Sunday, July 14, 2013

3330. وقتی که هیچ جا جای تو نیست



هرکس باید پیش خواهر خودش باشه.
ضربدری پر و پخش شدیم تو دنیا، چه وضعشه آخه!
کاش همین دسامبر بیان بمونن دیگه...


3329. درد بی مکانی


چه خوب نوشته این +

وقتي يك رابطه تازه تمام مي شود كنارغم تمام شدن اش دردي هست كه من اسمش را مي گذارم " بي مكاني " ؛ اين يعني طرف مقابلت كه از اين ثانيه به بعد ديگر پارتنر نيست ولي همچنان موجودي ويژه است و تو دوست اش داري ، را بايد كجاي زندگي ات قرار دهي . اين بي مكاني معمولا توي رابطه هايي است كه ناب بوده و بعد از مدتي هر دو نفر ديگر نخواسته اند ادامه اش بدهند به هر دليلي ؛ يعني فرد هنوز برايت يك عزيز است اما از دست رفته ... معشوق/معشوقه اش نيستي ديگر ولي در درريف دوستانت هم قرار ندارد يعني نمي تواني از فردا كه مثلا به او زنگ زدي مثل بقيه با او حرف بزني ... اين بي مكاني اما درد دارد؛ اينكه مثلا وقتي برايش تكست مي دهي كه حالش را بپرسي نوشته ات را بايد بارها پاك مي كني و فعل ها و كلمه ها را جابجا كني ... براي يك دوست راحت مي نويسي ... معشوق/معشوقه اش هم ديگر نيستي كه بي دريغ كلمه نثار كني و كم بياوري ... اسمش را از مموري موبايلت حذف نمي كني اما شايد فرم اسم را تغيير بدهي .مثلا آن ميم مالكيت را برداري يا بگذاري اش توي فيورت گروپ دوستانت ... اين بي مكاني است كه باعث مي شود به خودت بگويي ديگر زندگي خصوصي اش به خودش مربوط است ولي هنوز معده ات درد بگيرد وقتي بداني با فلاني خوابيده است ... روز و شب ديگر زنگ نزني هفته ها حتي ، اما يواشكي و كنجكاو نوشته ها يش را بخواني و اشك گاهي چشمانت را پر كند ... بي مكاني مجبورت مي كند يادگاري هايش راجمع كني كه جلوي چشمت نباشد ولي گاهي بروي سر وقت جعبه يادگاري و دست خط اش را نگاه كني و دوباره بگذاري اش جايي كه تا مدت ها نبيني.

تمام شدن رابطه باعث نمي شود يادت برود تكيه كلام ها را ، عادت ها را ، علاقمندي ها را .... من بي مكاني ها را دوست دارم حتي اگر گلويم را بگيرد و يك لايه اشك چشم هايم را تار كند ... بي مكاني جايي است كه خودت را روي خاطره ها پرت مي كني و غرق مي شوي ساعت ها، روزها و وقتي تمام شود دوباره پوست مي اندازي ... خودت را آماده مي كني كه يادت بيايد بزرگ شدن خيلي سخت است. خيلي !

