Saturday, April 19, 2014

3555. Is it a hidden camera ?!

برای امتحان practice میتونستیم یه ماشین حساب "ساده" با خودمون ببریم (برای حساب کتاب داروها. حالا نه اینکه مسئله فیثاغورس باشه، بیشتر برای صرفه جویی در وقت). استاده که مراقب بود ماشین حسابهای همه رو یکی یکی چک کرد. هرکدوم که قیافه ش براش آشنا نبود گفت این ماشین حساب scientific ه (فکر کنم ما بهش میگیم ماشین حساب مهندسی مثلا!)، نمیشه استفاده کنی. بچه ها هم هاج و واج به هم نگاه میکردن، همه ماشین حساب ترم پیششون رو آورده بودن خوب. به من که رسید، ماشین حساب تصویر فوق رو بداشت و با یه لحن پیروزمندانه ای گفت : "این دیگه ماشین حساب ساینتیفیک ه قطعا". من درحالیکه به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که پقی نزنم زیر خنده (و عصبانی هم شده بودم که انقدر رو هوا و بی منطق حرف میزنه) گفتم هرچیزی که شکلش متفاوته لزوما scientific نیست. تو دلم داشتم میگفتم آره خوب، مربوط به علوم پیچیده دوران پارینه سنگیه لابد!!! خیر سرش استاد دانشگاهه این بشر! انقدر گیج میزد که فکر کردم این چطور لیسانس گرفته اصلا.
بعد از یک ساعت که از امتحان گذشته اومده بطری آبم رو برداشته میگه این رنگیه، اجازه نیست روی میزت باشه. گفتم من این رو تا حالا سر همه امتحانا بردم و طبق قانون دانشگاه باید داخل بطری دیده بشه، رنگش مهم نیست، ولی مهم نیست، ببرش.
در قرن بیست و یکم کی با بطری آب تقلب میکنه آخه؟ مگه میخوایم هواپیما ربایی کنیم آخه؟! 
 این آدمهایی که به جای استفاده ساده از فکر، همه چی رو از روی الگوریتم میخوان حل کنن (اونم با درک خودشون تازه) اعصاب من رو جلا میدن ! بعد من از دست خانوم همکلاسی حرص میخورم که چرا یه کم فکر نمیکنه در هیچ زمینه ای. بابا طرف استاد دانشگاهه تو تورنتو وضعش اینه، چه توقعاتی دارم من واقعا! 
بگذریم که من اصلا یادم رفت از ماشین حسابه استفاده کنم. همه رو حساب کردم، بعد تازه چشمم افتاد بهش. کلی هم خندیدم هربار که چشمم خورد به استاده.
پ.ن. جوونای الان یه اصطلاحی دارن که در اون لحظه واقعا به اهمیتش پی بردم: kill me now یا به قول خودشون kmn

Thursday, April 17, 2014

3554. I did good, and I know it


Getting A+ from the most strict instructor is just awesome...
For me it is worth more than all those 100s that other groups got easily. This is REAL.
All those stress and getting up at 5 a.m. is paid off.
I am relax for the most controversial exam of the second year : Practice, or everything about everything.
P.S. Although it was just a 15% assignment, it still feels good.



