Tuesday, July 29, 2014

3567. یه کار متفاوت


اون: یه کار جدید بکن، یه کاری که همیشه دوست داشتی انجام بدی ولی نشده.
من: ینی درس بخونم؟!!!


Tuesday, July 22, 2014

3566.داغون شدم اصن. له له...

امروز مثل دوتا انسان منطقي با آقاي پدر صحبت كرديم. انقدر ازم تعريف كرد كه فكر كردم اشتباه گرفته كلا!
آخرش هم گفت "تو ديدت و اعتماد به نفست خوبه. از بچگي خوب بوده. دنيا ديده اي، من روي حرف تو كه حرف نميزنم. اگر هم مخالفتي بكنم منطقي نيست و صرفا از روي نگرانيه. هر تصميمي كه بگيري من موافقم" !!! 
كل بلبل زبوني هاي بچگي رو گذاشته به حساب اعتماد به نفس گويا. بازم خدا رو شكر البته. فقط من نميدونم چطور انقدر به همه توهم اعتماد به نفس داشتن ميدم!
تجربه جالبي بود. تاحالا از اين زاويه به هم نگاه نكرده بوديم. آرا ميگه: ديدي گفتم روي تو يه حساب ديگه ميكنه كلا. گفتم خوب ميدونستم، فقط فكر ميكردم حسابش اينه كه دست شسته از من :)
بايد اعتراف كنم كه حرفهاي بابا was the best part of the story. I don't care about the rest

Monday, July 21, 2014

3565. Las Vegas: a must go trip

گفته بودم كه وگاس مث شهربازي پينوكيو ميمونه؟ دلم ميخواست گوشهام دراز ميشد و هميشه همونجا ميموندم.
يه حس جالبي كه وگاس داره اينه كه انگار كلا يك سياره ديگه ست. همه فقط توريست هستن و در حال تفريح. غير از كساني كه فروشنده هستن و به نوعي كار خدماتي دارن، آدم عادي اي كه درگير زندگي باشه نميبينيد. كاملا از دنيا و مافيها  رها ميشيد. 
رفتم قايق سواري، كاياك. اينم مث sky diving پارسال  يكي از كارهايي بود كه هميشه دوست داشتم انجام بدم و خيلي تجربه هيجان انگيزي بود. . انگار وگاس شده محل تحقق آرزوهاي ديرين من. در وگاس هيچ چيز غيرممكن نيست (كه صد البته بدون همسفرخوب ممكن نبود). يك نمايش ديگه هم از cirque de soleil رفتيم. اين هم شده جزو سنتهاي سفر وگاس ظاهرا. سالهاست كه هميشه اونجا برنامه دارن، نمايشهاي مختلفشون در هتل هاي مختلف برقراره. هرجايي رو كه پارسال فرصت نشد ببينيم امسال ديديم. من بازم دوست دارم هر سال يه سري برم لأس وگاس (چندان استقبال نشد از پيشنهادم!) 
يك سفر احتمالي دوماهه تبديل شد به يك زنگ تفريح يك هفته اي در لأس وگاس. و البته كه براي خودش خاطره خوبي شد. 
اميدوارم ماجراهاي بعدي اين استراحت كوتاه رو از دماغمون درنياره.

Tuesday, July 08, 2014

3564. خاطراتی که دمشان را در سرمه زده و به چشمانت میکشند


بالاخره بعد از دوسال و نیم رفتم سراغ کارتونهای وسایلم که از دوبی آورده بودم. قصدم صرفا پیدا کردن یه جاشمعی بود که مدادهای  آرایشی (که آخرش هم استفاده نمیشن) رو بریزم توش و بذارم روی کتابخونه ای که نقش میز توالت رو هم به عهده داره.
ولی نتیجه پیدا کردن خورده ریزهایی بود که من رو یاد خونه م انداخت و قاب عکسهام... یه بیست دقیقه ای توی همون زیر زمین نشستم و یکی یکی بازشون کردم و دوباره پیچیدمشون توی پلاستیکهای حباب دار و گذاشتمشون توی کارتن. نه دلش رو داشتم که عکسها رو دربیارم، نه باورم میشد که اینها هنوز اونجان. خیلی حسش عجیب بود، انگار مال هزارسال پیش بود همه چیز.
من آدم عکس و قاب عکسم. هرچی هم که تکنولوژی پیشرفت کنه، بازهم باید عکس رو چاپ کنم و قاب کنم و جلوی چشمم باشه.

