Saturday, May 19, 2012

3129. جانباز راه فیت نِس


از دو روز پیش یه سری ورزشهای جدید رو برای پاها شروع کردم.
نتیجه اینکه از دیروز مثل اردک راه میرم و مثل قورباغه میشینم!
دیروزورزش نکردم و شب هم با بروفن خوابیدم که مثلا عضلات ریلکس بشن.
امروز دوباره رفتم با این فرضیه که دوباره انجامشون میدم دیگه خوب میشه. بدک نبود. تصمیم گرفتم از شنا بگذرم و فقط برم تفریحی آب بازی کنم یه کم که فشاری هم نیاد بهم. بعد که شروع کردم با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدی و تن به آب زدی بازی بازی شروع کن همون 800 متر رو، تا هرجا که تونستی. خدمتتون عارضم که موندم تو رودروایسی تا آخرش رفتم!
مشاهدات حاکی از آن است که فردا رو باید در استراحت مطلق به سر ببرم. امیدوارم جدی نباشه، هنوز بیمه نیستم اینجا.
خلاصه که به دلیل مصدومیت المپیک امسال رو ممکنه از دست بدم.

پ.ن. من همیشه میدونستم که عضلات پاهام ضعیفه. این ماجرا دیگه فرضیه م رو ثابت کرد. دیگه عمرا اگه کوتاه بیام و بگذرم از این تمرینات...

Friday, May 18, 2012

3128.


اين آدمهايي كه فكر ميكنن فقط خودشون بقيه رو دوست دارن، فقط خودشون خواهر برادري بلدن و درست به جا ميارن همه چي رو، فقط خودشون نگران بقيه هستن، فقط خودشون حق دارن همه رو قضاوت كنن...
كلا هم همش درحال توجيه رفتارهاي اشتباه عزيزانشون هستن. گاهي ماله كشيدن قضيه رو بدتر ميكنه، باور كنيد.
وقتي ميگم من جايي نميرم، براي همينه. متاسفانه نميتونم سكوت كنم وقتي حرفي رو قبول ندارم. و در فرهنگي كه دايم بايد رعايت بزرگ كوچيكي رو بكني، بهتره كه توي همچين شرايطي قرار نگيري تاحد ممكن. زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد.
ظرفيت تحمل كردنم كم شده. اگر قرار بود" تحمل" كنيم كه ميمونديم در همون مملكت عزيز و جو حاكم ج.ا. عزيز!
حرف و كار اشتباه، اشتباهه. فرق نميكنه كه فاعلش چقدر عزيز باشه.

3127. Team Work


چون ما اکنون در جهان اول به سر میبریم و در جهان اول team work   بسیار حایض اهمیت میباشد، چون که اینجا مثل ایران لازم نیست که همه همه کاری بلد باشن، در نتیجه ما، گَنگ مقیم کانادا ،تقسیم وظایف کردیم. یکی دو نفر درس میخونن به جای همه، یکی  پول درمیاره به جای همه، دونفر وظیفه ازدیاد نسل و تربیت فرزندان صالح رو به عهده گرفتن (خداییش دمشون گرم، نتیجه شون هم خوب بوده)، من و پدر خانواده هم به جای کل خانواده ورزش میکنیم، اون در شعبه آلبرتا و من در آنتاریو!

هر روز یه نیم ساعتی ویدیوهای ورزشی یوتیوپ رو نگاه میکنم و یه چیزایی درباره شون میخونم. یک ساعت میرم جیم (نه هر روز)، 800 متر هم شنا، تقریبا هر روز یک ساعت. بعد جالبه که خوشحالم قشنگ. نه به زور خودم رو میبرم نه حوصله م سر میره. حال میکنم و خوش میگذره کاملا. خوبیش اینه که اولین آثارش هم مشخص شده و شونه هام صاف شده بعد از سی سال قوز کردن و عادات غلط بد نشستن .
فکر کنم در واقع قضیه یه جور فرافکنی ه، برای اینکه یادم نیاد که چقدر دارم به بطالت و بیهودگی میگذرونم!
خلاصه که الکی خوشم فعلا. همینجوری سنگر رو حفظ کنم به المپیک بعدی میرسم احتمالا.


Thursday, May 10, 2012

3125. اصن یه حالی به جون شما


حس آدمی که شلوار لی ش بعد از سه ماه و نیم دوباره پاش میره
همون حس...
به قرعان اگه لذتش رو درک کنید... اصن دلم نمیاد درش بیارم دیگه.

