Friday, December 31, 2010

802. Do your best 2011






میریم که داشته باشیم اولین پرواز رو در سال جدید که اولین پرواز شرکت هم هست.
سالی که با داکا (بنگلادش) شروع بشه... انشالله که سال خوبیه.


فعلا سال به اصطلاح نو مبارک. سه ماه بهش وقت میدیم که خودش رو نشون بده. اگه به اندازه کافی خوب نبود، مارچ دوباره آرزوی "سال نو مبارک" میکنیم. حداقل ما ایرانیها این شانس رو داریم که دوبار میتونیم آرزوی سال خوش بکنیم. (چقدر هم که برآورده میشه)



801. اینم از 2010





همین جوری سرجمع که نگاه میکنم این سالی که گذشت خیلی هم بد نبود. حداقل به اندازه اون 2009 عوضی فاجعه بار نبود خوشبختانه. اولش که یه کوچولو به جمع نسل سوم خانواده اضافه شد. بعدش من اعتیاد ورزش داشتم، خوب بود یادش بخیر. بعدش تماسهای غیر منتظره و وعده دیدار...عید هم که به سفر گذشت. بعد از عید هم که چشمم روشن شد یه چند روزکی، بگذریم از حقایق تلخی که بازگو شد. همون پنج روز به کل سال می ارزید. امتحان آیلتس دادم بالاخره. ارتقای شغلی داشتم. موفق شدم دو روز خواهرم رو ببینم! اون یکی خواهرم کانادا رفت سرکار. بعدشم که سفر فرنگ و دوستان جدید، این قسمت خیلی خوب بود. در کل که نگاه میکنم میبینم غیر از مریضی ناگهانی خان داداش که شوک وحشتناکی بود، بقیه ش خیلی بد نبود. کارهای نسبتا مفیدی انجام دادم. ولی خوشحال نبودم اصلا چرا پس؟!
اوضاع سلامتیم و خوابم هم چندان تعریفی نداشت البته

فردا هم که تولد لب تاپم ه.

پ.ن. اینا جنبه شخصیش بود وگرنه مملکت که همچنان روز به روز بیشتر داره نابود میشه ...
پ.ن.2. همچنان معتقدم بهترین اتفاق هرسال همانا تموم شدنشه. زودتر بگذره تموم شه بریم پی کارمون دیگه حوصله م سر رفت



Wednesday, December 29, 2010

800.




اینایی که به قسمت اعتقاد دارن
ولی به دارو خوردن اعتقادی ندارن



پ.ن. خوش به حالشون که هنوز به چیزی اعتفاد دارن




799. In your dreams




دیشب خواب دیدم رفته م پیشش
خوشحال شده بود!
اشتباه گرفته بود فکر کنم...



پ.ن. همون موقع هم که صنمی باهم داشتیم انقدر خوشحال نمیشد چه برسه به الان که فکر کنم اگه یه بارزنگ بزنم باید 5-6 دقیقه اول خودم رو معرفی کنم.



Tuesday, December 28, 2010

798. نمیمیری. بدبختی همینه




اینایی که فکر میکنن " بدون اون" میمیرن




متاسفانه این نظریه واقعیت نداره. بنده خودم یک مثال نقض هستم.
البته بستگی داره به چی بگی "زنده"




797. باشه بابا، خیلی نکته سنج و تیزی تو





بگو فلان... بگو بهمان...بگو کوفت... بگو درد...
هه هه هه... آخی، چه با نمک... سو سوییت


همیشه به نظرم شوخی درباره لهجه و طرز حرف زدن آدمها مسخره ترین، چیپ ترین ، بچه گانه ترین و احمقانه ترین نوع شوخی و خوشمزگی بوده. مخصوصا وقتی که به نظر خودشون خیلی هم بی غرض و بامزه هستن، مخصوصا وقتی که فکر میکنن چون جلوی خودت دارن میگن پس خیلی هم با صداقت و روراست هستن و منظوری ندارن. مخصوصا وقتی که مجبوری خودت هم بخندی به این مسخره بازی و نشون ندی که ناراحتی وگرنه ناراحت میشن و فکر میکنن واااا، چه لوس، منظوری نداشتیم که!
بچه که بودم ناراحت میشدم از همچین رفتاری. بعد کم کم یاد گرفتم که بی تفاوت باشم نسبت بهش. الان دوباره ناراحت میشم، آدم وقتی پیر میشه مثل بچه ها میشه. دیگه چندان هم سعی نمیکنم کوول برخورد کنم و به روی خودم نیارم. هیچ وقت نتونستم درک کنم چطور کسی به خودش اجازه میده جلوی طرف اینطوری درباره ش نظر بده و هی پیله هم بکنه تازه! همون موقعه م که بچه بودم به نظرم خیلی عجیب بود که آدم بزرگا چطور روشون میشه همچین کاری بکنن و اگه درباره شخص دیگه ای بود این قضیه، من به جای گوینده کلی خجالت میکشیدم!


