Tuesday, January 17, 2012

3004. خواب میبینیم پس هستیم

پدرجان خواب دیدن که ما (من و خودش) باهم دعوامون شده، به قول خودش درگیر شدیم!!! خدا به خیر بگذرونه...
البته رابطه ما کلا بر مبنای سوءتفاهم و اختلاف نظره، ولی دیگه نه در این حد آخه
آخی... دلش تنگ شده بوده فکر کنم.

پ.ن. سه چهار روزه همه مون داریم خواب همدیگه رو میبینیم، من خواب امریکاییها، اونا خواب ایرانیا، ایرانیها هم خواب ما! فعلا همه خوبن خوشبختانه. (متاسفانه خواب من کمی تا قسمتی نزدیک به واقعیت بود)


Sunday, January 15, 2012

3003.بازی ایران استرالیا یادتونه؟


ایشون گلدن گلوبشون هستن...

Peyman Ma'adi: people wants this award, we'll get it for them!
I liked that, and well done

قربون دستت، تا همونجایی اون اسکار رو هم بگیر بیار سر راهت

پ.ن.1. خدا رو شکر که نمردیم و دیدیم یه فیلم واقعی هم از ایران یه جایزه درست درمون گرفت، یه فیلمی که توش چیزی غیر از طویله و گاو و گوسفند و دار و درخت و کفش پاره نشون میدن. نو آفِـنس، ولی منظورم فیلمیه که همه میفهمنش. فیلمی که برای دیدن و درک کردن و لذت بردن ساخته شد نه برای جایزه گرفتن و جشنواره های هنری.
پ.ن.2. در راستای کوبیدن مشت محکمی بر دهان سردمداران تهاجم فرهنگی و تاکید مجدد بر اینکه"مگه ما چی مون از اینا کمتره؟"، ملعون ده نمکی به پاس بیش از یک دهه یاوه گویی و اراجیف بافی در سینمای ایران،از جانب مسوولان به عنوان برنده افتخاری طویله طلایی معرفی شد. (نوش جونش، از پهنا تو حلقش)


3002. -12 درجه

*

یه برف هم نمیاد یه کم گرم بشه هوا...


*

Saturday, January 14, 2012

3001. شود اما به خون جگر شود

نرود خاطره ی هیچ تماسی از دست
نرود خاطره ی سرخ شرابی از ذهن
نرود از سر من یاد جوانی با تو
نرود حجم تو از خاطره ی کوچه، اتاق
نرود طعم لبی جا مانده،
نفس باغ اناری با حوض


پ.ن. حمیدرضا از گولاس

Thursday, January 12, 2012

3000. والله به خدا با این نوناشون

بعله. متاسفانه واقعیت داره... گویا در سالهای دور دهه 60-70 میلادی یه کسی یه جایی گفته که احتمالا ویتامین سی اثر خاصی بر بهبود سیستم ایمنی بدن دارد، در همین حد فقط! درصورتیکه مدتهاست ثابت شده که هیچ نقش خاصی ندارد (ولی ملت همچنان چسبیدن به همون یه نظریه ی اون کتاب) و کمبود و عدم توازن ویتامینها و مواد معدنی به طور کلی سیستم ایمنی را تضعیف میکند... تصور کنید قیافه من رو هنگام شنیدن این خبر و فلش بکهایی که توی ذهنم به گذشته زدم ومرور لایف استایلم که براساس ویتامین سی بود.
والله چه عرض کنم با این دستاوردهای علمی شون!


12.1.12


یک ماه پیش دقیقا همین موقع هواپیما فرود اومد و من وارد کانادا شدم. سرزمین موعود(!)

الان منم و یه لیوان چای، پشت یک پنجره دوست داشتنی. با یه بارون ریز قشنگ و صدای پرنده ها.
این همیشه یکی از لحظه های مورد علاقه م بوده. الان خوشحالم و دارم از این لحظه لذت میبرم.
کی گفته وقتی آدم به چیزی که میخواد برسه، دیگه براش جالب نیست؟ دلخوشی های من مثل خودم کوچیک هستن و هروقت بهشون رسیدم آگاهانه ازشون لذت بردم. مثل پارسال که توی اون پارک chamarande حومه پاریس روی برگهای رنگارنگ زیر بارون راه رفتم، مثل الان، مثل همه اون لحظه های ساده و دوست داشتنی دیسکاوری گاردنز...

