Sunday, January 18, 2015

3579. اولین پست سال جدید


خیلی وقته کمتر مینویسم. احتمالا نشونه خوبیه. یه جای دیگه هست که حرف میزنم به جای نوشتن.
نوشته های پارسال این موقع رو یه نگاهی کردم. عجب وضع اسف باری بود. بیشترش رو یادم بود البته. استرس بیمارستان و 5:30 صبح دویدن تا ایستگاه اتوبوس روی برفهای تازه و نرم یا یخ، دست درد لعنتی، سرمای تموم نشدنی، استرس  و نگرانی برای آرا اینا که تازه اومده بودن،... روزهای خوبی نبود. ولی احتمالا شد یه سنگ محک دیگه، که هرچی شد بگم "دیگه از اون روزا که بدتر نمیشه که".
تعطیلات خوب بود ومفید. کلی کار جدید کردم. مینسوتا رو دوست داشتم. خیلی سرد بود ولی امکاناتش خوب بود و آفتاب درخشانی داشت. فهمیدم اسکی دوست دارم. کلی لباس مناسب خریدم که هی مچاله نشم توی خودم و حرص بخورم بیشتر. خوشبختانه هوا مثل پارسال نیست. شایدم چون توی هوای -28 رفتم اسکی دیگه الان نیم ساعت بیرون بودن توی -15 برام خیلی فاجعه بار نیست. همینه دیگه، کاریش نمیشه کرد.
امیدوارم بیمارستان این ترم هم جالب باشه. یه کم متفاوت با کارهای قبلیه. بالاخره تجربه جدید خوبه حتما. باید دنبال کار هم بگردم.
یک سال و نیم دیگه هنوز مونده. فعلا باید با همین مسافرت های گاه به گاه نه چندان نزدیک به هم بسازیم. هرچی میگذره سخت تر میشه، ولی چاره ای هم نیست.
باید بیشتر بنویسم. 

Wednesday, December 24, 2014

3578. Because I love celebration and especially Christmas

فكر كرده بودم ديگه براي درخت گذاشتن خيلي ديره و بايد هفته ديگه جمعش كنيم. گفتم مهم نيست. سال ديگه ميذاريم. رفته بودم گردو بخرم براي فسنجون، طاقت نياوردم و يه سركي هم كشيدم به قسمت تزيينات. چندتا چيز كوچيك گرفتم آخرش. شب اومد ديد يه چيزايي دارم ميچينم. رفت و چندتا چيز ديگه هم خريد و برگشت. گفت بقيه ش با من، يه چيزايي به ذهنم رسيده.
وقتي شام حاضر شد، همه چي حاضر بود. 
من هم قول دادم دست به كادوها نزنم تا وقتش بشه.




Wednesday, December 03, 2014

3577. یک ترم دیگه هم گذشت...


باورم نمیشه که ترم تموم شده. هر هفته این موقع بیمارستان بودم. امروز خونه هستم و دلم براشون تنگ شده. روز آخر خیلی emotional شد قضیه. برام کیک خوشگل درست کرده بودن و یه کارت و همه شون امضا کرده بودن. یکی از دکترهامون هم که بیشتر باهاش کار کرده بودم برای کارت گرفته بود حتی. آخرش دیگه اشکهام بند نمیومد. انقدر ازم تعریف کردن که حسابی شرمنده شدم. دانشجوهای تخصص که میگفتن ما فکر کردیم پرستاری واقعا، خیلی پروفشنال بودی!
 واقعا تیم فوق العاده ای بود. برعکس پارسال که چوب خط گذاشته بودم برای تموم شدن بیمارستان پر استرس، این ترم اصلا نفهمیدم چطور گذشت. دیروز اولین امتحان (و امتحان تنها درس پرستاری) رو دادم و خوب بود به نظرم. دو تا امتحان دیگه مونده برای هفته دیگه و بعدش تعطیلات شیرین شروع میشه. اولین کریسمس واقعی من...
دارم چمدون میبندم کم کم و از دیدن چمدون نیمه باز کنار اتاق خوش خوشانم میشه.