فکر میکردم حرف زدن به یه زبون دیگه باعث میشه این قضیه مشخص نشه. تاحدی درسته ولی هنوزم یه جاهای لو میره و ملت متمدن تحصیلکرده پرمدعا شعورشون نمیرسه که گیر ندن.
آخرین و عجیب ترین کامنت دیشب از طرف یک عبری زبان بود (یک یهودی امریکایی دنیا دیده اصیل زاده! مسلط به 7-8 زبان زنده و مرده) که تشخیص داد لهجه من اسراییلیه! سرماخورده بودم و بعد از 22 ساعت بیخوابی صدام هم گرفته بود(طبق معمول) و افتضاحتر از همیشه بود وسعی میکردم تا حد ممکن ساکت باشم. هرچند دقیقه یه بار ازم حرف میکشید و کامنت بامزه ش(!) رو تکرار میکرد و لبخند عاقل اندر سفیهش پر رنگ تر میشد که آخی کوچولوی بامزه ...


اصلا با این صدای بد آوا و این وضعی که من دم به دقیقه mute میشم بهتره برم sign language یاد بگیرم. خیلی بهتره.


Monday, December 27, 2010

796. منظورت چی بود واقعا؟




کم کم دارم مطمئن میشم که خدا وقتی من رو آفریده یا عاشق بوده یا اوور دوز کرده بوده.
حالا من هیچی، تو خودت روت میشه بگی این رو من آفریدم؟!


پ.ن. آب نباتها و شربت گلو دردم تموم شده. اگه امشب به سرفه بیفته تنها چاره اینه که ویکس بخورم




795. خدایا ما با هم شوخی داریم؟!




پرواز دیشب خیلی طولانی بود.منهدم شدم تقریبا.
سرما خوردگی لعنتی خوب نمیشه. من که محلش نمیزارم البته.
داره بارون میاد. اولین بارون امسال شانس ما! از اون وقتاییه که دلم میخواد کز کنم زیر پتو و بخوابم اساسی. خوب که فکرش رو میکنم میبینم چه کاریه آدم بره باربکیو تو این هوا!
یعنی میتونم دوساعت دیگه بیدارشم؟


پ.ن. یه روزی باید یه خونه ای داشته باشم که شومینه داشته باشه. حتی اگه یه سوییت فسقلی بود


Sunday, December 26, 2010

794. نسیمی خوش که از مابین مشرق و شمال وزد و آنرا صبا گویند




اینایی که همه عکسهاشون تاریک روشنه ویا عینک یا کلاه نصف صورتشون روپوشونده و کلا در هاله ای ازابهام به سر میبرن.
و عجیب زیبا هستن و لطیف و دلنشین و دوست داشتنی...
آدم سیر نمیشه از نگاه کردن عکس هاشون



793. همه چی داغونه




پرواز امشب به دلیل هوای نامناسب مقصد ( ِ خراب شده) کنسل شد، افتاد برای فردا صبح. فردا میخواستیم با چندتا از همکارای ایرانیمون بریم باربکیو که مثلا وسط هفته ست و خلوته و همه نسبتا فردا برنامه شون جور بود. اصلا پیشنهاد من بود که بریم بیرون تا هوا خوبه. بعد الان من نمیتونم برم دیگه. بعد الان من عصبانیم اساسی. یه بار هم که من خواستم آنتی سوشال نباشم، نشد.