Thursday, June 26, 2014

3563. World cup 2014- Brazil


این جام جهانی هم برامون خاطره ساز شد. مثل شونزده سال پیش و بازی با استرالیا و امریکا. شاید حتی کمی بیشتر.



Sunday, June 22, 2014

3562.Can't wait to leave here


تورنتو دهات بزرگیست که ادای شهر رو درمیاره. با یک سیستم حمل و نقل عمومی دوزاری، محله هایی دور از هم، پارکینگهای گرون و ماشین و بیمه گرونتر. فرودگاهی که سرویس نداره و هزینه تاکسیش معادل نیمی از هزینه بلیتت میشه. به زودی هم در یکی از دورترین حومه هاش ساکن میشم و ایزوله تر. دیگه از همین اتوبوس و متروی اینجا هم خبری نیست. یه قطار بین شهری داره برای اومدن به تورنتو که اونم آخرش سر درنیاوردم ایستگاهاش کجا هست اصلا و سرویسهاش چطوره.
چقدر این شهر رو و این زندگی زنده ذلیلیش رو دوست ندارم اصلا.

Tuesday, June 17, 2014

3561. بدني دارم، نا نداره

اين هم از سه تا امتحان فاينال امروز. تو عمرم سه تا سه تا امتحان نداده بودم كه بحمد الله اين ترم اون رو هم تجربه كردم يه هفته درميون!
فردا هم يكي ديگه. بعد هم درس خوندن براي مصاحبه، به اضافه جمع كردن وسائل وآماده شدن براي اسباب كشي.
دلم ميخواد يه ماه برم يه جايي استراحت كنم. ديگه انرژي ندارم. امتحان تموم شده و نشستم اينجا و حال ندارم برم خونه. كاش الان تهران بودم و زنگ ميزدم آرش ميومد دنبالم. چقدر همه جا به نظرم دوره.

Sunday, June 01, 2014

3560. چشمهايي كه محرم نيستن

بعد از چندبار ريجكت كردن، من اگه جاش بودم ديگه هيچ جا در خواست دوستي نميفرستادم. از نظر من دليلي نداره كه با همه آدمهايي كه ميشناسي همه جا درارتباط باشي. دوري و دوستي، احترام هركس هم به جاي خود. سوتفاهم هم كمتر پيش مياد.
ولي باز هم فرستاد. اين بار اينستاگرام. من احمق هم خير سرم فكر كردم كه اينجا فقط چهار تا عكسه ديگه. ايشون هم عكاسه، شايد چهارتا نكته هم روي عكسهام گفت و يه چيزي ياد گرفتم.
حالا همون چهارتا عكس آب ميوه و بالكن  شد كوس رسوايي من. متهم شديم به سوء استفاده از مردم و حروم كردن دست رنجشون. پس ميديم همش رو به خدا...  خوبم ميشه البته، تا ياد بگيرم نظرم رو درمورد آدمها عوض نكنم. 
به لطف شبكه هاي نامتناهي مجازي، هرچي هم فاصله ميگيري باز همه از همه چي خبر دارن و در مورد هر غلطي كه ميكني و نميكني نظر ميدن.
خوبه كه من كوچيك ترين نقشي در انتخاب اين خونه نداشتم. ولي به هرحال ببخشيد، من غلط كردم كه از استخر استفاده كردم . غلط كردم كه تو اين خانواده كه همه از آفتاب و نور فراري هستن من آفتاب دوست دارم و توي بالكن ميشينم. ببخشيد كه توي عكس نميشه استرس و نگراني و هزارجور فكر و خيال ديگه رو نشون داد. ببخشيد كه من رنگ و نور و درخت دوست دارم. ببخشيد كه اومدم اينجا، اين يكي رو واقعا غلط كردم.

