Sunday, August 12, 2012

3196. وقتی که زمین زیر پایت می رقصد


بازم یه فاجعه دیگه و داستان تکراری عدم وجود مدیریت مناسب و هرج و مرج.
منتها این دفعه یه فرق دیگه هم داشت : عدم اطلاع رسانی. حدود هیجده ساعت بعد از زلزله ای که تقریبا 50 تا پس لرزه محسوس داشته، هنوز خیلی از مردم داخل کشور از ماجرا مطلع نشده بودن! صدا و سیما که خبر فوریش طوفان در بنگلادش بوده و تصادف دوچرخه سواران در آلمان ، روزنامه های صبح هم صفحه اول رو به جریانات سوریه و بارش باران تابستانی با عکس گل و بلبل اختصاص دادند. لابد فکر کردن که زلزله عصر اتفاق افتاده و مردم بیدار بودن و خودشون به هم خبر میدن!
همه اینها باعث شده که خبرهای خیلی ضد و نقیضی پخش بشه. از یه طرف میگن بحران شدید نیست و اوضاع تحت کنترله و نسبتا سامان دهی شده، از طرف دیگه کسانی که خبر موثق از محل حادثه دریاف میکنن کاملا اخبار متضادی دارن: جستجو برای نجات زیرآوارماندگان بدون توجیه خاصی متوقف شده. کمک خاصی به مردم نرسیده و در مجموع اوضاع خیلی بلبشوئه (متاسفانه طبق تجربیات گذشته، حالت دوم باورپذیرتره).
مردم میخوان کمک کنن، ولی هرجا میرن به در بسته میخورن. هر موسسه ای که میرن میشنون که : هنوز برنامه مشخصی نداریم! هلال احمر گفته فقط کم های نقدی و خون مورد نیازه!

این وسط یه عده هم هستن که میگن اگه یه منطقه فارس نشین این اتفاق می افتاد بازم قضیه همینجوری بود؟
در جواب اینا دیگه واقعا چیزی ندارم که بگم.
رذالتی که این بیست و چهار ساعت گذشته  دیدیم کم سابقه بوده و جایی برای اعتراض به نظر این دوستان باقی نذاشته.
من شخصا مطمئنم که تک تک این قومها و آدمها کوچکترین اهمیتی برای اونایی که اون بالا نشستن، ندارن. ولی از این موقعیت نهایت استفاده رو بردن که همه رو بندازن به جون هم.
ما همه مشکوکیم. ما به همه چیز مشکوکیم... و عصبانی، خیلی عصبانی
شرمنده ایم آذربایجان

پ.ن.اگر دردم یکی بودی چه بودی... خدایا از دست خودت بنالیم یا از دست  بنده های شیطان صفتت

پ.ن.2. میگن خوشبختانه ابعادش به وسعت بم و رودبار نبوده (چون نصف شب نبوده که مردم خواب باشن). 250 نفر کشته برای زلزله 6 ریشتری اصلا کم نیست. ضمن اینکه 250 یه عدد نیست صرفا. اینا زندگیهایی هستن که تموم شدن و هزاران نفر دیگه که زندگیشون برای همیشه مختل میشه و اضافه کنید به اینها، کسانی رو که انقدر زیر آوار میمونن تا میمیرن...


Wednesday, August 08, 2012

3195. یه هفته بیشتر وقت ندارم



این همه منتظر بودم که یه ماه رمضون بیاد که من ایران نباشم و امارات نباشم و خاورمیانه نباشم و هی برم بیرون تو خیابون راه برم قلپ قلپ آب بخورم، حالا سه هفته ش گذشته و هیچ غلطی نکردم هنوز!
پ.ن. این جو سنگین ماه رمضون از پارسال دیگه بدجوری رفته بود رو مخم. فکر کنم آدم سنش که میره بالا، تحملش کمتر میشه لابد. یادمه اون روزی که هواپیمامون توی نایبروبی خراب شد و چند ساعتی رفتیم هتل،اولین چیزی که حس خوبی بهم داد این بود که ماه رمضون نبود اونجا
. تازه کلی هم مسلمون داره کنیا.
پ.ن.2 .  پروازهای کوتاه عصر (بحرین، سعودی، دوحه،...) که میخورد به ساعت افطار و چه دهنی ازمون سرویس میشد... خیلی خوشحالم که اونجا نیستم دیگه.