Saturday, July 13, 2013

3328. سرعت عمل


کلا هفت هشت ماهه میشناسمش دورادور، یک ساله اومده کانادا. با پارتنرش در آلمان برک آپ کرده بود و اومده بود. تو این چند ماهی که من خبر دارم (که تازه یک ماهش رو هم ایران رفته بوده) با سه تا آدم مختلف آشنا شده و چه قربون صدقه ها که درباره هرکدومشون ننوشته و هر دفعه گفته که دیگه آدم زندگیم رو پیدا کردم و هیشکی این نمیشه و ... این نفر آخر رو هم که دیگه رسما آقای نامزد خطاب میکرد(!) و از مادر شوهرش تعریف میکرد و از دعوتهای وقت و بی وقتش. دیگه کم کم منتظر تعیین تاریخ عروسی بودیم که امروز دیدم باز نالان و سوزان از غم فراق نوشته!
 خوب مگه دنبالتون کردن آخه؟! شیش ماه نیست طرف رو میشناسی، آقای نامزد آخه؟!!!  اگه هیچی ازش نمیدونستم میگفتم از این دختر آویزوناست که عرضه هیچ کاری ندارن و هی میخوان یه مرد کنارشون باشه فقط. ولی اینجوری نیست. خیلی هم دست و پا داره اتفاقا. خیلی هم غُد ه تازه. نمیفهمم ملت چه جوری انقدر راحت عاشق میشن و انقدر راحت تر فارغ! یه مورد دیگه هم میشناسم دقیقا همینجوری. اونم خیلی دختر با عرضه ایه (و البته خیلی هم غُد)، بعد سر یک ماه حرارت دیگ عواطفش میرسه به شونصد درجه و کل عالم رو خبر میکنه، سر دو ماه هم همه چی از هم می پاشه و رسما له میشه. باز یه ماه بعدش همون داستانه...
داشتم فکرمیکردم مردم چقدر مقاومتشون بالاست. این که آدم چند وقت با یکی باشه و بعد به هم بزنه و بره با یکی دیگه خیلی عجیب نیست، اشکالی هم نداره. بالاخره باید همدیگه رو بشناسن ببینن به درد هم میخورن یا نه. ولی اینکه به این سرعت انقدر شدیـــــد عاشق بشی و بعدم به همون سرعت بری سراغ یکی دیگه یه کم عجیبه برام. یا اون اظهار علاقه ها کاذبه یا سوز و ناله بعدشون یا اینکه ملت سرخوشن کلا یا من خیلی از مرحله پرتم.
پ.ن. دو هفته پیش هم مادام موسیو اومده بودن باهم تورنتو و با بچه های تورنتو برنامه گذاشته بودن که من درگیر مهمونام بودم و نشد برم ببینمشون. ولی براش خوشحال بودم که دیگه تنها نیست اونجا. اینم آخر عاقبتش!
پ.ن.2. واقعا چطور میشه با چندماه آشنایی تصمیم بگیری با یکی بری زیر یه سقف، چه برسه به اینکه ثبت رسمی هم بکنی این اشتباه رو؟!
پ.ن.3. میدونم که من اصلا صلاحیت اظهار نظر در این موارد رو ندارم، ولی واقعا خیلی برام عجیب بود.

3327. Damn online course


این چند روز هی مجبور شدم به استاد تغذیه (که درسش رو آنلاین داریم) ایمیل بدم. دائم باید توی بحثهای آنلاین شرکت کنیم و هر هفته یه موضوعی هست که باید بنویسیم. من دو هفته رو وقت نکرده بودم شرکت کنم و میخواستم چند شب پیش بنویسمشون که دیدم اون قسمت هفته های پیش رو همه رو بسته. خلاصه ایمیل بازی و اینا. بعدشم که assignment ش رو فرستادم تعداد کلماتش رو یادم رفت بنویسم روش، دوباره ایمیل زدم که ببخشید من یادم رفت و انقدر بود (کمتر از حد نصاب نوشته بودم و نمیخواستم فکر کنه مخصوصا ننوشتم تعدادش رو). خلاصه دیشب دیدم ایمیل زده که :
thank you joker
you are a diligent student!

به دوستم میگم: به نظرت مسخره م کرده؟ اون علامت تعجب آخرش چیه دیگه؟!
میگه: نه بابا، خوشش اومده که پیگیری لابد. حالا بذار نمره ت رو بده، اگه کم بده ینی مسخره ت کرده.
من:  :|

پ.ن. بال بال زدن بچه ها و نگرانیشون برای مشقهای من خیلی باحال بود. فراز میگفت انگار انقدر که ما نگرانیم خودت نیستی!

Sunday, July 07, 2013

3326. اولين ها

وقتي كه دو سه سال پيش دخترك را در فرودگاه شارجه ديپورت كردند و با چشماني اشكبار از غصه كنسرتي كه از دست داده بود به خانه برگشت، بهش قول دادم كه اولين كنسرتش را باهم خواهيم رفت. ديروز به قولم وفا كردم. يك ساعت يكبار مرا ميبوسيد و تشكر ميكرد و ميگفت خاطره اولين كنسرت زندگيم برايم به يادماندني شد.
پ.ن. در پارك داونز ويو، روي چمنهاي نيمه خيس منتظر شروع برنامه بوديم و من به  ارديبهشت ٨١ فكر ميكردم و تجربه اولين كنسرتم، محمد نوري. همراه خانواده لاله اينها. شب فوق العاده اي بود. خوش حالم كه اولين تجربه دخترك هم به اندازه من برايش لذت بخش بود.

Sunday, June 30, 2013

3325.