Wednesday, April 16, 2014

3553. ترم تابستاني پرماجرا

صد رحمت به همون دروس عمومي ايران. اقلا همه شون يه مزخرف بودن و ٥-٦ درس مشخص تكراري بود و تموم ميشد. ما ٩ تا درس اختياري عمومي داريم. ٣ تاش مثلا مربوط به رشته ست كه براي ما بيشتر درسهاي صدتا يه غاز ethic و اين داستان هاست ( انگار كه درسهاي اصليمون غير از اينه مثلا!)، ٦ تاي ديگه هم از دوتا گروه دروس اختياري هستن كه تا جاييكه من فهميدم هيچ منطق خاصي براي دسته بنديشون به عنوان upper liberal/ lower liberal وجود نداره. اكثرا دروس جامعه شناسي، مربوط به علوم سياسي، زبانهاي فرانسه، چيني و اسپانيايي و تاريخ و جغرافي هستن. چندتا هم درس مربوط به هنر. با كلي بدبختي و حساب كتاب موفق شده بودم سه تاشون رو بگيرم. اكثر كلاسها ٦-٩ شب هستن تابستون و هفته اي دو روز. بنابراين هماهنگ كردنشون واقعا سخت بود. تجربه كلاس جامعه شناسي اين ترم نشون داد كه اصلا نبايد سراغ جامعه شناسي و علوم سياسي برم. هيچ بك گراندي از موضوعاتي كه استاد ميگفت نداشتم و واقعا كلاس اعصاب خورد كن و بي خاصيتي بود، به جرات ميتونم بگم سر هيچ كلاسي انقدر احساس بدبختي و نادوني نكرده بودم تاحالا.
 فرانسه و اسپانيايي رو گرفتم و يه درس تاريخ مربوط به شهرهاي امريكا كه نميدونم چيه. ولي خوب تاريخ به هرحال يه كم دوست دارم (فعلا). حالا ساعت كلاسها رو سر از خود تغيير دادن و كل برنامه م به هم ريخت دوباره. مجبور شدم فرانسه رو حذف كنم و تنها كلاسي كه ساعتش بهم ميخورد "مقدمه اي بر موسيقي كلاسيك" بود! بله، عكس العمل من هم مشابه شما بود. خنده دار اينجاست كه واحد تئوري موسيقي از واحد زبان  فرانسه كه ممكنه به يه دردي بخوره گرون تره.
 واقعيتش اينه كه من به creative writing، فلسفه و اديان، مشكلات زيرساختهاي سياسي در كشورهاي درحال توسعه ( مشكل؟ دوشواري؟!!!)، اقتصاد شرق دور، و كليه موضوعات مربوط به كانادا علاقه اي ندارم. رياضي و ورزش و عكاسي هم نداشتن. منم ديدم زندگاني رايش سوم و جنگ جهاني اول ( حالا دوم باز يه چيزي) و موسيقي كلاسيك به يه اندازه به دردم نميخورن، در نتيجه ترجيح دادم يه كم به خودم حال بدم، شايدم چهارتا چيز ياد گرفتم و اقلا حرفي براي گفتن داشتم در يه جمعي. 
هيچي ديگه، چهارتا درس دارم در عرض شيش هفته بايد پاس بشن. اينم از ترم بهار.
پ.ن. انگشت هام داره ميشكنه از امتحان جامعه شناسي لعنتي كه دو ساعت نان استاپ نوشتم. گفتم حالا كه به هرحال درد ميكنه يه پست هم بنويسم تا حالش جا بياد. 

Monday, April 14, 2014

3552. تیکه اندازان قهار حاضر در همه صحنه ها


" انقدر که پول پول میکنید اگه پولاتون رو جمع کرده بودین الان میلیاردر شده بودین "
ببخشید که پا انداخته بودیم رو پامون تا حالا، الانم همش از این بار به اون فروشگاه داریم خوش میگذرونیم...

پ.ن. مریخ هم بریم این داستانها تموم نمیشه، به لطف تکنولوژی مایه دردسر.



Thursday, April 10, 2014

3551. Officially last day of school for second year


That was a tough semester, high level of stress in clinical placement.
But we made it. One of the few times in my life that I didn't give up. Not because I was strong, I really didn't have any other option.
Today we gave the instructor (actress for the leading role of my nightmares for 12 weeks!) a card, as it is common here to do so. I wanted to write " thanks for all the stress and nightmares", "to you that changed my perception of Hell", " time to add a chapter to "Les Miserables, your class" ,... Of course I didn't. I just wrote "Thanks for making me stronger".
At the end of the session, her eyes were glowing. She said " you are one of the best groups I ever had. You guys are smart and you will go very far. Just put the stress aside ( HELLO !!!)"
Then she talked about each of us, and she said I had the most improvement in the group (but still have to go further), as I could overcome my stress (I hate this word, seriously!) and get confident about what I do.
I can see her in our graduation. I'm sure she will be proud of us.

Anyway... we lost 3 students in our group, we cried together (actually one by one), we helped each other, we laughed together, we worried together, we learned together for 252 hours, and we made it.

No more wake up alarm for 5 A.M., no more running in the snow to catch the bus, no more breakfast on bus and subway. Just the exams and half of the chapter will be done.

I don't want just to pass, I want to pass with A.
I want to be a strong trustworthy nurse, just like my sister was.

P.S. The instructor laughed out laud at all my jokes today! I guess I got high with the joy of last day.

Tuesday, April 01, 2014

3550. ابر و باد و ماه و خورشید و دوستان...