3194. بازی بود بابا!


به یه بنده خدایی یه بطری آب میدن، میگن عرقه. اونم تا ته میره بالا و بعدش شروع میکنه به تلو تلو خوردن و عربده کشی و مست بازی خلاصه. بهش میگن بابا آب بود اونی که خوردی. میگه دیر گفتین دیگه، منو گرفت.
حالا حکایت منه و این بازی دیشب! از صبح از کمر به بالا تعطیلم. نفس که میکشم قفسه  سینه و کت و کولم تیر میکشه. بلوزم رو با بدبختی و درد درمیارم و می پوشم . دستام رو دیگه نگو اصن. داغونم خلاصه، لهِ له...  نرمش و پیاده روی و جیم و آفتاب گرفتن و دوش آب داغ هم بیفایده بود، حوصله جکوزی هم نداشتم دیگه. یه بار ناک اوت شدم فقط، ینی مال اونه؟!
خیرسرم ورزشکارم مثلا! خوب شد بیست دقیقه بیشتر بازی نکردم. ظاهرا بدجوری حس گرفته بودم و منقبض بوده بدنم.

پ.ن. این تاریخ و ساعتها کی فارسی شد؟!!! گند زده که بابا. بعدا سر فرصت بشینم ببینم حرف حسابش چیه. ضایع ست خیلی اینجوری



Tuesday, August 07, 2012

3193. جاتون خالی، خعلی خوش گذشت



من امروز یک چیز جدید درمورد خودم کشف کردم. من بوکس دوست دارم!

بچه ها میخواستن wii بازی کنن ( از همین آتاری جدیدها، تو مایه های پلی استیشن و اینا. از نظر من همشون یه چیز هستن !)

خلاصه منم تصمیم گرفتم امتحان کنم. بدمینتون و تنیسش رو زیاد دوست نداشتم، ولی بوکسش خداااااا بود. همه با دهن باز داشتن من رو نگاه میکردن که با چه جدیتی بازی میکردم و مشت میزدم و عرق میریختم! بیشترشون رو همون راند اول ناک اوت کردم که خیلی چسبید (خودم بیشتر از بقیه تعجب کردم بودم که چقدر داشتم لذت میبردم از این کار) بیست دقیقه بازی کردم، به اندازه یک ساعت پیاده روی کالری سوزوندم و عضلاتم درگیر شد! حیف که باید میومدیم خونه دیگه، وگرنه ادامه میدادم ببینم تا مرحله چند میتونم برم. سیوش کردیم برای دفعه بعد.
خلاصه که گویا در پس این موجود نازک نارنجی، یک بوکسور بالقوه نهفته ست. خودمم تازه باهاش آشنا شدم!

پ.ن. بعد از علاقه مفرط به بازی  angry birds ، حالا چشمم به بوکس روشن شده. احتمالا این نشونه هیجانات و تمایلات خرابکارانه ست که همیشه تحت تاثیر روحیه محافظه کار اکتسابی، سرکوب شده.


Sunday, August 05, 2012

3192.


یک سرمای ناچیزی خوردم
تمام دیروز یه دستم به دماغم بود و یه دست به چشمام، لامصب آبش بند نمیومد. بیچاره شدم.
امروز آبش قطع شده خوشبختانه، ولی یه جورایی حس میکنم خوب خوب نشدم هنوز.
خلاصه که در وضعیت بلاتکلیفی به سر میبریم، نه زور اون به من میرسه نه زور من به اون.
به نظر میاد به پنالتی میکشه قضیه

پ.ن. بعد امروز دوباره میرم استخر و دوباره مریض میشم و باز روز از نو، روزی از نو
پ.ن.2. ارتباط بین گرسنگی و سرماخوردگی چیه؟ همش گرسنه مه!



3191.