گفته بودم جریانشو؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتـــــم یا نگفــــــــتم؟
من با این شلوار اومدم اینجا، 14 ساعت توی هواپیما پام بود. راحت و عالی. یک ماه بعد دیگه پام نمیرفت. دقت کنید، نه اینکه دکمه ش بسته نمیشد، اصلا بالا نمیومد که کار به دکمه برسه! اولش فرافکنی کردم که: شسته شده، سفت شده. ولی کم کم مجبور شدم با واقعیت کنار بیام. و همین واقعیت ترسناک من رو به سمت ورزش سوق داد. چون من اساسا از شلوار لی خریدن خوشم نمیاد و این رو هم به سختی و اتفاقی در واپسین روزهای خرید در دوبی گرفته بودم .
همین دیگه، خواستم بگم ورزش کنید که خیر دنیا و حال لباسا رو ببرید. هرچی هم دوست دارید بخورید، کما اینکه بنده پرخورتر از گذشته هم شدم تازه. وزنم هم تغییر خاصی نکرده. صرفا توزیعش مناسب شده.
حالا به خودم جایزه بدم، یه پنجاه متر بیشتر شنا کنم امشب.


3124. گاهی خودت را گم کن



امروز تصمیم گرفتم از یه ایستگاه دیگه مترو پیاده بشم و یه مقداری پیاده روی کنم. توی مترو نقشه رو چک کردم و به حساب خودم از در درست اومدم بیرون. ولی بعدش به جای سمت راست، رفتم سمت چپ. حدودی میدونستم کجام. جی پی اس موبایل هم در کمال تعجب من، داشت محلم رو نشون میداد (نمیدونم ربطی به اینترنت داره بالاخره یا نه). خلاصه که دیدم اشتباهی رفتم. با خودم گفتم این خیابونا که قشنگن، منم که کاری ندارم خونه، هوا هم که توپه، بذار یه کم خودم رو گم کنم و حالشو ببرم. نشون به اون نشون که یک ساعت و نیم توی این خیابونا پرسه زدم و حالـــــــــــــــــــــــــی کردم وصف ناشدنی... به معنای واقعی کلمه مست شدم. از بوی سبزه ها، رنگ و بوی گلها، آسمون و ابرهای فوق العاده، صدای پرنده ها که با wind chime های خونه ها قاطی میشد و سکوت خیابون رو میشکست...
طبیعت من رو مست میکنه، هیچ چیز دیگه ای همچین تاثیری روم نداره. روی جدولها راه رفتم، پریدم، عقب عقب راه رفتم، خندیدم، با خودم بلند بلند حرف زدم، اصن یه حالی بود ها...
حوصله نداشتم دوربین رو دربیارم، با موبایل بیشتر عکسها رو گرفتم. بعد هی حرف دوستی رو به خودم یادآوری میکردم که: توصیف نکن، ببین، حس کن. و هرچند دقیقه یه بار میگفتم: عکس نگیر، نگاه کن، لحظه رو دریاب. باز طاقت نمی آوردم و میگفتم حالا اینم بگیرم...
بعد با خودم فکر کردم چقدر خوبه که آدمها اینجا انقدر عمرشون طولانیه. هرچقدر این زیبایی رو ببینه تکراری نمیشه، سیر نمیشی. بعد بازم فکرکردم که یعنی آدمهای توی این خونه ها هم به اندازه ما لذت میبرن؟ یا چون از اول همینجا بودن براشون عادیه؟ نمیدونم، شاید بعدها از یه کانادایی پرسیدم. ولی گاهی دلم براشون میسوزه! فکر میکنم که ما بیشتر از خودشون لذت میبریم و قدر اینجا رو میدونیم.
امروز با تک تک سلولهام زیبایی و لذت رو آگاهانه چشیدم، هر لحظه ش رو حس کردم. مزه مزه کردم و مطمئنم که تا آخر عمرم طعمش باقی میمونه. توصیفش نکردم، مقایسه نکردم (نه با ابرهای سفید تهران، نه با سبزی شمال و نه با آرامش دیسکاوری گاردنز) نفس عمیق کشیدم و زیبایی و آرامش رو بلعیدم.
من امروز در بهشت قدم زدم

Wednesday, May 09, 2012

3123. به قرعان


 
روايت داريم " بغل " صبحگاهي،موقع بيدار شدن، از بوسه شب بخير واجب تره...