همه در تلاشن تا من یه دیپلم بگیرم بالاخره. از درسا طفلک گرفته تا دوستان مستقر در اقصی نقاط دنیا و اون پسر همکلاسی سعودیم که نمیدونم چرا انقدر هوای من رو داره و هی نوت هاش رو بهم میده. نوت برداری درست و حسابی هم بلد نیست که اقلا جبران کنم. انگلیسیم دوتا کلاس ازش بالاتره، گاهی تصحیحش میکنم.
پارو بزن، چیزی نمونده...
پ.ن. هيچ وقت براي هيچ درسي انقدر حرص نخوردم! هيچ لذتي نداره ديگه، همش جنگ أعصابه. احساس نميكنم كه چيز مفيدي ياد ميگيرم. همش دويدن از اين ددلاين به اون ددلاين، با يه مشت تكليف به درد نخور وقت تلف كن!
همش تلاش براي بقاست فقط! اميدوارم به درك واصل بشن باأين برنامه ريزيهاي أحمقانه و قوانين بيخودشون.

Sunday, March 30, 2014

3549. BIG BIG mistake


من جاشون بودم رو همچین بچه ای انقدر سرمایه گذاری نمیکردم.
Waste of money, energy, time and hope
امروز که مامان میگفت مطمئنم میتونی و از پسش برمیای، نفسم بند اومده بود از بغض...

Wednesday, March 26, 2014

3548. It's too cold, why I don't die...


The stress is beyond my capacity...
Hope one day when I look back I can say "it was worth it". I doubt it...
I'm so  messed up. No matter how hard I try (as hard as it can be possible with stress and sleep deprivation),  there is always some new nonsense unfair rules to ruin everything. I hate this  school with their stupid programs that make everything more complicated and stressful.
Why I can't do something simple that everybody else is doing?!!



Wednesday, March 19, 2014

3547. نوروز 93


انگار احساس وظیفه میکنم برای هر مناسبتی یه چیزی بنویسم!
خوب الان شب سال نو شمسی من نشستم عزا گرفتم برای تکلیف بعدی که واقعا هیچی ازش نمیدونم.
در راستای سنت پسندیده خونه تکونی هم لب تاپم رو تمییز کردم و یه کم فایلهاش رو مرتب کردم.
فردا هم سال تحویل بیمارستانم، باز اقلا از پارسال بهتره که تو اتوبوس بودم و مترو خراب شده بود و دیر رسیدم. ولی در عوض سال پر سفری بود.
سال 92 سال خوبی بود، که خوب فکر کنم همونایی میشه که درباره 2013 گفتم، غیر از اینکه زمستونش حسابی نفسم رو گرفت.
اینجا هیچی حس و حال عید نداره، کسی هم اینجا عید دوست نداره. یه مهمونی "دورهمی" دعوتیم که من امتحان دارم و نمیرم.
سه تا عید گذشته و سه تا عید دیگه مونده تا من بتونم دوباره سفره هفت سین بذارم و عید بگیرم.
امیدوارم سال خیلی خوبی برای همه در پیش باشه، دلتون شاد و لبتون خندون.
کنار سفره هفت سینتون اگر دوست داشتین برام دعا کنید.

Monday, March 17, 2014

3546.final destination


يك نفر ديگه هم از گروه مون انصراف داد. تازه داشتم دوست پیدا میکردم!
از صندلي بازي گذشته، شده final destination.
پنج هفته ديگه مونده...

پ.ن. برنامه کلاسهای ترم تابستونم از الانم فشرده تره، 8 تا کلاس در هفته!
خودکشی میکنیم، قربتا الی الله




Sunday, March 16, 2014

3545.


این دوسال ونیم بقیه ش هم تموم بشه و برم یه جایی گم و گور بشم. نامردم اگه دیگه پشت سرم رو نگاه کنم اصلا.
خنده دارترش وقتیه که بابا میگه چرا ناراحتی، شما که اونجا همه دورهمید !!!! بعله خوب، جای شما خالی ...
سی و چند سال پیش اگر یه تصمیم درست گرفته بود و رفته بود یه جای درست و حسابی، الان من به این خفت و خواری نیفتاده بودم که دستم جلوی همه دراز باشه.
خاعک بر سرت که توی سی و چند سالگی زندگیت اینه، واقعا خاعک...

Monday, March 10, 2014

3544.