پ.ن. حالا گیرم یه سرمایی هم خورده باشم، این چیزی از خوبی این لحظه کم نمیکنه.



Tuesday, January 10, 2012

2098.


این آشپزهایی که توی برنامه های آشپزی میگن : نمک و فلفل به مقدار لازم

آخرش یه روز یکیشون رو میگیرم از صورت رنده میکنم.
آخه ابلـــــــــــــــــــــــــــــــــه! مقدارهای لازم رو که تو داری میگی، یه قاشق، نیم مثقال،بِلا بِلا بِلا... این میشه "به مقدار دلخواااااه"

پ.ن. کلا از برنامه آشپزی خوشم نمیاد، از پیام بازرگانی هم مزخرف تره.همینایی رو هم که دیدم جسته گریخته داشتم رد میشدم مثلا از جلوی تلویزیون یا مهمون بودم جایی و مجبور. آدم میشینه از روی کتاب میخونه دو دقیقه تند و سریع، بعدشم هر وقت خواست برمیگرده دوباره چک میکنه.



Monday, January 09, 2012

2097.

امروز یک روز خیلی خیلی بیهوده بود. فردا باید امروز رو هم جبران کنم.
حتما میرم خرید و حتما تکلیفم رو با این یکی دوتا رشته معلوم میکنم، فرمهای انصراف رو پرینت و پر میکنم.
غذا هم باید درست کنم. شاید رفتم کتاب آیین نامه رو هم از مهتاب اینا گرفتم، باید گواهینامه بگیرم زودتر تا بیکارم.
امیدوارم باد نباشه، هنوز هوا رو چک نکردم.

پ.ن. چقدر خوابم میاد،هنوز 12 ساعت نیست بیدارم!چی ریختم توی غذا؟!



2096.

مجددا احساس سرماخوردگی بر من مستولی گشت که البته من خودم رو زدم به اون راه و یه قرص خوردم و گفتم : انشالله که گربه ست...
راستش دیروز چون خیلی آفتاب شدید و غلط اندازی بود من سی ثانیه بدون پالتو رفتم بیرون تا بشینم توی ماشین و خوب البته هوا -4 درجه بود و من ساده دل گول آفتاب رو خورده بودم! ولی خوب چون آدم از سرما، سرما نمیخوره و این مهم نیازمند وجود ویروس مورد نظر می باشد (بعله، چی فکر کردین؟ آدم وقتی با یک خانوم دکتر زندگی میکنه باید علمی و منطقی فکر کنه. البته این باعث نمیشه که من دست از "گرمی" و "سردی" کردن بردارم!) خوب میگفتم... چون ویروسی درکار نبود من زیر بار سرماخوردگی نمیرم.
دارم فکر میکنم یه سوپی درست کنم. ببینم به مرحله عمل میرسه یا نه...

پ.ن. مانی هفته پیش سرماخورده بود و طفلکی همه کلی بهش غر زدن. گفتم اگه تو هم مثل من یه ماه درمیون سرمامیخوردی، تا حالا دیگه عادت کرده بودن. والله به خدا. انگار دکترها حق ندارن مریض بشن!

پ.ن.2. یعنی چی که کنار سوپر مارکت زنجیره ای ایستگاه اتوبوس نداره؟! کجا واجب تر از اینجاست مثلا؟ نیست که خیلی هم هوای معتدلی داره کشورشون!!! (البته من همچنان اینجا رو دوست دارم)

پ.ن.3. بطور جدی نیت کرده بودم که برم خرید، حیف که تنبلی دست و پای ما رو بسته!




Thursday, January 05, 2012

2095. that awkward moment when


he comes to your dream out of the blue in the middle of an irrelevant scenario and teases you, and suddenly you see everything is somehow related
I don't wanna see you in my dreams if you can't be more kind than the reality! I don't care where you're gonna go. I'm far enough


پ.ن. کابوس نمیخوام. خفه شدم بس که جوش زدم

Tuesday, January 03, 2012

2094. the awkward moment that...