وقتي سرما خوردي و گلوت درد ميكنه و بهت ميگن چرا غذا نخوردي؟ كتلت كه بود! 
خيلي هم ممنون، لطفتون كم و زياد نشه.
پ.ن. خونه مامانت كه نيست انقدر توقعت بالاست! چشمت كور ميرفتي سوپ ميگرفتي خودت. ماشين هم كه داري

 

3324. غروب در بازار نو

 در محله أي در حومه تورنتو به نام نيوماركت در غروب خنك روز يكشنبه، يك روز پيش إز روز ملي كانادا، در حالي كه اهالي منزل متشكل إز ميهمانان استراليايي و ميهمانان تازه إز راه رسيده آلماني در منزل عموجان مهمان هستند، يك عدد ويرووس متحرك، حقير رأ عرض ميكنم ، خود را در شال پشمي نازكي پيچيده و روي صندلي بلند ناراحتي در ايوان چاي مينوشد و رهگذراني اندكي را تماشا ميكند كه در لباسهاي تابستانيشان قدم ميزنند و اغلب سگي هم همراه ندارند. صداي فشفشه هاي آتش بازي به گوش ميرسد، أما إز جايي كه من هستم هيچ ديده نميشود. تمام خانه هاي اطراف چراغهايشان خاموش است. چراغهاي خيابان نور كم رمقي دارند. در مجموع فضاي نيمه تاريك و دلگيريست. سكوت و آرامش اينجا بسيار مرا به ياد ديسكاوري گاردنز مي اندازد، يا اين تفاوت كه آرامش آنجا لذتبخش بود و سكون نيوماركت دلگير.
 تنها خوبي اش شايد اين است كه حداقل در ايوان وقتي سرفه ميكنم نگران تعداد ويروسهايي كه در فضاي خانه مي پراكنم نيستم. 
الآن بايد با بچه ها در مركز تورنتو ميبوديم كه بخاطر اين مريضي بي موقع ميسر نشد متاسفانه. 
پ. ن. وقتي مريض هستيد مهماني نرويد لطفا. اين نهايت خود خواهيست. ديگران را هم مريض كرده و إز كار و زندگي مي اندازيد.

Saturday, June 29, 2013

3323.

من تا الآن بايد زندگيم سر و سامون گرفته بود و خودم رو جمع كرده بودم كه الان ميتونستم مسئوليت دانشگاه اين بچه رو به عهده بگيرم، نه اينكه خودم هم اضافه بشم بهشون !
أعصاب نداريد پدر مادر نشيد لطفا. 
گندم بزنن واقعا، براي هزارمين بار

Thursday, June 27, 2013

3322. Driving license, again

در تاريخ ٢٦ ژوئن ، من گواهينامه رانندگي كاناداييم رو گرفتم.
يك دليل ديگه براي اينكه اين تاريخ بيشتر تو ذهنم موندگار بشه.
چقدر حسم بد بود امروز، همش ميگفتم تاريخ مهم نيست، أينا فقط يه مشت عدده...
مطمئن بودم كه رد ميشم، ولي قبول شدم

مطمئن نيستم الآن بار منفي اين تاريخ بيشتره يا بار مثبتش
پ.ن. خان داداش در جواب ايميل من كه گفتم بودم: سومين گواهينامه م رو گرفتم، نوشت: مباركه، سه تاش رو بده يه پايه يك بگير!


Wednesday, June 26, 2013

3321.


وقتي ساعت١٢:٣٠ شب ميرم پفك ميخورم، ايت مينزسامتينگ ايز رانگ

سو مني تينگز آر رانگ


Monday, June 24, 2013

3320. she is definitely mama nunu's daughter



دختر کوچولوی سابق  (بابا بزرگش خیلی وقته که عقیده داره دخترش ایز اِ لیدی!) دوست نداره بیاد کانادا. دوست داره بمونه همون استرالیا و همونجا بره دانشگاه و تا رشته و دانشگاه فوق لیسانسش رو هم انتخاب کرده. خوشبختانه بر خلاف من دقیقا میدونه که چی میخواد همیشه. تنها شکایتی که از استرالیا داره اینه که مردمش از هیچی خبر ندارن. همه چیز فقط درباره خود استرالیاست. میگه همکلاسیهام حتی نمیدونن که لایه اوزون در اون منطقه سوراخه! خلاصه خیلی شاکی بود از این قضیه.
فسقلی یه پا نویسنده ست برای خودش. یه وبلاگ درست و حسابی داره (نه مثل مال خاله ش چرت و پرت نویسی) و دو سه تا مقاله هم درباره حقوق زنان نوشته. امیدوارم راه خودش رو همینجوری سفت و سخت دنبال کنه. تواناییهاش من رو یاد مامان میندازه که متاسفانه استعدادهاش نابود شد. و علاقه ش به ژورنالیزم هم خیلی برام آشناست... بهش گفتم تو باید به جای هردومون این راه رو ادامه بدی. راهی رو که من دوست داشتم، ولی امکانش نبود اون موقع.