خواب ديدم تو خونه خودم بيدار شدم و بايد برم سركار. يه كم (!) تعجب كرده بودم كه "من چرا هنوز اينجام؟ پس اين همه با بدبختي مشق نوشتم خواب بود همش، هيچي به هيچي؟!". بعدم با خونسردي با خودم گفتم، اشكال نداره، در عوض دوسال ديگه كار ميكنم پول دوسال آخر هم درمياد، خونه هم ميتونم بگيرم خودم. 
جالبه كه تو خواب بيشتر عقلم رسيد تا توي بيداري! واقعا چه فكري كردم كه يه لا قبا پاشدم اومدم اين ور دنيا؟! دوسال ديگه مونده بودم هم پول كل دانشگاه جور ميشد واقعا هم مي تونستم خونه بگيرم. چهارسال تحمل شون كرده بودم، با دوسال بيشتر هم نميمُردم قطعا. 
اشتباه پشت اشتباه...
پ.ن. هفته خوبي رو با سردرد بدخوابي  آغاز ميكنيم، قربتا الي الله لابد

Sunday, March 09, 2014

3543.

داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم از هر دری سخنی.
یه دفعه خواستم بگم خارج خوبه، کاش منم میرفتم خارج! 
بعد یادم افتاد الان داخل خارجم خیر سرم ...

از بس که خارج برام محدود شده به اینترنت خوب که باید باهاش مقاله دربیاری و مشق بنویسی. حالا گاهی سواستفاده ای هم میکنم از این اینترنت. همین و بس.
ای بمیرید که ما عین میرزا بنویس هی مشق های صدتا یه غاز داریم و وقت نمیکنیم درس درست و درمون بخونیم. کت و کولم شکست پای این کامپیوتر. تو این خراب شده هم که یه میز درست و حسابی پیدا نشد! واقعا که کانادا دهاتی بیش نیست.
پ.ن. از بس ملت اينجا همه نجاري ميكنن، ميز گير نمياد. هركي هرچي ميخواد خودش ميسازه لابد.


3542. سندرم " پس از جدایی"


مسافرتهای دیوانه وار و عجیب، تتوی جدید، تغییر رنگ فاحش و تغییر (اغلب کوتاه کردن) موها، تغییر طرز لباس پوشیدن، برقراری رابطه های سریع و کوتاه مدت با آدمهای متنوع . راه حلهای سندرم " پس از جدایی" ، گروه اول اغلب از طرف آدمهایی که اصرار دارن که مشکلی نیست و همه چیز خیلی هم خوبه، ولی از بیرون که نگاه میکنی کاملا معلومه که هیچی خوب نیست. تشخیصش چندان سخت نیست. اغلب هم از طرف کسانی دیده میشه که درباره اتفاقی که افتاده دوست ندارن حرف بزنن.
بعضی از این به اصطلاح راه حل ها واقعا مهم نیست، میگذره، تنوعه. بعضیهاشون هم چندان منطقی نیست. ینی از اون تصمیم هاییه که باید یه کم سبک و سنگینش کنی و ببینی وقتی تب فرونشست بازهم به نظرت کار درستی بوده یا نه، مثل اینهایی که موقع مستی میرن یه تتوی عجیبی میکنن و فرداش خودشون هم باورشون نمیشه. بعضیاشون هم صرفا دهن کجیه به رابطه قبلی و محدودیتهایی که داشته و اون موقع به هر دلیلی باهاش کنار اومده بودی و خیلی هم راضی بوده حتی.
به خودم که نگاه میکنم میبینم هیچ کدوم از این مراحل رو نگذروندم. حتی موقعیتش رو نداشتم که خودم رو ول کنم به امان خدا. سرکار میرفتم، بنابراین باید مرتب میبودم و مثلا ابروهای نداشته م رو برمیداشتم. آدمِ کارهای یکهویی و دیوانه وار هم نیستم. محدودیتی هم در کار نبود که بخوام جبران مافات کنم. علاقه ای هم به آشنایی با آدمهای جدید نداشتم، حتی حرفش رو هم نمیخواستم بشنوم. 
شاید آدمها در این موارد به خود واقعیشون شبیه تر میشن. آدمهای اجتماعی اجتماعی تر میشن، آدمهای درونگرا هم درونگرا تر، آدمهای وراجی مثل من هم وراج تر. به جای همه این کارها من فقط حرف زدم. اینجا (من شرمنده م!)، با خودم، توی سرم، همه چیز رو مرور کردم هزار بار، با شرایط مختلف که " اگه اینجوری میشد بعد چه جوری میشد". گاهی هم با دیگران، اگر سوالی میکردن. سعی میکردم این بخش رو کنترل کنم. 
پشیمون هم نیستم. ناراحتم که اون طور گذشت اون دوران. الان که بهش فکر میکنم ترسناک بود یه وقتهایی. ولی خوب من بلد نیستم مدل دیگه ای عزاداری کنم.