صبح بابا زنگ زده، منم با چشمای بسته گوشی رو برداشتم (وقتی با کارت زنگ میزنن شماره نمی افته که بفهمم کیه). دیدم باباست. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم ولی خوب صدام تابلو بود دیگه. گفت خوابی؟ ساعت چنده مگه؟ با عذاب وجدان و شرمندگی گفتم نمیدونم باید 11-12 باشه، و بلافاصله فهمیدم چه گندی زدم (بابا حساسیت عجیبی درباره دیر بیدار شدن داره، منتها تا وقتی امارات بودم به خاطر کارم همیشه عذرم موجه بود و تازه عذرخواهی هم میکرد اگه بیدارم کرده بود). با لحن سرزنش باری گفت ساعت یازدهه و تو هنوز خوابی؟؟ مانی کجاست؟ گفتم رفته بیمارستان دیگه لابد، (سرماخورده بود و مطمئن نبودم رفته باشه). میگه اقلا پاشو برو بیرون یه دوری بزن. میگم بابا جان هوا -25 درجه ست (دیشب قبل از خواب چک کرده بودم که هوا چطور خواهد بود) مگه مریضم که برم بیرون تو این هوا؟!!!! بالاخره رضایت داد که خوب باشه، برو بخواب. تلفن رو قطع کردم و ساعت رو نگاه کردم، 8:30 بود! دقیقا قیافه م این شکلی شد*! الکی آبروی خودم رو بر باد دادم! به قول مانی میگه وقتی نمیدونی ساعت چنده اقلا بگو "نمیدونم، 6-7" چرا میگی 11-12؟!!! خلاصه که خواب از سرم پرید با این شوک، پا شدم دیدم مانی هم خواب مونده و دیرش شده! زود برای بابا یه اس ام اس زدم که : ساعت 8:30 هستش نه 11...
برگشتم دوباره خوابیدم تا یازده!

پ.ن. امیدوارم اس ام اس رو گرفته باشه. نمیدونم به اون خراب شده بالاخره اس ام اس میرسه یا اونم به سلامتی تعطیله کلا.


*



Monday, January 02, 2012

2093.



مانی از کشیک 30 ساعته میاد خونه، چشماش باز نمیشه از شدت خواب، بیشتر روزها هم وقت نمیکنه تقریبا غذا بخوره ولی لبخند میزنه و میگه : خیلی شلوغ بود ولی خوب بود، هیچکس نمُرد. یا عصر میاد خونه میگه بریم خرید، میگم خسته ای حالا نمیخواد بریم، میگه خسته نیستم، مریض دیدم، خوب بود!!! یعنی من هلاک این رضایت شغلیش هستم واقعا. اصن آدم رو سر ذوق میاره. یاد خودم میفتم که از پرواز میومدم و دیگه نا نداشتم از روی مبل بلند بشم. شرمنده میشم واقعا.
به من هم میگه باید یه کاری بکنی که دوست داری. نه به پولش فکر کن نه به هیچی دیگه. کاری بکن که لذت ببری ازش، مثل من.
نمیدونم. وقتی فکرش رو میکنم هیچ کاری رو اینجوری عاشقانه دوست ندارم متاسفانه. باعث شرمندگیه البته، میدونم. گاهی فکر میکنم همون بهتره که آدم هجده نوزده سالگی که هنوز درست عقلش نمیرسه رشته ش رو انتخاب کنه و بعدش هم تا تهش بره. تو این سن و سال خیلی تصمیم گیری سخته. یادم نمیاد که اون موقع هم "عاشق" کاری بوده باشم. ریاضی رو دوست داشتم که تا وسطش رفتم و گند زدم و زدم کنار... خلاصه که مانی رو میبینم با این ذوق و شوق، دلم میخواد زودتر یه کارمثبتی شروع کنم. دوباره دارم به پرستاری فکر میکنم. رشته های دیگه که کارشون و درسشون ساده تره خیلی شرایطشون پیچیده ست و زیاد ارایه نمیشن و بعدش هم کلی داستان دارن. اقلا پرستاری تا حد خوبی آینده شغلیش تضمینه. سختی درس هم که میگذره بالاخره. درواقع من بعد از این چند سال هرچیزی که بخوام بخونم چندان راحت نخواهد بود. اقلا سر پیری یه درسی بخونم که بازده داشته باشه. محیط بیمارستان ها هم تا اینجاهایی که مانی تعریف میکنه محیط مثبتیه. توی یه محیط خوب، کار اگر هم سخت باشه، آزار دهنده نیست. در واقع کار مهمانداری هم که انجام میدادم اگر محیط شرکت خوب بود و از شرایطش راضی بودیم، سختی کار قابل تحمل بود.
خودم حسم اینه که از پس پرستاری میتونم بربیام (اگر بتونم درسها رو بخونم!). ولی خوب این هم صرفا یه حسه. شرایطش - غیر از چند مورد محدود که توی پرواز داشتیم- برام پیش نیومده که ببینم عکس العملم چیه. از خون و زخم و مرده نمیترسم، ولی خوب تا حالا برام پیش نیومده که یه آدم تصادفی ببینم که مثلا دستش هم قطع شده یا صورتش داغون شده. ولی کلا توی شرایطی که مجبور بودم، تونستم خودم رو جمع و جور کنم.
حالا فعلا تا اینجا قضیه اینجوریه، ببینم چه میکنم بالاخره...
ویش می لاک