پ.ن. ماما نونو، مامان منه در زبان کودکی این فسقلی که البته از همون موقع نیک نیمش شده برای همه مون :)






Sunday, June 23, 2013

3319.


بالاخره اومدن. از اووووون ور دنيا. 
آدم بايد خواهرش نزديكش باشه، اين اصلا منصفانه نيست.
ولي خوب فعلا بچه ها مهم ترن.
اميدوارم اقلا اينجا بهشون خوش بگذره

Thursday, June 20, 2013

3318. I neither forgive, nor forget


حالا درسته که عروسکی بیش نبوده و به ساز عروسک گردان ها رقصیده، ولی خیلی از خرابکاریهاش خلاقیت و توانایی شخصی خودش بوده.
چطور باز شدن نسبی فضای فرهنگی زمان خاتمی رو نمیذاریم به حساب عروسک گردانها، خرابکاریهای ایشون همه ش تقصیر بقیه ست و خودش شده یک آدم پاکدل بی غرض اغفال شده؟! (حالا زمان خاتمی هم بهشت نبود، ولی دیگه از الان که بهتر بود بابا، چقدر بی انصافید آخه!)
من نمیبخشمش. یکی از مهمترین آدمهای زندگیم رو در دوبی از دست دادم بخاطر سیاست های احمقانه این مردک و مشکلات ویزای ایرانیها.  توی اون شرکت لعنتی گیر افتادم بخاطر برنامه های بی فکرانه این آدم... بهترین روزهای زندگیم تباه شد بخاطر تیره شدن روابط امارات و ایران. تا چشم به هم زدم بیست سالگی با افسردگی گذشته بود و من شده بودم یه آدم سی ساله پا در هوا.

این دفعه که یکی برگرده بگه " شماها که خارجید، چکار دارید کی سرکار میاد" برمیگردم همچین...
 هیچی. نگاهش هم نمیکنم حتی.

من نمیبخشمش. بخاطر همه بلاهایی که سر مملکتم آورد. بخاطر همه تاثیرات منفیش روی زندگی خودم. بخاطر آبرویی که ازمون توی دنیا برد. حتی اگر این دادگاه مسخره یه سیاه بازی صرف باشه، که هست.

Tuesday, June 18, 2013

3317. خرداد پر خاطره


جام جهانی هم رفتیم به سلامتی...

بعد از برد ایران میگه چقدر مونده به جایی برسی که راضی باشی دیگه؟
میگم تو زندگیم؟
میگه نه بابا، آناتومی رو میگم...
من :|

Saturday, June 15, 2013

3316. با کیا شدیم 75 میلیون ...


شما دوست عزیز که به حجاب اجباری اعتقادی نداری ولی با مانتو و روسری های رنگی و متنوع این حجاب زوری رو تبدیل به مُد کردی برای خودت، شما نمیتونی کسی رو که فکر میکنه رای دادن بهتر از رای ندادنه متهم به "مزدوری رژیم و خدمت به سیستم " بکنی. اگر رای دادن سازشکاریه، پس این کار شما هم پذیرش زور و سازشکاریه.
اگر معتقدی که باید همه چی از بیخ و بن  تغییر کنه، اولین حرکت انقلابی رو خودت انجام بده و حجابت رو بردار. وگرنه فقط رنگ و لعابش رو تغییر دادی.
من به تمرین رای دادن اعتقاد دارم و رای میدم هروقت که بتونم. شما به تغییر بنیادین اعتقاد داری و نشسته توی خونه تا مثلا با سکوتت اعتراض کنی. من بهت نگفتم برو رای بده، تو هم لطف کن انقدر ما رو مورد مرحمت قرار نده.