امروز تولد یه دوست خیلی خیلی قدیمیه. بعد این دوست ما اهل دنیای مجازی که نیست هیچ، پاش رو هم این طرفا نمیذاره کلا (غیر از چک کردن ایمیل های کاریش). اس ام اس ها هم که به ایران نمیرسه، تلفن رو هم جواب نداد.
کبوتر نامه بر سراغ ندارید؟

Saturday, August 04, 2012

3190. سخت نگیرید



آیا با شکم خود مشکل دارید؟ آیا هرچه رژیم میگیرید تغییری در اندازه شکم خود احساس نمیکنید؟
آیا بسیار شنیده اید که تنها راه حل برای خلاص شدن از دست شکم، دراز نشست و دویدن است؟
اشتباه میکنید...
تنها راه خلاصی از شکم، معجزه است و بس.
بنده دیروز مسابقات دوی المپیک رو نگاه میکردم. در بخش دوی صد متر سرعت، چندین دونده زن مشاهده کردم که یک شکم خوشگلی داشتن و به نمایش هم گذاشته بودن. همه شون هم دوم تا چهارم شدن.
دراز نشست هم تاثیر چندانی در آب کردن شکم نداره. بله، عضله سازی میکنه. ولی اون قسمت نرم قلمبه خوشگل همچنان به قوت خود باقی خواهد موند.
همین دیگه، خواستم بگم خودکشی نکنید بابا، اون دونده المپیک هم شکم داره حتی. ریلکـــــــس...

پ.ن. خوب شد زود متوجه شدم، چند وقت بود دویدن رو شروع کرده بودم کم کم
پ.ن.2. واقعیتش اینه که از سنین پایین اگه جمع و جور نگهش داشتین که دمتون گرم، اگه نه بعدا به ضرب و زور نمیشه از بینش برد، یه کم کنترل میشه فقط.

Sunday, July 29, 2012

3189.



امیدوارم دانشگاه  آشغال بهتری باشه از این وضعی که الان دارم. تحملم داره کم کم تموم میشه.
دقیقا افتادم توی وضعیتی که ازش فرار کردم و بخاطرش از ایران زدم بیرون. همون حرف و حدیثها و گله گذاریها و توقعات و مقایسه هایی که توی ایران بود. همون جوری که همه چی میرفت روی اعصابم و نمیشد چیزی بگم. الان هم باز همون ماجراست. اینجا هم ننویسم دیگه حناق میگیرم به سلامتی.
خوشحالم که بچه ها نمیان اینجا و روزی صدبار میگم من چه غلطی کردم.
هربار دورهم جمع شدن بهانه ای میشه که بزرگترها هرچی میخوان بگن، چون بزرگترن و حق دارن لابد ! کوچیکترها هم نباید جواب بدن طبعا، چون زشته وبقیه  ناراحت میشن. انگار کوچیکترها آدم نیستن که ناراحت بشن. حالم از این معیارهای اخلاقی پوسیده یک طرفه که همیشه "حق داشتن "،"از بالا به پایین" جریان داره به هم میخوره.
این چند ماه اخیر سایه سنگین بابا اینجا به شدت احساس میشه متاسفانه. استرس هایی که ایران داشتم، فکر کردن و بالا پایین کردن هر حرکت که چه نتیجه ای خواهد داشت و...
آدرس رو بدجوری اشتباه اومدم.
 کاش الان شیش ماه پیش بود. یا چهارسال پیش اصلا.
کاش صبح بیدار شم ببینم همه چی خواب بوده.
کاش اصن بیدار نشم

Saturday, July 28, 2012

3188.

خوابيدن شده كابوسم!
نزديكاي آخرشب كه ميشه استرسم شروع ميشه: نكنه بخوابم و دوباره يه صدايي بياد و بيدارشم. صبح باز ساعت چند با يه صدايي از خواب ميپرم...
تقريبا بيشتر روزها همين جوريه. چرا من انقدر بدبختي دارم با خوابيدن؟ چطور وقتي تصميم گرفتم بيام اينجا فكرش رو نكرده بودم؟!
با صداهاي متناوب از خواب ميپرم و ديگه خوابم نميبره، ببره هم ديگه خواب درست حسابي نيست. وقتي اينجوري بيدارميشم تا ساعتها سر درد دارم. امروز كه اصلا سردرده تموم نشد!
قرص خواب خوب چي سراغ دارين؟ يه چيزي كه اعصاب رو از كار بندازه كه چيزي نشنوم. يه چيزي كه بدون نسخه بدن. يه چيزي غير از ديازپام و مشتقاتش. شراب و آنتي هيستامين جواب نميده. با خواب رفتن مشكل ندارم، مشكلم خواب موندنه.