Tuesday, May 20, 2014

3559. So what?!


صبح که توی اتوبوس داشتم میرفتم دانشگاه یه دفعه به ذهنم رسید که چقدر همه چی تکراریه و مسخره ست. از سپتامبر گذشته تا امروز هر هفته چهار روز این لباسهای تکراری رو پوشیدم، نشستم توی اتوبوس و همین مسیر رو رفتم تا ایستگاه مترو، بعدم با یه عالمه آدم به زور خودمون رو چپوندیم توی مترو. رفتم تا دانشگاه/ بیمارستان. شب هم اومدم خونه، درس خوندم، یه کم آنلاین معاشرت کردم، خوابیدم، دوباره از اول. تنوعش این بوده که چندبار رفتم جیم، چندبار هم استخر. از حق نگذریم، دو هفته سفر امریکا یه کم برنامه م فرق داشت. یاد اون تیتراژ اول کارتون "حنا دختری در مزعه" افتادم که نشسته بود پای چرخ نخ ریسیش و فصلها عوض میشد در پشت صحنه. البته الان ترم تابستونیه و یه کم برنامه روتینم عوض شده. مثلا تیم هورتونز طبقه دوم بسته ست تابستونها، باید از تیم هورتونز سر خیابون دانشگاه قهوه صبح رو بگیرم. کاش اقلا یه راه دیگه بود که از اون برم دانشگاه، یه چیز جدیدی باشه حداقل.
جمعه که مانی رسوندم تا کلینیکی که میخواستم عکس بگیرم، توی راه انقدر همه خیابونا و شهر برام عجیب بود که انگار یه شهر دیگه ست. دو تا خیابون بالاتر از دانشگاه بود و بعدش از یه مسیر دیگه رفتم تا ایستگاه مترو، وسط راه نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتم که به خودم یه حالی بدم و با کلی عذاب وجدان رفتم توی یکی از غذا فروشیهای نزدیک دانشگاه wings خوردم. عجب غلطی هم کردم. حالا هربار که از جلوش رد میشم دلم میخواد باز برم توش! کلا من تا حالا توی کانادا 4 بار خودم رفتم بیرون غذا بخورم، که دو بارش هم مجبور شدم. برای همین این تنوع خیلی زیادی محسوب میشد و تا فرداش هنوز وجدان درد داشتم.
حتی استخر رفتنم هم تکراری شده. ولی خوب اقلا بعدش تا یک ساعت  احساس بیهودگی و انگل اجتماع ندارم، همینجوری الکی.
همینجوری که داشتم از پله ها بالا میرفتم (بعله من خیلی سالمم، از آسانسور استفاده نمیکنم!) با خودم فکر میکردم که خوب بقیه مردم مگه چکار میکنن؟ همه صبح میرن سر کار تا عصر. بعدم میان خونه فیلم میبینن و میخوابن دیگه. 
گاهی یادم میره که این شهر غیر از دانشگاه جاهای دیگه هم داره. دریاچه داره گویا، کلبه های چوبی خارج از شهر کنار دریاچه هم داره ظاهرا. بعد از قرنی یک نمایشگاه عکاسی بود که میخواستم برم بعد از امتحانات، که برنامه ش عوض شد و سه روز قبل از پایان امتحانات تموم شد. بعد هم به خودم دلداری میدم که : هروقت پول درآوردی و یه کار مفید کردی از این غلطها میکنی سر فرصت...
چقدر امروز به اندازه دو روز طول کشید. هرکلاسش کش اومد لامصب.

Sunday, May 18, 2014

3558. آرامش بهاری و لذت تنهایی


لاکن اینگونه نباشد که اینجا فقط غر زدنهام رو بنویسم.
دو هفته ای خونه تنها هستم. این دو سه روز تعطیل رو نسبتا به خودم حال دادم: صبحانه های خوشگل درست کردم، عکس بازی کردم و استخر رفتم. شنا رو رسوندم به دو کیلومتر که به نظرم پیشرفت نسبتا خوبیه. هوا هنوز یه کم سرده و حوصله بیرون رفتن ندارم. بعدش هم آدم که خونه خالی رو ول نمیکنه بره بیرون! تمام روز رو کنار پنجره میگذرونم و تا آخرش که تاریک نشده پرده رو نمیبندم. دلم برای این بالکن تنگ میشه. برای استخر هم. یه ماه و نیم دیگه همه اینها تموم میشه.
 درس هم باید بخونم طبعا. نمیدونم چرا انقدر فاز تعطیلات برداشتم! از این هفته تا پایان ترم همش امتحان و تکلیف داریم. چهارتا درس که همه همزمان تموم میشن یه کم سنگینه برای 6 هفته. پارسال با فاصله تموم میشدن اقلا. تازه میخواستم پاتولوژی رو هم دوره کنم یادم نره! جون خودم...
از کلاس اسپانیایی امسال و فرانسه پارسال متوجه شدم که اینجا اصلا بلد نیستن زبان درس بدن. کلاس زبانهای ایران کجا و تدریس شلخته و بی نظم این پیرمردهای بی حوصله کجا...