Sunday, November 23, 2014

3576. ملالی نیست جز زمستان... که اونم قشنگه طفلک



دیدم خیلی وقته ذکر مصیبت نخوندم، گفتم یه چیزی بگم که یه وقت فکر نکنید لال شدم.
این ترم هم با همه بی حوصلگیهاش مثل برق و باد گذشت. به نظرم بیهوده بود بیشترش. در مقایسه با حجم وحشتناک درسها پارسال همین موقع، این ترم واقعا زنگ تفریح بود (خسته کننده و بدون لذت یادگیری یه چیز مفید). البته آخر ترم حالم جا اومد با شب نخوابیها و یه عالمه مشق همزمان.
تنها کلاسی که به نظرم به دردبخور بود و دوست داشتم، درس اختیاری Psychological Disorders  بود که اتفاقا نمره هام خوب نشد متاسفانه، ولی کلاسش خیلی خوب بود و لذت بردم.  گویا این اولین باره که دانشگاه جمعه 4-7 شب کلاس گذاشته و استاده هی میگه من باورم نمیشه که هر جلسه کلاس پُره.
وقتی به ترمی که گذشت فکر میکنم، همش راه یادمه و قطار و چرت زدن! اینکه زود داره تموم میشه خیلی خوبه. سه ترم دیگه مونده و بعدش میرم سر خونه و زندگی خودم بالاخره بعد از مدتها. ولی نزدیک شدن به اون امتحان آخر هم ترسناکه. کلی اتفاق جدید و تغییر بزرگ همزمان خواهد شد و این یه کم توی دلم رو خالی میکنه.
این هفته آخرین جلسات بیمارستانه. دلم براشون تنگ میشه. بهترین placement ی بود که تاحالا داشتم. گفتم حالا هروقت فرصت کردم از دانشگاه میام بهتون سر میزنم و کمکتون میکنم :)
ترم دیگه هنوز معلوم نیست کجا میفتم. لابد مصاحبه هم دارم. من که بلافاصله بعد از امتحانا میرم مسافرت و تا روز آخر تعطیلات هم نمیام، مشکل خودشونه.
پ.ن. وسایل خونه اماراتم رو کم کم از کارتن ها درآوردم و هی دارم فکر میکنم کدوم رو ببرم و کدوم رو نه. دیدنشون توی یه خونه جدید حس جالبیه احتمالا. ولی خیلی هم نمیخوام همه چیزهای قدیمی رو با خودم ببرم. خیلی گزیده باید انتخاب کنم.

Wednesday, October 29, 2014

3575. Don't mess with me, I was cabin crew

In the clinic, today:
- Are you medicin student?
+ I'm nursing student ( I fully introduced myself 3 minutes before that!)
- From which "college"?
+ From Ryerson "university"?
- (laughing) oh... We don't call it university... No offence...
+ You don't have to call it at all, none is taken (in my head: and I don't consider "I.nd.i.a.ns" as a race, tit for tat)
- I'm from U of T
+ I know that.
- Really? How come?
+ (with a BIG smile) This is a type of dialog you hear only from U of T graduates. Seems like they have some special courses for that.
- (Laughing) ...

والا ملت تو بهترين دانشگاههاي امريكا با أساتيد آدم حسابي پي اچ دي ميگيرن، تا جايي سوال مربوط بهش نباشه هي فرت و فرت إبرازش نميكنن. من نميدونم اين دانشگاه تورنتو چرا انقدر فارغ التحصيلاش دچار خود چيز پنداري هستن! هرجا ميرسن اول خودشون رو با دانشگاه تورنتو معرفي ميكنن، انگار تا قبل از دانشگاه رفتن هويتي نداشتن. 
همين مونده بود مردك هندي حسابدار ما رو دست بندازه! خودش فهميد با بد كسي طرف شده.