يه ماه ديگه كه دانشگاه شروع شد بايد چه غلطي بكنم!
هي شارجه رو مسخره ميكردن كه خونه هاش پر از در و ديواره و حتي سالن هم در داره! والا خيلي هم خوب بود همونجوري

Friday, July 27, 2012

3187. مامان منو ندیدین؟


دلم برای مامان تنگ شده
نمیدونم بیشتر نگران اونم یا خودم!
تازه شده هفت ماه و نیم. هیچ وقت بیشتر از شیش ماه دور نبودیم. حالا حالاها نه میتونم برای اون دعوت نامه بفرستم ( و نه اصلا شرایطش هست) که بیارمش، نه خودم میتونم برم ایران.
باحالترین و مهربونترین و باحوصله ترین و کم توقع ترین مادر دنیا رو ول کردم اومدم اینجا معلوم نیست چه غلطی میکنم. واقعا که من بی خاصیت ترین بچه ی ممکن هستم. دریغ از یه ابراز محبت خشک و خالی حتی!
هروقت دلم برای بچه ها تنگ میشه، فکر میکنم که حالا وقت هست، بعدا میبینیم همدیگه رو بالاخره. ولی واقعیت اینه که برای مامان انقدر راحت نمیتونم به خودم دلداری بدم. کی میدونه واقعا چقدر وقت هست؟ کاش میشد برمیگشتم به ده سال پیش و بیشتر باهاش وقت میگذروندم. کاش میشد الان اینجا بود. کاش اقلا بچه ها برن تهران چند وقت.

از منِ زمخت بی احساس بعیده واقعا. همیشه کسایی رو که بچه ننه بودن مسخره میکردم.

پ.ن. مامان آدم تنها کسیه که مال خودِ خودشه. اشکال نداره اگه آدم گاهی مامانش رو بخواد، مگه نه؟

Thursday, July 26, 2012

3186.


 نگفتن، همان دروغ گفتن است؛ اندكي كثيف تر.

* يك عاشقانه آرام- نادر ابراهيمي

پ.ن. قابل توجه اونايي كه با اعتماد به نفس ميگن: من كه هيچ دروغي بهت نگفتم!


3185.


اينترنت خونه دو روزه كه قطعه! هنوز نميدونيم مشكل چيه، فقط ميدونم كه بدن دردش بد درديه. به جاش توفيق اجباري شد كه بشينم فيلم ببيبنم يه كم.
الانم كه اومدم خونه مهتاب اينا و دارم جبران ميكنم. رعد و برق ميزنه مثل رعد و برقهاي مسجد سليمان!
پ.ن. نصف شب خواب آلود اینا رو نوشتم. نمیدونم چرا با مسجد سلیمان مقایسه ش کردم! من هیچ وقت رعد و برقهای اونجا رو ندیدم، ولی شنیدم که خیلی اساسی هستن.

Friday, July 20, 2012

3184.




ببینم این واقعا یک عرف ه در سلسله مراتب کارهای اداری که آخر وقت آخرین روز کاری یه ایمیل مهم بزنن و در برن بعدش؟! هم ماه پیش برای اعلام آخرین مهلت ثبت نام دانشگاه این کار رو کردن (ساعت 5:30 عصر جمعه طرف ایمیل زده بود که سه شنبه اخرین مهلته. دوشنبه هم تعطیل بود. بنده هم در مونترال بودم و سه شنبه عصر میرسیدم تورنتو!) و هم الان از بانک دوبی دوباره دقیقا همین کار رو کردن. جواب ایمیلی رو که من یک هفته پیش زده بودم امروز عصر (به وقت اونها) برام فرستاده که میگه از فردا این آپشنهای آن لاین دیگه برات فعال نخواهد بود اگر فلان کلید رو نداشته باشی! خوب ابله من که بهت گفتم توی اون مملکت نیستم دیگه و کلید رو نمیتونم بگیرم. الان پول بنده اونجا گیر افتاده و اینترنتی هم نمیتونم جابجاش کنم، با اینکه هنوز فردا نشده اونجا...
گندتون بزنن با این اطلاع رسانی و تکنولوژیتون
با تشکر