Sunday, May 04, 2014

3557. Summer school


ترم تابستونی فردا شروع میشه. یک هفته تعطیلاتم تموم شد و من هنوز کار پیدا نکردم.
از فردا باز هفته ای چهار روز کلاس دارم. باید کتابهای سال گذشته رو هم کم کم شروع کنم بخونم. بالاخره همه ش رو که سرکلاس درس ندادن، از همونا هم من که همش رو خوب نخوندم. چقدر کار هست...
اول از همه کار پیدا کردن مهمه فعلا. money talks

Thursday, May 01, 2014

3556. Second year, checked


سال دوم با همه فراز و نشیب هاش تموم شد بالاخره. نمره هام رو امروز گرفتم. همه شون خوب شد و خوشحالم از این بابت.
همه میگن که سال دوم از همه ش سخت تره، خدا رو شکر که بخیر گذشت. ترم تابستونی نسبتا فشرده هفته دیگه شروع میشه. این یه هفته هم نشد برم پیش بچه ها از بس که بلیت گرونه لامصب. کانادا کلا چهارتا شهر به دردبخور داره، اونا هم چهار طرف کشور پخشن، نه میشه با اتوبوس رفت، نه قیمتهای هواپیما مناسبه!
هیچی دیگه، موندم همینجا. فرم های مختلف پر میکنم، سعی میکنم کتابهای غیرقابل استفاده رو بفروشم آنلاین. امروز شنا رو شروع کردم و امیدوارم ادامه ش بدم. با درد مفاصل سر و کله میزنم همچنان. همه کارها با کامپیوتره خوب، معلومه خوب نمیشه. فیلم دیدن دیگه تقریبا تنها کاریه که تایپ لازم نداره. زانو درد هم اضافه شده بابت اون چند روز آخر که روی زمین نشستم درس خوندم، هنوزم خوب نشده. هوا سرد و ابری و باده، با این زانو ترجیح میدم پیاده روی هم نرم فعلا.
هی گفتم تعطیل میشم میشینم کلی فیلم میبینم، هنوز که هیچی به هیچی. نمیتونم انتخاب کنم چی ببینم. هی میترسم یه چیزی انتخاب کنم و خوب نباشه و وقتم تلف شه (انگار بقیه وقتا دارم اورانیوم غنی میکنم!!).
باید یه عینک شنای خوب بگیرم که بتونم بیشتر شنا کنم، دو سه ساعت مثلا. تنها تفریح سالم مجانیه فعلا (یکی دیگه پولش رو داده قبلا البته!). هی میگن حالا تعطیل شدی یه کار جدید بکن، انگار چقدر آپشن وجود داره مثلا. تفریح مال آدمیه که سرکار میره.
حالا دارم دنبال کار میگردم. بلکه اقلا خرج بلیت دفعه دیگه دربیاد.
باید برای امتحان جامع آخر هم کم کم اطلاعات جمع کنم و شروع کنم به درس خوندن. باز کنکوری شدم :)

Saturday, April 19, 2014

3555. Is it a hidden camera ?!

برای امتحان practice میتونستیم یه ماشین حساب "ساده" با خودمون ببریم (برای حساب کتاب داروها. حالا نه اینکه مسئله فیثاغورس باشه، بیشتر برای صرفه جویی در وقت). استاده که مراقب بود ماشین حسابهای همه رو یکی یکی چک کرد. هرکدوم که قیافه ش براش آشنا نبود گفت این ماشین حساب scientific ه (فکر کنم ما بهش میگیم ماشین حساب مهندسی مثلا!)، نمیشه استفاده کنی. بچه ها هم هاج و واج به هم نگاه میکردن، همه ماشین حساب ترم پیششون رو آورده بودن خوب. به من که رسید، ماشین حساب تصویر فوق رو بداشت و با یه لحن پیروزمندانه ای گفت : "این دیگه ماشین حساب ساینتیفیک ه قطعا". من درحالیکه به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که پقی نزنم زیر خنده (و عصبانی هم شده بودم که انقدر رو هوا و بی منطق حرف میزنه) گفتم هرچیزی که شکلش متفاوته لزوما scientific نیست. تو دلم داشتم میگفتم آره خوب، مربوط به علوم پیچیده دوران پارینه سنگیه لابد!!! خیر سرش استاد دانشگاهه این بشر! انقدر گیج میزد که فکر کردم این چطور لیسانس گرفته اصلا.
بعد از یک ساعت که از امتحان گذشته اومده بطری آبم رو برداشته میگه این رنگیه، اجازه نیست روی میزت باشه. گفتم من این رو تا حالا سر همه امتحانا بردم و طبق قانون دانشگاه باید داخل بطری دیده بشه، رنگش مهم نیست، ولی مهم نیست، ببرش.
در قرن بیست و یکم کی با بطری آب تقلب میکنه آخه؟ مگه میخوایم هواپیما ربایی کنیم آخه؟! 
 این آدمهایی که به جای استفاده ساده از فکر، همه چی رو از روی الگوریتم میخوان حل کنن (اونم با درک خودشون تازه) اعصاب من رو جلا میدن ! بعد من از دست خانوم همکلاسی حرص میخورم که چرا یه کم فکر نمیکنه در هیچ زمینه ای. بابا طرف استاد دانشگاهه تو تورنتو وضعش اینه، چه توقعاتی دارم من واقعا! 
بگذریم که من اصلا یادم رفت از ماشین حسابه استفاده کنم. همه رو حساب کردم، بعد تازه چشمم افتاد بهش. کلی هم خندیدم هربار که چشمم خورد به استاده.
پ.ن. جوونای الان یه اصطلاحی دارن که در اون لحظه واقعا به اهمیتش پی بردم: kill me now یا به قول خودشون kmn

