موتورخونه زندانی شد. یادمه که وقتی تابستون اومده بودن مسافرت پیش ما آتاریش رو آورده بود و کلی باهم بازی کردیم. یادمه که یه شطرنج جیبی داشت، وقتی به من یاد داد گذاشتش برای من. یادمه که یه بار باهم رفتیم تولد دوستش (شاید 6-7 ساله بودیم) من حوصله ام سر رفت و مجبورش کردم از اونجا بریم! خلاصه که ساعتها توی خیابون پرسه زدیم و گم شده بودیم. نذاشت بریم پیش پلیس، چون پلیسه تفنگ داشت. آخرش توی خیابون اتفاقی پیدامون کردن! یادم نیست دعوامون کردن یا نه...
فردا دارن می رن که دیگه قال قضیه رو بکنن. خواستم بگم همه چی بچه بازی شده، دیدم دیگه پیر شدیم رفت...
من که این خانوم رو ندیدم، ولی شنیده ها حاکی از اینه که ظاهرا این پسر ما رو خیلی دوست داره.
خلاصه که فردا خبرهای خوبیه و با اینکه خیلی وقته ندیدمش ولی دلم می خواست فردا تهران بودم. یه کم سربه سرش میذاشتم
یه کم هم ...
خوشحالم براشون
مبارک باشه مهندس، چه زود بزرگ شدی
90. هنوز جاش درد می کنه!
هشت ماه و پنج روز بودی
هشت ماه و پنج روزه که نیستی
این یعنی "این به اون در"؟
نه
ن...ه
ن.....ه
89. منحصر به فرد
توی این برگه داخل جعبه دارو که مشخصاتش رو نوشته، اون پایین خیلی ریز نوشته که " ممکنه در موارد بسیار بسیار نادر ایجاد حسایت کند به صورت بروزعلایمی در صورت". و البته من این قسمت رو نخوندم. دیشب حوصله نداشتم گوگلش کنم ببینم چی به چیه.
و بنده امروز 5 صبح بیدار شدم برم دنبال یه لقمه نون که با چهره ای ترسناکتر ازهمیشه در آینه مواجه شدم!
بعله، همچین مورد خاصی هستم من.
پ.ن. خوبه که دیشب دوتا ضد حساسیت هم خوردم مثلا
پ.ن.2. بنده به نوبه خودم یک study case می باشم
Tuesday, March 02, 2010
88. ماجراهای آبکی
نخیر، ظاهرا این قصه سر دراز دارد... باید برم یه دست لباس غواصی بخرم!
دیشب از استرس که نکنه صبح خواب بمونم و از صدای تگرگ و باد وبارون خوابم نبرد
و البته از نگرانی اینکه باز صبح 4 ساعت توی ترافیک گیر کنم!
همش تو خواب و بیداری نقشه می کشیدم که کی بیدار شم و از کدوم مسیر برم...
خلاصه که ساعت 4:45 دیگه بیخیال خواب شدم و پاشدم حاضر شم می بینم از شرکت ساعت 2:30 اس ام اس زدن که " زود از خونه راه بیفتین که بخاطر هوا و ترافیک دیر نرسید"
مردک احمق به محض اینکه بارون شروع شده از ترس اینکه صبح دوباره همه چی خر تو خر نشه
برداشته زرتی اس ام اس فرستاده. فکر هم نکرده که ملت خوابن ممکنه بیدار بشن و دیگه نتونن بخوابن یا یکی مثل من که ساعت رو تنظیم کرده و خوابیده، از کجا مثلا اس ام اس تو رو می بینه؟!
شرط می بندم بعدش هم خودش رفته تخت گرفته خوابیده، صبح که رسیدم سرحال بود!
جالب بود که همه از ترس دیر رسیدن، کله سحر راه افتاده بودن. یکیشون که می گفت وقتی بیدار شدم و اس ام اس رو دیدم داشتم فکر می کردم که همین الان راه بیفتم برم شرکت!
امروزبه خیر گذشت خوشبختانه؛ امیدوارم این بارون لوس مایه دردسر زودتر تموم شه دیگه آخه مثلا کشاورزی دارن که بارون به دردشون بخوره؟! همون 4 تا نخلی هم که نصفه نیمه کاشته بودن که افتاد...
پ.ن. همینجوری پیش بره تا هفته دیگه شرکت رو کلا آب می بره و خیال همه راحت میشه.
امروز با آکروبات بازی تونستم از توی محوطه پارکینگ برم تو ساختمون. گندشون بزنن واقعا.
پ.ن.2. مسموم شدم دوباره با این غدای مزخرف شرکت. صدای سمفونی شکمم شده موزیک بک گراند امروز.حالا مجبورم غدای درست و حسابی درست کنم خسته م و حوصله غذا درست کردن ندارم!
دکتر هم که همش گیر داده بود که "استرس و نگرانی داری؟" غلط نکنم وبلاگم رو خونده!
پ.ن.3. می ترسم این دواها رو بخورم باز مثل اون دفعه آلرژی داشته باشم و نصف صورتم ورم کنه!
دکتر هم جرات نمی کرد دارو بده بهم!
Monday, March 01, 2010
87.Whatever
اینم از این.
من که می دونستم نمیای، خودت باورت شده بود
دیگه ازهمین تلفنهای گاه به گاه اخیرهم خبری نخواهد بود
دیگه نگران نیستم، هیچ چیز دیگه هم نیستم. خالی خالی خالی
اسمت رو عوض کن بذار قاصدک
86. روز مرگی (به سکون "ر")
به شدت دچار روز مرگی شدم.
هر لحظه دارم حساب کتاب می کنم که کدوم شیفتم رو عوض کنم که به چه کاری برسم و برای ماه دیگه چه روزی رو چه جوری درخواست بدم.
انقدر سرم با بیهودگیهای روزانه شلوغه که نمی تونم به 6 ماه دیگه فکر کنم.
و زمانه که من دارم از دست می دم.
و نگرانی و دلشوره ای که تا جمعه من رو می کشه حتما.
اینم یه حکمتی داره لابد...
85. دلتن... تمام نشدنی
یه پنجره ای بود که پشتش یه بادآویزبود که شبها وقتی باد میومد هی تق و توق می خورد توشیشه و نمی ذاشت من بخوابم.
الان دلم براش تنگ شده. خودم هم یکی از همون بادآویزها گرفتم ولی دلش رو ندارم که وصلش کنم!
دلم برای اون پنجره هه تنگ شده, مخصوصا صبح ها که می ایستادم پشتش تا رفتنت رو ببینم.
هربار هم با خودم می گفتم:" یعنی این بار هم برمی گرده بالا رو نگاه کنه؟"
دلم برای اون خونه فسقلی هم تنگ شده که برام همه دنیا بود.
دلم برای...
برای تو؟ حتما شوخی می کنی...
الان دلم براش تنگ شده. خودم هم یکی از همون بادآویزها گرفتم ولی دلش رو ندارم که وصلش کنم!
دلم برای اون پنجره هه تنگ شده, مخصوصا صبح ها که می ایستادم پشتش تا رفتنت رو ببینم.
هربار هم با خودم می گفتم:" یعنی این بار هم برمی گرده بالا رو نگاه کنه؟"
دلم برای اون خونه فسقلی هم تنگ شده که برام همه دنیا بود.
دلم برای...
برای تو؟ حتما شوخی می کنی...
Subscribe to:
Posts (Atom)