3183. قرار بود دوباره دور هم جمع بشیم



 دولت فخیمه کانادا زحمت کشیدند تصمیم گرفتند که کلیه پرونده های مهاجرت مربوط به قبل از سال 2008 رو کنسل کنند. دلیلشون هم اینه که شرایطمون عوض شده، باید با شرایط جدید اقدام کنید. یعنی همه چی دوباره از اول. واضح و مبرهن است که طولانی شدن زمان رسیدگی به درخواستها بوده که باعث شده  شرایط و مشاغل موردنیاز جامعه کلی تغییر کرده باشه (این جمله غلطه میدونم، ولی نمیدونم درستش چه جوریه، اعصاب هم ندارم باهاش سر و کله بزنم). طبعا اصلا هم اهمیتی نداره که این همه سال مردم رو خوابوندند توی آب نمک و حالا هم زدند زیر همه چیز. یاد این بچه هایی می افتم که یه ترم درس نخوندن و همه چی تلنبار شده روی هم، بعد شب امتحان که میبینن چقدر درسها زیاده، کلا میزنن زیر همه چی و میگن اصلا به جهنم، میذارمش برای ترم دیگه... خوب خیر سرتون نیرو استخدام میکردین اون پرونده های کوفتی رو بررسی میکردین. فکر کنم همه شون رو ریختن تو اقیانوس اصن!

حالا غرض از مزاحمت اینکه خواهر گرامی و خانواده دارن تشریف میبرن استرالیا. به همین سادگی به همین خوشمزگی بنده باز هم با سر رفتم توی دیوار! تمام نقشه هام نقش بر آب شد. الان باز دوتامون هستیم، یکیمون نیست. تازه ما دوتا هم چندماهه که تقریبا همدیگه رو نمیبینیم و فرصتی هم پیش نمیاد حرف بزنیم!
قطعا خوشحالم که از اون خاورمیانه خراب شده دارن میرن به یک جهان اول آباد، ولی خوب برای خودِ خرم ناراحتم دیگه. و برای مامان نیز هم. گناه داره اینجوری ولش کردیم...
آخه تو رو خدا استرالیا هم شد جا؟! زمستون تابستونش که برعکس همه جاست، خودش هم که تک و تنها افتاده وسط آب، به هیچ جا وصل نیست (سطح استدلال!). شاید من هم درسم تموم شد پاشدم رفتم همونجا اصن. احتمالا زودتر از کانادا میتونم پاسپورتش رو بگیرم (هرچند پاسپورتی رو که چهل سالگی بگیریش، به درد رفتن به اون دنیا میخوره فقط!). اصن آدم نباید یه جا بمونه، تنوع خوبه. تا اون موقع لابد با یکی هم آشنا شدم اینجا، بعد میذارمش و میرم ببینم چه مزه ای داره. این قسمتش از همه هیجان انگیزتره (چقدرم که من اینکاره هستم!)

پ.ن. چقدر بهت گفتم پاشو بیا دوبی اقلا خداحافظی کنیم، هی گفتی ما که داریم میام همونجا دیگه... بفرما، خوبت شد؟ اصن پاشو برو وسط همون سوسمار و مارمولک و کانگرو ها...
پ.ن.2. این بچه ها بزرگ شدن و من اصلا ندیدمشون! خداییش اینم شد زندگی؟!


Thursday, July 19, 2012

3182. في چنده؟

خوشبختي يني با لباس خواب بري بايستي توي بالكن چاي بخوري. يك باد خنكي هم نوازشت كنه.
حالم خريدني ست...

Wednesday, July 18, 2012

3181. مراقب فشار خونتان باشید



دنیای بانمکی ست
همه همدیگر را در آب نمک میخوابانند
با لبخند،
برای روز مبادا.
قصد بدی ندارند لابد
میخواهند خراب نشود.

3180. خطر: به تونل نزدیک میشوید...