Saturday, May 05, 2012

3122. ژوکر در Downtown


امروز (دیروز در واقع) به لطف مهتاب رفتیم downtown
هوای عالی و و آسمان آبی و یک روز به یاد ماندنی
دفعه دومی بود که میرفتم downtown. رفتیم کنار دریاچه، چسبید حسابی، دست مهتاب درد نکنه.
باید از این به بعد بیشتر برم.

پ.ن. حس JBR و دوبی مارینا داشت اندکی!

Wednesday, May 02, 2012

3121.



  • زنی‌ عاشقت شد
    زنی‌ از سرزمینِ عجایب
    تو را عجیب ساده
    عجیب صادقانه دوست داشت
    زنی‌ که در نبودن تو سخت گریست
    تو باید مرد خوشبختی‌ بوده باشی

    نیکی فیروزکوهی


    پ.ن. اینم شد خوشبختی؟!

3120.


يكي از فانتزيهام اينه كه هشت نه سال ديگه اين خونه اي رو كه الان توش هستيم رو بخرم، همه ديواراشم عايق صدا كنم...خداییش خجالت نمیکشن نئوپان میزنن جای دیوار، غالب میکنن به مردم؟! اینور نفس میکشی، اون ور صداش میره.
صداي تلويزيون دوست نداشتني ترين صداي ممكنه براي بيدار شدن. نميدونم ماني بيچاره چطور ميخوابه شبا!

Tuesday, May 01, 2012

3119. با تو دیشب...

با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،* زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،* خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم

م.امید

Monday, April 30, 2012

3118. There is no cure for love


نمیشه که من لئونارد کوهن گوش بدم و به یاد دیسکاوری گاردنز نیفتم...
مخصوصا آهنگ dance me to the end of love
دارم فیلم یکی از کنسرتهاش رو در لندن میبینم  و فکر میکنم که وقتی مُردم دوست دارم همش آهنگهای لئونارد کوهن رو برام بزارن

پ.ن. یه پنجره توی دیسکاوری گاردنز بود که یکی عصرها پشتش منتظر می ایستاد، با این آهنگ توی موبایلش

این پیرمرد فیلسوف دوست داشتنی...


Sunday, April 29, 2012

3117.


"اینم شده آب و هوا که اینا دارن!"
" میوه هاشون مزه آب میده"
" مواد غذاییشون خوب نیست"
"همه چیز خیلی مسخره گرونه"
" قوانینشون خیلی مسخره ست"
" تلویزیونشون هیچی نداره و مزخرفه"
" همه شهر پر از پیر و پاتاله"
" فرهنگشون مناسب سلیقه و حال ما نیست، (مردم هی توی خیابون به هم آویزونن)"
" همه جا خیلی دوره"

اینجا کاناداست. جایی که یه عمر خودمون رو میکشیم و رویا بافی میکنیم تا بهش برسیم (حداقل برای من اینطور بوده). سرده، گرونه، زبون خودمون نیست ولی دوست داشتیم که اومدیم لابد، به زور که نیاوردنمون!
تمییزه، طبیعت داره، آدمها مودب و خوش برخورد و ساده ن. امکاناتش برای همه ست : پیر و بچه دار و معلول. هر روز پنجره رو باز میکنی هوا یه جوره و کلی تنوع داره. اینترنتش فیلتر نیست. آسمونش خاکستری نیست. نفس عمیق میکشی بوی اگزوز ماشین و خاک و ماسه نمیره توی حلقت. همه یا کتاب دستشونه یا دارن میدون. کسی به کسی نگاه نمیکنه. کسی کسی رو قضاوت نمیکنه. هرکس هر غلطی که دلش میخواد میکنه.
من اینجا رو دوست دارم. منِ احمق این کشور سرد گرون بیمزه مزخرف پر از پیر و پاتال با فرهنگ متفاوت رو دوست دارم.
اگه بزارن مث آدم زندگی کنیم... سی سالش که به فنا رفت. هی گفتیم میریم یه جای دور خیر سرمون مث آدم زندگی میکنیم دیگه.
اشتباه کردم ظاهرا! باید رعایت کرد، چون زشته. باید رعایت کرد چون حق دارن لابد.
بعد هی میگن از توی موبایلها و کامپیوترهاتون بیاین بیرون! خوب بیایم بیرون چکار کنیم آخــــــــــــه؟! وقتی هی باید سکوت کنی و حرفی نزنی و نظری ندی و مخالفتی نکنی چون زشته و چون ممکنه کسی دلخور بشه و چون تو پشه فسقلی اصن غلط میکنی که رو حرف بزرگترا حرف بزنی و چشم سفید بازی دربیاری و نمک نشناسی، خوب آدم میره میتمرگه توی همون موبایل و کامپیوتر دیگه.