Monday, October 27, 2014

3574. و اینک، خارج الزمان


کانادا کشور جالبیه، تا حدی که گاهی خنده دار میشه اوضاع.
جناب راب فورد شهردار تورنتو، معروفترین و بزرگترین و به اصطلاح پایتخت تجاری مملکت، با سابقه مصرف کوکایین و فرار از مرکز بازپروری و همچنیم مزخرف گویی و بددهنی در مصاحبه هاش باز هم نه تنها همچنان شهردار باقی میمونه بلکه حتی برای دوره بعدی هم کاندیدا میشه (که البته با وخیم شدن شرایط جسمانیش، برادرش که معاونش هم بوده جاش رو میگیره تا به رقابت برای ادامه گلکاری در تورنتو ادامه بده که جای این خانواده خالی نباشه کلا). از طرف دیگه شبکه CBC یکی از معروفترین و محبوب ترین برنامه سازها و مجریانش رو بعد از 14 سال به دلیل مسایل و شایعات "ثابت نشده" اتاق خوابی، اخراج میکنه بدون اینکه شاکی خصوصی ای رسما شکایتی کرده باشه! به نظر شما این وضع خنده دار نیست؟ رسانه ها در عصر انفجار ارتباطات با یه سری شایعه به همین راحتی میتونن زندگی یه آدم رو کن فیکون کنن. همونطور که با مایکل جکسون این کار رو کردن. کاری ندارم که این آدم چقدر آماتور رفتار کرده که سند ومدرک احتمالی باقی گذاشته از خودش. بحث سر اینه که به کارفرما دقیقا چه ربطی داره و چرا باید به این وضعیت دامن بزنه وقتی که هنوز شکایت رسمی ای صورت نگرفته و طبعا بعد از چند وقت سر و صداهاش هم میخوابه.
ژیان قمیشی در صفحه فیس بوکش پستی رو منتشر کرده و درباره این ماجرا توضیح داده و اعلام کرده که از CBC شکایت خواهد کرد.
پ.ن. منظور من اصلا این نیست که جای دیگه این اتفاقات نمیفته. منظورم اینه که این همه ادعا درباره احترام به حریم خصوصی و تحمل بالای جامعه و فلان و بهمان پس چرا نتیجه ش اینجوریه؟! چرا با یکی مثل راب فورد هیچ برخوردی نشد در این مدت؟ ینی براشون مهم نبود که این دلقک آبروی تورنتو رو برد؟ یا اینکه پشت این هم یه برنامه ریزی دقیقی بود برای قرار گرفتن تورنتو و کانادا در صدر اخبار؟

Thursday, October 16, 2014

3573. همیشه جای کسی/ کسانی خالیست!


چهارسال پیش این موقع که رفته بودم پاریس و بلژیک و با دیدن پاییز هزار رنگش مست شده بودم، هربار که شاتر دوربین رو فشار میدادم میگفتم "چقدر جات اینجا خالیه". خیلی از عکسها رو میگرفتم که شاید اون هم بخشی از این زیبایی روببینه حداقل.
حالا هم که این روزها میرم پیاده روی باز هی دارم عکس میگیرم که بقیه هم حداقل توی عکس ببینن و بخشی از این لذت رو با من شریک بشن. حالا هم مسیج میزنم که "چقدر جات اینجا خالیه، تو این بهشت رنگارنگ و این هوای خوب" و جواب میگیرم "جای تو هم اینجا"... بدون عذاب وجدان و حساب کتاب، رها.
همیشه جای یک نفر کنار ما خالیست. و بالاخره گویا جای ما هم کنار یکی خالیه، فعلا.

Saturday, October 04, 2014

3572. cool experience


اخطار: تجربه یک جراحی. اگر احساس ناخوشایندی پیدا میکنید پیشنهاد میکنم مطلب رو نخونید.