دارم لیست درسهای دانشگاه رو نگاه میکنم. درسهای چهار ترم اول رو زده. ظاهرا ثابت هستن و باید طبق برنامه اینا رو بگیریم. خبری از شیمی و زیست و این برنامه ها نیست! چهارتا درس تخصصیه و یه دونه اختیاری که از یه لیست بلند بالا میتونی انتخاب کنی. طبعا  درباره ادبیات، زبان، هنر، تاریخ و فلسفه هستن. نمیدونم درسهای انگلیسی رو بردارم برای تقویت رایتینگم یا فرانسه بردارم. یه چیزی بردارم که خیلی وقت نگیره و بتونم به تخصصی ها برسم یا یه چیزی بردارم که خوشم بیاد و یه چیزی یاد بگیرم.هنر و تاریخش رو هم دوست دارم، ولی طبق معمول یه چیزی تو مغزم میزنه که : یه چیزی بردار که به یه دردیت بخوره...
پنج تا درس یه کم زیاده برای ترم اول. اونم برای من که همه چی برام جدیده، تا بیام بفهمم چی به چیه و سیستمشون چطوره رسیدم وسط ترم.
یه کم ترسناکه قضیه، ولی خوب هر تغییری اولش ترسناکه.

پ.ن. تربیت بدنی ندارن چرا اینا؟!



Monday, July 16, 2012

3179. I will never blink...


عاشــــــــــــــــــــــــــقـتم بچه
میتونم در بدترین شرایط از ته دل باهاش بخندم و قهقهه بزنم حتی (کردم اینکار رو، گریه و خنده باهم. زیــــــاد )
چه فرقی میکنه چرا. چه اهمیتی داره که هنوز با دیدنش بوی اون خونه رو احساس میکنم کاملا و صداش تو گوشم میپیچه که اداش رو درمیاورد. مهم اینه که این هنوز خوشحالم میکنه و این خیلی خوبه.
پ.ن. حس دقیقه 5:47 ش اصن وصف ناشدنیه، در حد... بگذریم!
پ.ن.2. در همین باب +  یادش بخیر لابد




3178. خوشبختیهای کوچک دیروز ( آرزوهای بزرگ امروز)




از اتاق پرو بیای بیرون و با لبخند نگاهت کنه و چشماش برق بزنه



Sunday, July 15, 2012

3177.



کلی از این سایتها رو برای کارهای داوطلبانه زیر و رو کردم. همشون انقدر مدرک و شرایط میخواد که کلا بیخیال شدم. این مرکز توانبخشی کودکان که پشت خونه ست خیلی دوست داشتم برم. ولی یه سری فرم میدن که بدی به دکترت پر کنه و سابقه واکسیناسیون هات (نمیدونم کارت واکسن پروازهام کجاست!) و کارت دانشجویی یا پی آر و معرفی نامه و هزارتا مدرک دیگه! بعد تازه مصاحبه و خلاصه پنج شش هفته طول میکشه. بقیه هم کم و بیش تو همین مایه ها هستن. چندتا معرفی نامه قوی و قدرت فیزیکی بالا برای جابجا کردن بزرگسالان و سابقه کار با کودکان (منم که چقدر با بچه ها و پیر ها خوب ارتباط برقرار میکنم!!!) اگه میخواستن حقوق بدن چی میخواستن از آدم؟!
کلا اینجا همه یا شهروند کانادایی هستن (PR دارن) یا کارت دانشجویی و شماره شهروندی (که من هنوز ندارم).
این تیر هم به سنگ خورد. درحال حاضر بنده علافترین عضو فامیل هستم در کانادا!

پ.ن. سرماخوردگی ملایم که با پی ام اس همراه بشه و یک روز بیحال بی ورزش و مقادیری بد خوابیدن و بد بیدار شدن، نتیجه ش میشه موود افتضاح امروزم. هی میخوابم و باز حالم خوب نمیشه! رفتم شنا دیگه بالاخره. چهار روز در هفته بیشتر نباید برم، و روزهایی که نمیرم قاطی میکنم.
پ.ن.2. شیطونه میگه آخر هفته ها پاشم برم مونترال با بچه ها اقلا یه حرکتی بزنیم...