آدمها معمولا همیشه  استراتژی مشابهی دارن در مواجه با مسئله جدایی. من بازهم اگر این مسئله پیش بیاد احتمالا هیچ کار هیجان انگیزی نخواهم کرد. صرفا شدت و عمق فاجعه (!) کمتر خواهد بود قطعا. این شاید تنها تاثیر مثبت اون دوران طولانی عزاداری باشه. دوست داشتم بگم "این رو یاد گرفتم"، ولی مطمئن نیستم چقدرش آگاهانه خواهد بود و چقدرش صرفا بخاطر اینکه "اینطوری شدم". نمیدونم چقدرش بخاطر قویتر شدنه، چقدرش بخاطر بی تفاوت شدن و پیر شدن.
نمیدونم چقدر میشه به کسی در این شرایط کمک کرد. به درونگراها کمک خاصی نمیشه کرد، برونگرا ها هم به توصیه های کسی گوش نمیدن و یه روز به خودشون میان و میبینن یه تتوی آنچنانی روی گردنشون داره بهشون دهن کجی میکنه. نهایتا هرکس باید به روش خودش این دوران رو بگذرونه.

Thursday, March 06, 2014

3541. سنتهاي ٢ هزار و شونصد ساله

تمام فرهنگ و رسوممون مصداق بارز "هياهوي بسيار براي هيچ" ه !
اون از غذا هامون كه سه ساعت وايميسي تو آشپزخونه و آخرش سر ٢٠ دقيقه ميخوري و تموم ميشه و بايد ميز جمع كني و به تشريفات بعديش برسي.
اون از مهموني هامون  كه چندين روز تداركات داريم براي سه چهارساعت.
اون از عروسيهامون كه شيش ماه دهنمون سرويس ميشه براي يه شب، آخرش هم خانواده عروس و داماد هيچي نميفهمن از عروسي.
اينم از سال تحويل و عيد مون كه يه ماه پدر خودمون رو با خونه تكوني درمياريم براي ٤ روز عيد، آخرشم روز اول عيد هيشكي جون نداره ديگه.
هميشه مراحل آماده سازيمون بيشتر از اصل مطلب طول ميكشه و اصل مطلب كه ميرسه ديگه انرژي نداريم.

Wednesday, March 05, 2014

3540. اینم از امسال


اینم از گریه های مناسبتی تولد امسال!
دلتنگیهای تموم نشدنی برای اونی که سه ساعت پایین تر از اینجاست و برای اونایی که 16 ساعت دورتر از اینجان. همیشه یه سری هستن که نیستن.
هر ده دقیقه یه بار هم با خودم تکرار میکنم:
birthday resolution: life should be fun

پ.ن. شب تولدت بری امتحان پاتولوژی رو هم خراب کنی...
خوبی امتحان داشتن اینه که اقلا به مشکلات واقعی زندگی فکرنمیکنی و میذاریشون برای بعد.
پ.ن2. به قول مانی، آدم باید هرشب خیام بخونه قبل از خواب. باید یه کتاب خیام بگیرم بعدا.

Saturday, March 01, 2014

3539.