پاشم برم همون استخر، یه کم مخ م خنک بشه. باز یکشنبه ست و مهمون بازی.
دارم از یکشنبه های اینجا هم مثل جمعه های تهران متنفر میشم

پ.ن. منم دارم غر میزنم، میدونم ولی بالاخره یه جا باید تخلیه بشه دیگه.

Friday, April 27, 2012

3116. ژوكر در المپيك



جيم رفتن رو دوباره شروع كردم ( يه ده روزي اعصاب نداشتم، نرفتم، بهانه امتحان هم بود) چند روزه دوباره ميرم، خوبه به نظرم. و سه روزه كه استخر هم ميرم. ديروز يكساعت و ربع جيم بودم و بعدشم نيم ساعت شنا (٤٠٠ متر). به خودم اميدوار شدم.
دوستي دارم كه شناي نسبتا حرفه اي كار ميكنه سالهاست. برام يه برنامه تخصصي فرستاده در حد لاليگا كه از امروز شروع كردم، با ٧٥٠ متر (٦٥ دقيقه، بدون توقف بيشتر از دو دقيقه) گفته براي دوماه، ولي امروز كه اذيت نشدم، ممكنه بعد از دو سه هفته تغييرش بده يه كم.
تو استخر داشتم فكر ميكردم كه مامان چه حوصله اي داشت كه با اون همه مشكلات هميشه به فكر اين بود كه تابستونها براي من كلاس شنا پيدا كنه حتما. حالا بهش خبر بدم كه اين يكي رو مث آدم دارم استفاده ميكنم ازش، يه كم دلش خوش بشه اقلا.
تابستون ٨٥ كه با دخترک مربي گرفتيم و بالاخره همه شناها رو اصولي ياد گرفتم. اون مفيد ترين تابستونم بود: هر روز صبح ها چهارساعت كلاس فرانسه و بعد از ظهرها اقلا يه روز در ميون استخر. احساس خوبي داشتم، احساس كار مفيد كردن!
چقدر روده درازي كردم باز طبق معمول! فقط خواستم بگم اگه شنيدين قهرمان بعدي شناي المپيك يك ايرانيه از تيم كانادا، تعجب نكنيد.

پ.ن. احتمالا يه روز درميون جيم و شنا بايد تركيب خوبي باشه. مربيم كه اين طور ميگه. ببينم بالاخره زورم به اين شكم ميرسه يا نه!

Tuesday, April 24, 2012

3115. یک جای خالی دیگه



همیشه بهم میگفت: " شیرم رو حلالت نمیکنم" و من در عالم بچگی غش غش میخندیدم. با قیافه جدی ادامه میداد که: " میخندی؟ انقدر که من برات توی صف شیر خشک ایستادم به اندازه یه مادر به گردنت حق دارم".
عمو جمشید، دوست قدیمی بابا، کسی که من به عنوان اولین عمو و دایی شناختمش. دعواهای همیشگی ما سر ته دیگ، شوخیهاش درباره شیر خشک هایی که برام گرفت، خاطرات خوب خونه سعادت آباد (که دیشب خوابش رو دیدم) و توصیفاتش از دور دنیا. مرد مجرد دنیا دیده ای که الگوی پسرای دوست و آشنا بود بخاطر ازدواج نکردن. هرکس میخواست بره خارج از اون راهنمایی میخواست. من خیلی کوچیک بودم که شنیدم میگفت "ونکوور بهترین جای دنیاست برای زندگی" (تازه خواهرام هم که کوچیک بودن این رو ازش شنیده بودن).
آخرین باری که دیدمش چند سال پیش بود که بهش گفتم میخوام برم کانادا. خیلی تشویقم کرد.
خیلی وقته  ندیدمش. آخرین بار یه کم شکسته شده بود. من همون تصویر قدیمی رو دوست دارم. مرد فوق العاده خوش تیپ وسرحال و همیشه سفید مویی که همه دنیا رو گشته بود. بیشتر از سی سال بود که بازنشسته شده بود و برای من خیلی جالب بود که یه مرد کار نمیکرد.
عمو جمشید دیگه نیست. تنها توی بیمارستان فوت کرد. تو کما بود چند روز ظاهرا، اون لحظه هیچ کس هم کنارش نبود. فکر نمیکنم زیادم مهم باشه آدم چه جوری بمیره. اصن شاید وقتی کسی کنارت نباشه دل کندن راحت تر باشه. مهم اینه که خیلی خوب زندگی کرد. هشتاد سال عمر مفید، هم برای بقیه هم برای خودش.
من خیلی بی معرفت بودم که سراغی ازش نگرفتم. مطمئنم که شیرش رو حلالم نکرد آخرش...
پ.ن. آدمهایی که میشناسی یکی یکی حذف میشن. حس بدیه. طفلک بابا

Monday, April 23, 2012

3114.