Thursday, April 17, 2014

3554. I did good, and I know it


Getting A+ from the most strict instructor is just awesome...
For me it is worth more than all those 100s that other groups got easily. This is REAL.
All those stress and getting up at 5 a.m. is paid off.
I am relax for the most controversial exam of the second year : Practice, or everything about everything.
P.S. Although it was just a 15% assignment, it still feels good.



Wednesday, April 16, 2014

3553. ترم تابستاني پرماجرا

صد رحمت به همون دروس عمومي ايران. اقلا همه شون يه مزخرف بودن و ٥-٦ درس مشخص تكراري بود و تموم ميشد. ما ٩ تا درس اختياري عمومي داريم. ٣ تاش مثلا مربوط به رشته ست كه براي ما بيشتر درسهاي صدتا يه غاز ethic و اين داستان هاست ( انگار كه درسهاي اصليمون غير از اينه مثلا!)، ٦ تاي ديگه هم از دوتا گروه دروس اختياري هستن كه تا جاييكه من فهميدم هيچ منطق خاصي براي دسته بنديشون به عنوان upper liberal/ lower liberal وجود نداره. اكثرا دروس جامعه شناسي، مربوط به علوم سياسي، زبانهاي فرانسه، چيني و اسپانيايي و تاريخ و جغرافي هستن. چندتا هم درس مربوط به هنر. با كلي بدبختي و حساب كتاب موفق شده بودم سه تاشون رو بگيرم. اكثر كلاسها ٦-٩ شب هستن تابستون و هفته اي دو روز. بنابراين هماهنگ كردنشون واقعا سخت بود. تجربه كلاس جامعه شناسي اين ترم نشون داد كه اصلا نبايد سراغ جامعه شناسي و علوم سياسي برم. هيچ بك گراندي از موضوعاتي كه استاد ميگفت نداشتم و واقعا كلاس اعصاب خورد كن و بي خاصيتي بود، به جرات ميتونم بگم سر هيچ كلاسي انقدر احساس بدبختي و نادوني نكرده بودم تاحالا.
 فرانسه و اسپانيايي رو گرفتم و يه درس تاريخ مربوط به شهرهاي امريكا كه نميدونم چيه. ولي خوب تاريخ به هرحال يه كم دوست دارم (فعلا). حالا ساعت كلاسها رو سر از خود تغيير دادن و كل برنامه م به هم ريخت دوباره. مجبور شدم فرانسه رو حذف كنم و تنها كلاسي كه ساعتش بهم ميخورد "مقدمه اي بر موسيقي كلاسيك" بود! بله، عكس العمل من هم مشابه شما بود. خنده دار اينجاست كه واحد تئوري موسيقي از واحد زبان  فرانسه كه ممكنه به يه دردي بخوره گرون تره.
 واقعيتش اينه كه من به creative writing، فلسفه و اديان، مشكلات زيرساختهاي سياسي در كشورهاي درحال توسعه ( مشكل؟ دوشواري؟!!!)، اقتصاد شرق دور، و كليه موضوعات مربوط به كانادا علاقه اي ندارم. رياضي و ورزش و عكاسي هم نداشتن. منم ديدم زندگاني رايش سوم و جنگ جهاني اول ( حالا دوم باز يه چيزي) و موسيقي كلاسيك به يه اندازه به دردم نميخورن، در نتيجه ترجيح دادم يه كم به خودم حال بدم، شايدم چهارتا چيز ياد گرفتم و اقلا حرفي براي گفتن داشتم در يه جمعي. 
هيچي ديگه، چهارتا درس دارم در عرض شيش هفته بايد پاس بشن. اينم از ترم بهار.
پ.ن. انگشت هام داره ميشكنه از امتحان جامعه شناسي لعنتي كه دو ساعت نان استاپ نوشتم. گفتم حالا كه به هرحال درد ميكنه يه پست هم بنويسم تا حالش جا بياد. 