این هفته توی کلینیک موفق شدم یه جراحی کوچیک ببینم. خیلی هیجان انگیز بود.
رزیدنتهای جراحی قرار بود نمونه برداری رگ کنار گیجگاه رو انجام بدن و پرستارم من رو سپرد بهشون که برم نگاه کنم. توی یکی از اتاقهای همون کلینیک مریض رو آوردم تو و دکتره براش توضیح داد و امضاش رو گرفت و بعدم عمل شروع شد. در مجموع 4 تا رزیدنت بودن که دوتاشون باتجربه تر و دوتاشون سال پایینی بودن ظاهرا. تازه اون رزیدنتی که انجامش داد دفعه اولش بود و اون یکی راهنماییش میکرد و وسطش که دیگه اصل مطلب گذشته بود اون رفت. عمل بدون بیهوشی بود، با تزریق آمپول به پوست کنار گوش بی حسی موضعی انجام دادن و بعدم شروع شد. در طول عمل هم با مریض صحبت میکردیم. پوست رو شکافتن، رگ رو دیدیم، خیلی اروم جداش کرد از بافت اطرافش، با نخ بخیه جریان خونش رو قطع کرد، بعد حدود یک سانتیمتر از رگ رو برید. بعد رگ رو سوزوند ظاهرا با یه چیزی، احتمالا برای جلوگیری از خونریزی. و بخیه زدن دو نفری. بخیه زدن واقعا سخته به نظرم. سوزنه هی لیز میخورد و دختره هول شده بود طفلک. جراحا  واقعا هنرمندن. تمرکز فوق العاده ای داشت رزیدنته و خیلی خونسرد و مسلط، تازه این دانشجو سال پایینیه رو هم تشویق میکرد. همش حواسم بود که هیجان زده میشم بلند ابراز احساسات نکنم!
آخرش هم موهای خانومه رو تمییز کردیم با الکل و خوش و خرم پاشد رفت. تنها هم اومده بود!
خوشم اومد در مجموع، دارم فکر میکنم برم اتاق عمل کار کنم در آینده. زحمتش و استرسش کمتره به نظرم (تاجاییکه این دکتره میگفت). حداقل مسئول یک مریض هستی در آنِ واحد.
عاشق پرسنل این کلینیکه شدم، کاش زمستون هم همینجا میموندم. با هرکی (از دکترا و رزیدنتها) هم که حرف میزنم همه شون میگن این خیلی کلینیک خوبیه و کادر خوب و پروفشنال و فضای دوستانه ای داره. همه خیلی هوام رو دارن. پرستار مسئولم هم تا یکی رو میبینه من رو معرفی میکنه بهشون. چقدر با تجربه زمستون پارسال فرق داره، خوشبختانه...


Sunday, September 28, 2014

3571. كي از اينجا خلاص ميشم...