سيزده چهارده سالگي يه بار من رو بردن دكتر، چون زياد صدام ميگرفت. دكتر گفت بايد ده روز حرف نزني تا حنجره ت خوب بشه، يا اينكه مجبوريم با ليزر عملش كنيم. طبعا من نميتونستم حتي يك روز هم حرف نزنم وبا اينكه خيلي ترسيده بودم به سر انجام خاصي نرسيد اون تهديد. حنجره م حساس موند. شيش هفت سال پيش هم رفتم پيش يه دكتر كه كلي عكسبرداريهاي خفن انجام داد كه هنوز سي دي ش رو دارم. تشخيص اين بود كه تارهاي صوتيم ضخيمه و سريع ملتهب ميشه. درمان ليزر هم توصيه نميشه، صرفا بايد مراعات كنم. احتمالا دليل اصليش اينه كه از بچگي زياد حرف ميزدم و over use شدن اين بدبختها. حالا بماند كه چقدر در نوجواني مسخره م كردن كه صدات پسرونه ست. 
حالا  انگشتا و دستهام مشكل مشابهي پيدا كردن، خيلي سريع درد ميگيرن و تاندونهاشون ملتهب ميشه. اينم راه حلي نداره، بايد رعايت كنم. خودم فكر ميكنم دليلش اينه كه چندساله كمتر حرف ميزنم و بيشتر تايپ ميكنم. صدام خيلي وقته كه نگرفته، درعوض انگشت هام بيشتر وقتها درد ميكنه.طبعا اين يكي رو هم نميتونم رعايت خاصي براش بكنم، مگر اينكه تكنولوژي عوض بشه. 

Monday, February 24, 2014

3538. Brace yourself

دوتا از همكلاسيهام انصراف دادن. گروه هشت نفره بيمارستانمون مثل صندلي بازي هي داره كم ميشه. هردوشون هم در نتيجه برخوردهايي كه  با استاد بيمارستان داشتن! دوتا از بچه هاي باسوادمون، كه يكيشون خيلي هم خونسرد و مسلط بود توي بيمارستان، هر سه ترم رو باهم بوديم. ميخواد بره يه دانشگاه ديگه يا كالج ولي هنوز پرستاري.
اون يكي رو درك ميكنم، پرستاري راهش نيست. بچه ١٨ ساله انقدر خوب و بالغانه (!) صحبت ميكنه و آناليز ميكنه كه من هميشه فكر ميكردم چرا نرفته فلسفه يا جامعه شناسي. حالا ميخواد بره فلسفه بخونه. براش خوشحالم و دلم براي بحثهاي خوبش تنگ ميشه، و حاضر جوابي و طنز خوبش البته. 
 راستش من فكر ميكردم فقط خودم وضعم خرابه كه هر شب با گريه خوابيدم و با طپش قلب رفتم بيمارستان!
واقعيت اينه كه برنامه پرستاري دانشگاه ما بيرحمانه ست تا حدي. شايدم براي همين معروفه! اين سيستم "يه درس  اصلي رو بيفتي بايد كل سال رو تكرار كني" هم گويا مخصوص دانشگاه ماست فقط. انتقال رشته به يه دانشگاه ديگه عملا ، براي برنامه پرستاري حداقل، تقريبا غيرممكنه. اكثر واحدها رو قبول نميكنن چون هردانشگاه برنامه خودش رو داره. 
براي دوره عملي سال سوم كه بيمارستان نيست و در سطح جامعه ست ( مدرسه، كلينيك، پناهگاههاي بي خانمان ها، زندان و دارالتاديب،...) بايد بريم مصاحبه، و مصاحبه ش هم رقابتيه بين دانشگاه هاي مختلف. شايدم تمرين خوبي باشه براي آينده، ولي وسط اين همه درس و امتحان و مشق همين دردسر هاي حاشيه اي رو كم داشتم! 

Sunday, February 23, 2014

3537. کـــــــــــــــــــــــــــــش میـــــــــــــــــــــاد


انقدر زمستون امسال سرد و طولانی بود و انقدر از بعد از تعطیلات حالم خراب بود که فکر میکنم این زمستون تموم هم که بشه من دیگه حالم خوب نمیشه ! 
فردا بعد از 10 روز تعطیلات باید از خونه برم بیرون. باز قاطی کردم! حالا خوبه اقلا یه ذرررره درس خوندم خیر سرم بالاخره. هرچند که در مقایسه با بقیه، احتمالا این هیچی نیست.
دیگه به مرحله ای رسیدم که کامپیوتر و کتابها رو که میبینم گردن و دست درد هم شروع میشه! به قول یکی از دوستان، حکایت اون یاروئه که میگفت وقتی چایی شیرین میخورم چشمم درد میگیره.
چای زعفرونی درست میکنم با نبات، شاید یه کم گرم شدم.


Saturday, February 22, 2014

3536.Irony


 شرکت مخابراتی که تلفنم رو ازشون گرفتم، و خدمات اینترنت هم داره، از هر سه باری که سایتش رو چک میکنم دوبارش اشکال فنی داره و باز نمیشه!
کلا زندگیمون با آیرونی گره خورده، فرقی نمیکنه کجا باشیم.