2092. یعنی چی آخه؟!!

خوابهای قر و قاطی همچنان ادامه دارند.
دیشب خواب دیدم در پراگ هستم، و میخوام برم دانشگاه (!)، پولشون دلار کانادا بود، خیلی شبیه دوبی بود و همه ترکی حرف میزدند!



Sunday, January 01, 2012

2091.



این خوابهای قرو قاطی و بی سر و ته و دوست نداشتنی!
بدتر از همه اینکه وقتی بیدار میشم یادم نیست چی بودن، فقط کلیتش یادمه و احساس بدش که باقی مونده.



01.01.2012



میگن happy new year
ماهم میگیم چشم

رفتیم بیرون شام دور هم، خوش گذشت. خیلی خوبه که همه دور هم هستیم. جای اونایی که نیستن هم خالیه.
امیدوارم امسال سال خوبی باشه. پارسال که بد نبود. من موفق شدم شرّم رو از امارات متحده عربی کم کنم و بیام این ور دنیا و مصیبتم رو بندازم گردن این طرفیها! اتفاق بد خیلی خاصی نیفتاد. در مقایسه با سال 2009 دیگه فکر نمیکنم هیچ وقت واقعا چیزی رو اتفاق بد محسوب کنم.
امیدوارم امسال مثبت تر (تر؟؟!!) باشم. از این سردرگمی هم دربیام و تکلیفم رو با خودم و دنیا روشن کنم و بفهمم بالاخره چه غلطی باید بکنم. بیشترورزش کنم. کمتر غر بزنم، بهتر بنویسم. امیدوارم برای همه سال خوبی باشه این به اصطلاح سال نو.


پ.ن. لپ تاپم 2 ساله شد. به سلامتیش...


Friday, December 30, 2011

2089.




وقتی بی هوا پا میشی میای وسط خواب آدم، خانوم بچه ها رو نیار اقلا!
میخوای پُز بدی؟ باشه، خوش به حالت



Thursday, December 29, 2011

2088.