فکر میکردی دوست نداره بهش بچسبی، مخصوصا توی جمع
فکر میکردی دوست نداره اینجوری باهاش عکس بگیری
فکر میکردی دوست نداره عکسهاش رو بذاری آن لاین
فکر میکردی به نظرش لوس بازیه که همه اتفاقات تند تند بره توی فیس بوک (خداییش لوسه این کار دیگه)
کارهایی که فکر میکردی دوست نداره...
آدمی که فکر میکردی میشناسیش!
خوب، ظاهرا اشتباه میکردی.
همون بهتر که رفت اصلا از این رابطه سرشار از سوءتفاهم

پ.ن. شاید هم واقعا دوست نداشت " تو" این کارها رو بکنی
 ما کجا و اون کجا...


Sunday, April 22, 2012

3113. تعلق خاطر


امروز یه کمربند خوشگل شلوار خریدم، شبیه کارهای دستی سرخپوستاست.
اصن یه حس خوبی بهش پیدا کردم که نگو. آویزونه پشت در، هی نگاش میکنم شاد میشم.
من از بچگی تعلق خاطر خاصی به سرخپوستا داشتم و در تنها بالماسکه عمرم هم یه سرخپوست تمام و کمال شدم
یادش بخیر

Friday, April 20, 2012

3112. درباب برخوردهاي اجتماعي


امروز كه از كلاس بر ميگشتم، توي اتوبوس يه ايستگاهي نگه داشته بود. بعد دختري كه جلوي من نشسته بود (كنار پنجره بود) سرش با موبايلش گرم بود يه دفعه فهميد بايد پياده بشه. يه جيغي زد و با سر و صدا از جلوي مسافر كنار دستش ( يه خانوم مسن كه اونم با آيفونش مشغول بود) زد و رد شد و پريد بيرون. همه چند لحظه با تعجب بهش نگاه كردن، بعد شروع كردن خنديدن، مخصوصا همون خانوم كنار دستيش
داشتم فكر ميكردم اگر اين صحنه در ايران اتفاق افتاده بود، اون موقع كه آبروي طرف رو ميبردن و داد و بيداد ميكردن هيچ، تا خود ايستگاه آخر هم درباره بي مبالاتي نسل جوون و رسيدن آخر زمون و عدم وجود تربيت خانوادگي(!!!) داد سخن ميدادن و كلي سرشون گرم ميشد ملت.
تازه كاناداييها معروفن به مودب و مبادي آداب بودن.
به نظر مياد آدرس رو درست اومدم. جاي شما خالي

3111.


ساعت ده شب بيهوش شدم. خوشحال بودم كه زود ميخوابم و خوابم درست ميشه (تقريبا يه هفته ست كه تا پنج و شش و حتي نه صبح بيدارم! درس؟ شوخي ميكني حتما...)
خلاصه كه ساعت ١١:٤٥ سرحال و قبراق بيدار شدم و ديگه خوابم نميبره! كامپيوتر هم كه مرده به سلامتي و فيلم هم نشد ببينم. بايد جام زهر رو سر بكشم و تن بدم به تعويض ويندوز گويا... با همين موبايل و اپليكيشنهايي كه هي كراش ميكنن بايد بسازم فعلا. كور شدم...
الانم دارم كنسرو نخودفرنگي ميخورم، جاتون خالي.
٤:١٤ دقيقه صبح :( داغونم اصن، له له...

Thursday, April 19, 2012

3110. YAY...


هه هه
من یک بار دیگه شانس آوردم در این زندگی خر تو خرو بعد از دوهفته حرص خوردن و درس نخوندن (!) ...
بعله... زدیم تو گوش امتحان. 35 از 40

امشب واقعا جا داشت که یه شراب توپــــــــی بزنم و فیلمی ببینم.
احتمالا میرم برای فیلم CLOSER. ببینم آن لاین پیداش میکنم یا نه.

پ.ن. از همه دوستان پر و پخش در اقصا نقاط دنیا که قوت قلب دادند، تشکر میکنم همینجا.
دنیا با وجود شما قطعا جای بهتریه.