خیر سرم صبح خواستم 4-5 ساعت بخوابم بعد از پرواز. چهاربار رفتم دستشویی، سه بار آب خوردم، سه بار شربت سرفه. چهاربار موبایل رو چک کردم ببینم پروازم رو عوض کرده یا نه! تمام مدت باقی مانده هم یک عالمه فکر بیربط توی مغزم رژه میرفت! تازه اینا بعد از خوردن 3 تا قرص بود که مثلا خوب بخوابم. نمیدونم قرصها باهم نساختن یا با من.
تقصیر منه که صبح نایستادم همونجا پیله کنم تا پروازم رو عوض کنه. رمز پیشرفت و موفقیت در این دوره زمونه در همه موارد "پاچه پاره بازی" ست. من احمق هی نجابت میکنم و هی رعایت حال این و اون رو، نتیجه ش هم میشه این. هی من زنگ میزنم هی میگه نگران نباش من باهات تماس میگیرم. وقتی یکی میگه بزارش به عهده من، باید فاتحه ش رو بخونی.

مردم توی تهران اکسیژن ندارن که نفس بکشن، توی اروپا زندگیشون از برف فلج شده و مسافرها توی فرودگاه گیر افتادن، توی افریقا آب تمیز ندارن بخورن... اون وقت من اینجا ناراحتم که چرا نمیتونم برم پیک نیک! عجب بی چشم و رویی هستم واقعا


پ.ن. دوست دارم برم خوب. غیر از همین اتفاقات الکی کوچیک چیز دیگه ای نیست که بهش دلخوش کنم.



792. سالی که نکوست...





برنامه ماه دیگه م خیلی بده. بازم سه روز off رو که درخواست کرده بودم که برم تهران بهم ندادن.
دعا کنید امشب پروازم کنسل بشه. از ته دل دعا کنید، با تمرکز و خلوص نیت





Saturday, December 25, 2010

791.




آدمها وقتی در یک رابطه هستن هرچند وقت یکبار باید یکیشون بزاره بره دور بشه یه مدتی. مسافرتی، ماموریتی، کوفتی... فرصت خوبیه که بفهمن که واقعا این رابطه یه معنایی داره یا فقط " باری به هرجهت " هستش. که احساس خاصی بینشون هست یا صرفا عادت کردن به همدیگه فقط. که دلشون تنگ میشه یا به نبودن هم عادت میکنن...
نکته مهم اینه که چشمهاشون رو هم باز کنن و چیزی رو که دارن میبینن جدی هم بگیرن و هی خودشون رو نزنن به این راه اون راه. من دیدم. جدی نگرفتم. انقدر خودم رو زدم به اون راه که گم شدم کلا، هنوزم که هنوزه پیدا نشدم...

دیدین گاهی آخرین لحظه قبل از به خواب رفتن یه چیزی به ذهنتون میرسه؟ مثلا جواب سوالی که نمیدونستین یا چیزی که تمام روز بهش فکر کردین و یادتون نیومده. دقیقا قبل از خواب ضمیر ناخودآگاه فعال میشه و یه چیزای ساده رو که توجه نمیکردی میاره توی مغزت. این پست نتیجه جنبش ضمیر ناخودآگاه وقت نشناس منه که دم صبح قبل از خوابیدن جفت پا پرید توی سرم و تمام مدتی که مثلا خواب بودم، داشتم بهش فکر میکردم کاملا غیر ارادی. ده ساعت داشتم تلاش میکردم به خودم تلقین کنم که " تو خوابی الان" !


پ.ن.1. نظریه ش درسته واقعا. من هر دو حالتش رو تجربه کردم. پیش اومده که چند روز اول دلم تنگ شده برای کسی، بعد از ده روز دیگه دلم تنگ نشده و بعد از دوهفته ترجیح میدادم دیگه نبینمش! همین کافیه که بفهمی ادامه دادنش اشتباهه. مشکل اینه که اون طرف قضیه به این راحتی این رو درک نمیکنه. متاسفانه این دفعه من اون طرف قضیه هستم.

پ.ن.2. دلتنگی زوری نیست. اشکالی هم نداره اگه دلتون برای کسی تنگ نمیشه. ولی ادامه دادن رابطه با همچین کسی اشکال داره. از ما که گذشت. گفتم که عبرت بشه برای شما جوونها


پ.ن.3. یک کریسمس دیگه بدون اسکروچ ...


Friday, December 24, 2010

790. کلا دو حالت داره، هرکدوم راحتی




جناب ترزیدنت گیر داده که منوچهرمتکی، وزیرامورخارجه سابق ایران، پیش ازسفربه آفریقا درجریان برکناری خود بوده است.+
آره خوب، ظاهرا شما خودت در جریان نبودی که فرستادیش ماموریت.