پ.ن. دهنمون رو سرویس کردن بس که از دیروز بد و بیراه بارمون کردن! همه خودشون یه پا ج.ا. شدن !
پ.ن.2. برگشته با عطاب و خطاب به من میگه باید پاشی بیای ایران زندگی کنی حالا که انقدر خوشحالی. خواستم بهش بگم من بیشتر از دولت و حکومت، از دست هموطنان عزیزی مثل شما فرار کردم والا...  اون موقع که بنده توی دوبی شیش روز و هفت روز در هفته سر کار بودم، بچه های این خانوم دوماه یه بار دوبی بودن برای خرید مارکهای اصل و دریا و کلاب و مهمونی. تو ایران هم مشغول مهمونی ها و اسکی و مدلینگ، بعد به من میگه "تو خودت زلفهات رو در باد پریشون میکنی و اون وقت فکر میکنی دو سانت روسری ما بره عقب چیزی عوض میشه؟ با اون مغز متفکرت"... خواستم بهش بگم نه، تا وقتی داخل سرت همینجوری باشه، اون روسری بودن و نبودنش دردی از جامعه دوا نمیکنه.



3315. امیدوارم...


تموم شد
هشت سال کابوس و تحقیر تموم شد
مردم در عرض ده روز دور هم جمع شدن. همه میدونن که این رای روحانی نیست. صدای اعتراض مردمیه که نمیخوان کنار بکشن. این از نتیجه انتخابات مهمتر بود.
خوشحالم. خیلی گریه کردم ولی خوشحالم.
حقمون نبود چهارسال پیش اونجوری بشه... واقعا حقمون نبود.

مبارک همه باشه. امیدوارم ناامیدمون نکنه. توقع معجزه نداریم، کمتر گند بزنن فقط.
سرخوردگی بده. ترسناکه. دردناکه..

Friday, June 14, 2013

3314.


امروز انتخاباته
چهار سال لعنتی گذشت
چهارسال پیش این موقع تنها دلخوشیم نتیجه انتخابات بود، که اونم زدن ترکوندن.
بابا ساعت 8:30 صبح زنگ زده بود که بگه برو رای بده، دیر میشه ها. 
شبش با گریه خوابیده بودم، مثل همه اون چند شب.
نمیدونم اصلا چرا تلفن رو جواب دادم اون موقع صبح. اگر یک دقیقه بیشتر ادامه پیدا میکرد باز میزدم زیر گریه.
متنفرم از همه اون روزهای دوست نداشتنی. متنفرم از هجوم اون خاطرات. متنفرم از اون تابستون پر غصه. 
الان خوشحالم از شور و حال مردم. نگرانم بابت اتفاقات بعدش. سرخوردگی خیلی بده. در هر زمینه ای که باشه.
شایدم خوبه که توی کانادا اصلا صندوق رای نیست. هرچی کمتر مشابه سازی بشه برام بهتره.
اصلا فردا میرم دانشگاه تا شب...نمیخوام بدونم چی شد، نمیخوام ساعت سه صبح نتیجه رو اعلام کنن. 
هنوز صداش تو گوشمه که خبر رو گفت و من باور نکردم و فکر کردم داره سر به سرم میذاره...

کاش سرم میخورد یه جایی و حافظه م پاک میشد

Thursday, June 13, 2013

3313.


تنها كسي كه بهش گفتم برو راي بده و سعي كردم قانعش كنم، مادرم بود. 
گفت إمكان نداره. آخرش گفتم به جاي من... گفت خيلي ناراحتي خودت ميومدي راي ميدادي.
دلم شكست... نه بخاطر اينكه هيچ وقت بهم نه نميگفت، بخاطر اينكه انقدر زندگيش بخاطر من نابود شده و من هنوز هم هيچ كاري براي جبرانش نميتونم بكنم...

Monday, June 10, 2013

3312. No regret

روز اول هفته، با كلي مشق نيمه كاره 
و رؤياي ساده و شيريني كه باعث شد يك ساعت خواب بمونم
در عوض وقتي بيدار شدم عطرش هنوز بود 
هفته خوبي در پيشه، ميدونم

Sunday, June 09, 2013

3311. میشه چپ باشه لدفن؟


دیشب خواب دیدم بابا داره باهام دعوا میکنه، حالا جرات نمیکنم زنگ بزنم خونه ببینم چه خبره!

پ.ن. صبح که بیدار شدم میخواستم زنگ بزنم بگم چرا انقدر به من گیر میدین آخه؟! بعد یادم افتاد خواب دیدم...