دو روزه داره یه جور خوبی برف میاد. دیروز خواستم برم بیرون عکس بازی که قرار شد بریم برای مهتاب کادو بگیریم و نشد برم، خیلی هم سرد شده بود دیروز. امروزهم هی پشت پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه کردم و هی میخواستم برم بیرون برف بازی (بعله من این قابلیت رو دارم که تنهایی با خودم برف بازی کنم، امتحان نکردم ولی میشه حتما) و عکس بازی. اولش گفتم الان باد زیاده، سرما هم خوردم، بذار بعدا میرم. بعدا هم گفتم حالا همه کارهات رو کردی همین عکس گرفتنت مونده؟ یه عمر همینجایی برف میبینی به اندازه کافی، بشین یه خاکی تو سرت بکن با این دانشگاهها و زندگیت رو جمع کن. این همه عکس گرفتی چی یاد گرفتی مثلا! خلاصه انقدر با خودم دعوا کردم که اصن کلا بیخیال همه چی شدم. خوشم میاد خودکفا شدم. یکی هم که نیست بزنه تو ذوقم، خودم یه تنه پایه م!
فردا میرم خرید. تا حراجها تموم نشده یه کم خرت و پرتهایی رو که لازم دارم بگیرم. فکر کنم یه کم خلوت شده باشه این روزا، اگه چیزی باقی مونده باشه البته! امیدوارم چشمم به اون راننده اتوبوس ابله اون دفعه ای نیفته. قیافه ش درست یادم نیست، تا دو شب خوابش رو میدیدم نکبت، ولی صورتش واضح نبود. کاش مترو همه جا میرفت. اتوبوس دوست ندارم. حواسم رو هم باید جمع کنم از یه در اشتباهی نیام بیرون که باز شر درست بشه.هر ایستگاهی شونصدتا در خروجی داره آخه، همه هم یه چیز نوشتن!


پ.ن. میخواستم ببینم هنوز برف میاد یا نه. به جای اینکه پرده رو بزنم کنار، سایت هوا شناسی رو باز کردم!


Tuesday, December 27, 2011

2087. باز گند زدم!




بالاخره امروز خیر سرم آداپتور پیدا کردم برای این برق مسخره اینجا. به من گفته بودن که اپی لیدی اینجا کار میکنه فقط، منم فقط همون رو آوردم! ولی کار نمیکنه، یعنی انقدر یواااااشه که در حد همون کار نکردنه! بعد از کلی پرس و جو امروز converter پیدا کردم و یه ساعت هم با دقت خوندم روی جعبه رو مثلا. حالا امتحانش کردم میبینم کار نمیکنه، تو نگو این برعکسه. یعنی جریان 220 رو به 110 تبدیل میکنه!!! آی سوختم،آی سوختم... الکی اینهمه پول دادم، چون توی حراج بوده پس هم نمیگیرن. حالا هم به هیـــــــــچ دردی نمیخوره. میتونستم به جای این خرید اشتباه احمقانه، اسپری کفش بگیرم برای چکمه هایی که دیروز خریدم! اومدم حسابگری بکنم، از یه جای دیگه گند زدم.
shit


پ.ن. امروز بالاخره برف اومد اینجا، خیلی قشنگ شده همه جا. این باتری دوربین هم انقدر شارژ نشد که دیگه الان خوابم گرفته، حال ندارم برم بیرون عکس بگیرم...



Monday, December 26, 2011

2086. گفتم همه چی به این خوبی نمیشه ها!




اولین خاطره بد من در کانادا، در چهاردهمین روز ورود.
بعد از یک عمر زندگی شرافتمندانه، امروزبه بدترین و غیر منتظره ترین وضعیت ممکن بهِم تهمت دزدی زدن، اونم جلوی بقیه! سوء تفاهم احمقانه ای بود. جوابش رو دادم البته، ولی به نظرم کافی نبود. باید پیله میکردم که سکیوریتی رو صدا کنه. شکر خدا همه جا هم که دوربین هست. اون موقع اصلا حواسم به دوربین ها نبود. باید کوتاه نمیومدم تا خجالت بکشه و عذرخواهی بکنه. حرفم رو زدم ولی بازم انقدر اعصابم خورد شده بود که نیم ساعت پیاده روی کردم بدون اینکه بفهمم هوا سرده!
مردک بی ملاحظه از خود راضی...

پ.ن. یکی نیست بگه مریضی میری بیرون آخه؟ بگیر بشین سر جات



2085. یک ماه





امروز دقیقا یک ماه از آخرین پروازم میگذره. اصلا هم دلم تنگ نشده برای اون شرکت نکبت و اون همه بیگاری.خیلی هم خوشحالم که ولش کردم.
ولی حس حقوق نگرفتن خوب نیست، و حس عاطل و باطل بودن نیز هم.