Monday, April 14, 2014

3552. تیکه اندازان قهار حاضر در همه صحنه ها


" انقدر که پول پول میکنید اگه پولاتون رو جمع کرده بودین الان میلیاردر شده بودین "
ببخشید که پا انداخته بودیم رو پامون تا حالا، الانم همش از این بار به اون فروشگاه داریم خوش میگذرونیم...

پ.ن. مریخ هم بریم این داستانها تموم نمیشه، به لطف تکنولوژی مایه دردسر.



Thursday, April 10, 2014

3551. Officially last day of school for second year


That was a tough semester, high level of stress in clinical placement.
But we made it. One of the few times in my life that I didn't give up. Not because I was strong, I really didn't have any other option.
Today we gave the instructor (actress for the leading role of my nightmares for 12 weeks!) a card, as it is common here to do so. I wanted to write " thanks for all the stress and nightmares", "to you that changed my perception of Hell", " time to add a chapter to "Les Miserables, your class" ,... Of course I didn't. I just wrote "Thanks for making me stronger".
At the end of the session, her eyes were glowing. She said " you are one of the best groups I ever had. You guys are smart and you will go very far. Just put the stress aside ( HELLO !!!)"
Then she talked about each of us, and she said I had the most improvement in the group (but still have to go further), as I could overcome my stress (I hate this word, seriously!) and get confident about what I do.
I can see her in our graduation. I'm sure she will be proud of us.

Anyway... we lost 3 students in our group, we cried together (actually one by one), we helped each other, we laughed together, we worried together, we learned together for 252 hours, and we made it.

No more wake up alarm for 5 A.M., no more running in the snow to catch the bus, no more breakfast on bus and subway. Just the exams and half of the chapter will be done.

I don't want just to pass, I want to pass with A.
I want to be a strong trustworthy nurse, just like my sister was.

P.S. The instructor laughed out laud at all my jokes today! I guess I got high with the joy of last day.

Tuesday, April 01, 2014

3550. ابر و باد و ماه و خورشید و دوستان...


همه در تلاشن تا من یه دیپلم بگیرم بالاخره. از درسا طفلک گرفته تا دوستان مستقر در اقصی نقاط دنیا و اون پسر همکلاسی سعودیم که نمیدونم چرا انقدر هوای من رو داره و هی نوت هاش رو بهم میده. نوت برداری درست و حسابی هم بلد نیست که اقلا جبران کنم. انگلیسیم دوتا کلاس ازش بالاتره، گاهی تصحیحش میکنم.
پارو بزن، چیزی نمونده...
پ.ن. هيچ وقت براي هيچ درسي انقدر حرص نخوردم! هيچ لذتي نداره ديگه، همش جنگ أعصابه. احساس نميكنم كه چيز مفيدي ياد ميگيرم. همش دويدن از اين ددلاين به اون ددلاين، با يه مشت تكليف به درد نخور وقت تلف كن!
همش تلاش براي بقاست فقط! اميدوارم به درك واصل بشن باأين برنامه ريزيهاي أحمقانه و قوانين بيخودشون.

Sunday, March 30, 2014

3549. BIG BIG mistake


من جاشون بودم رو همچین بچه ای انقدر سرمایه گذاری نمیکردم.
Waste of money, energy, time and hope
امروز که مامان میگفت مطمئنم میتونی و از پسش برمیای، نفسم بند اومده بود از بغض...

Wednesday, March 26, 2014

3548. It's too cold, why I don't die...


The stress is beyond my capacity...
Hope one day when I look back I can say "it was worth it". I doubt it...
I'm so  messed up. No matter how hard I try (as hard as it can be possible with stress and sleep deprivation),  there is always some new nonsense unfair rules to ruin everything. I hate this  school with their stupid programs that make everything more complicated and stressful.
Why I can't do something simple that everybody else is doing?!!