789.




همه جا پُره از خبرهای مربوط به اعمال نفوذ م.شایی بر روی ان، که دیگه اوجش توی مصاحبه باخبرنگار ترکیه ست که ان به تته پته افتاده (!) و این جناب قیچ قیچ بهش تقلب رسونده.
10-12 سال پیش کتاب "راسپوتین" رو خوندم. یادم باشه این دفعه رفتم ایران بیارمش دوباره بخونمش. همون موقع هم یادمه یه جورایی سهمگین بود به نظرم.
توی ایران نه تنها تاریخ تکرار میشه (تند تند) بلکه تاریخ بقیه هم برامون تکرار میشه حتی. همچین ملت تاریخ دوستی هستیم...


788.




غروب جمعه است گویا
عرض کردیم جهت تنویرافکارعمومی که احیانا نمیدونن چرا دلشون گرفته



Thursday, December 23, 2010

787. امشب دل من هوس رطب کرده





تقریبا دو ساعت دیگه باید طلوع آفتاب باشه. به شدت وسوسه شده م که بیدار بمونم و اون موقع برم کنار دریای پشت خونه طلوع خورشید رو تماشا کنم. ولی راستش یه کم میترسم. درسته که اینجا امنه ولی دیگه تا این حد هم نمیتونم اعتماد کنم. بالاخره یه روزی این کار رو میکنم حتما.

دلم هوای قدیما روکرده که میرفتیم شب کنار رودخونه چادر میزدیم یا اون چند روزی که وسط یه جنگل بکر و پرت و پلا توی شمال بودیم که تنها موجود زنده غیر از ما خرسها بودن . دلم آتیش کنار آب میخواد. بشینی کنارش و به ترق توروق سوختن چوبها گوش بدی.


پ.ن. تازگی گیر دادم به طلوع و غروب آفتاب! فردا مثلا قرار بود برنامه بزارن دوستان بریم پیک نیک تا هوا خوبه. همه پیچوندن. یه بار من جمعه تعطیلم ها...


786.Too late for yesterday, Too early for tomorrow





نشسته ام Insomnia میبینم وبلال میخورم خِرت خِرت
و چای میخورم قلپ قلپ
و شلغم میخورم ...
شلغم صدا ندارد. شلغم مزه ندارد. شلغم خاصیت دارد، بیشتر از همه خوردنیهای خوشمزه و خوش صدا.


همیشه دوست داشتم تنهایی فیلم ببینم. ولی فیلم دیدن های دونفره پنجشنبه شبهامون رو دوست داشتم.
آل پاچینو و چشمای تو که از ذوق برق میزد وقتی فیلمهاش رو میدیدی.


Wednesday, December 22, 2010

785. مسئلتُن





من یه سوال دارم. با تجربه ها جواب بدن لطفا.
سینوزیت اینجوریه که اگه یه بار برات پیش بیاد دیگه دائمی میشه و هربار سرما بخوری همین آشه و همین کاسه؟ به خدا حوصله دکتر رفتن ندارم. یکی همین جا جواب بده من دوزاریم بیفته که چه خبره. با وجود ید طولایی که در زمینه سرماخوردگی دارم، هیچ وقت سینوزیت رو تجربه نکردم تا همین سرماخوردگی قبلی. اینه که نمیدونم هر دفعه تکرار میشه یا چی کلا؟ از هیچ آشنایی هم نمیشه بپرسم چون همه دعوام میکنن که مریض میشم همش! (سالی دوباره فقط)

حالم خوبه ها. فکرنکنید مریض شدم، منم بهش فکر نمیکنم.
ولی سردرد لعنتی...


پ.ن. میگن سیر آنتیبیوتیک طبیعیه. انقدر سیر خوردم که سرگیجه گرفتم حالا!



784.Coming soon




من فقط عاشق اینم
که حال تو رو بگیرم

بزارم برم جدا شیم
ریخت نحس ت رو نبینم



پ.ن. پاپ مدرن زیرزمینی
با این وضعی که اینا پیش میرن چندان هم دور نیست



783.





ببینم عکسهای شب یلداشون رو کی دوستاش میزارن.
بازم به معرفت دوستاش اقلا... ما چهارتا عکس جدید ببینیم شاید