خسته و درب و داغونم و ميخوام غر بزنم اينجا.
قسمت خوب ماجرا اينه كه پاييزه و درختا قشنگ شدن و هوا هم به طرز مشكوكي گرم شده باز. كلينيكي كه ميرم خيلي خوبه و كادرش خيلي خوب هستن همه شون، انقدر كه دلم ميخواد برم بهشون بگم تو رو خدا من رو همينجا نگه داريد يه جوري. وقتي ياد پارسال ميفتم و بيمارستاني كه زمستون ميرفتيم و اينكه هرشب قبلش با گريه ميخوابيدم و با طپش قلب از خواب بيدار ميشدم ٥ صبح كه قبل از ٧ توي بخش باشم، خوبي اين يكي دوچندان به نظرم مي رسه. 
قسمت نه چندان جالب ماجرا اينه كه رفت و آمد به تورنتو له و لورده م ميكنه. ديروز كه شنبه بود براي انجام يك تكليفي بايد ميرفتيم يكي از محله هاي مثلا نسبتا حاشيه نشين تورنتو و محل رو بررسي ميكرديم. كارمون تقريبا ١:٤٥ دقيقه اونجا طول كشيد. من دقيقا سه ساعت توي راه بودم كه برم و سه ساعت و نيم كه برگردم! يك ساعت از تورنتو تا اين ده طول ميكشه با قطار يا اتوبوس، يك ساعت تا يك ساعت ربع هم از اون ايستگاه لعنتي تا برسم خونه! بله مسخره ست، ولي اينجا ترمينالش دو سه تا اتوبوس رفع تكليفي بيشتر نداره، اونم بعضي وقتها هست فقط! ديروز كه رسيدم بيست دقيقه منتظر اتوبوس بودم. رفتم نشستم كف پياده رو كه يه سايه كوچيكي از تبليغات شهرداري ايجاد شده بود، ديگه انرژي ايستادن نداشتم. بعد هم اتوبوس تا يه جايي ميبره و باز بقيه ش رو بايد نيم ساعت پياده گز كنم. رفتم دو تا از نمايشگاههاي ماشين كه ببينم شرايطشون چيه، طبعا خيلي گرون بودن. نهايتا هم به اين نتيجه رسيدم كه "فعلا پاهات سالمه، چشمت كور، راه برو."
امروز هم خير سرم تعطيلم و دلم خوش بود كه لازم نيست ساعت ٦:٣٠ بيدار بشم، كه به لطف حضور دختر عمه جان و بچه هاش باز هم ساعت ٦:٣٠ به بدترين شكل ممكن بيدار شدم. تقريبا روال هر هفته ست، مگر اينكه مهمان ديگه اي داشته باشيم كه جا نباشه اينها بمونن. انقدر اعصابم كش اومده از بدخوابيها و خستگي اين چند وقته كه دوباره درد دستهام شروع شده، درد سينه هم اضافه شده به سلامتي. شب هم مياي خسته و كوفته كه زود بخوابي، بقيه تصميم ميگيرن بلند بلند اختلاط كنن و بدتر از خواب ميپري و بدخواب ميشي.
جالبه كه من اصلا خونه نيستم، آخرش هم بدهكارم ظاهرا! نه جواب سلاممون رو ميدن نه اصلا آدم حساب ميشم. 
همچنان خاااااعك بر سرم با اين كانادا اومدنم و اين زندگي و جنگ اعصابي كه براي خودم درست كردم...
و البته همچنان حق با مامان و باباست "مجبوري كنار بياي، تحمل كن"


Sunday, September 14, 2014

3570. Moving in and out!


هفته سوم دانشگاه شروع شده و من هنوز ايده چنداني ندارم كه چه خبره! اين دو هفته به خونه پيدا كردن و اسباب كشي گذشت. يك سوييت پيدا كردم براي سه ماه تو يه خونه سه طبقه (town house) واقع در يك كيلومتري دانشگاه و دو كيلومتري بيمارستان. ايستگاه اتوبوس هم جلوي در خونه بود. طبقه آخر خونهه بود و مستقل از بقيه فضا، مبله با وسايل آشپزخونه. . يك زن و شوهرجوون  كانادايي بودند بدون بچه كه چندان هم خونه نبودند.. لباسها و لوازمم رو بردم. همه چيز تا حد خوبي مرتب بود تا اينكه متوجه شدم با يك سري سوسك همخونه هستم گويا! راستش من تا حالا فكر نميكردم سوسك در كانادا دوام بياره و وجود داشته باشه اصلا. بعد از سه روز و دوشب تحمل (يك شب رو تا صبح كشيك سوسك دادم و صبحش هم رفتم بيمارستان!)، سمپاشيهاي مختلف و سوسك كشي، به اين نتيجه رسيدم كه مشكل ريشه دارتر از اين حرفهاست. خونه قديمي بود و طبق معمول چوبي، پر از وسائل و خرت و پرت، مثل سمساري بود، سمپاشي نكرده بودن و ميگفتن ما سوسك نداريم! براشون خيلي هم مهم نبود البته. كولر روشن نميكردن و اغلب فضا تاريك بود، در نتيجه شده بود بهشت سوسكها: چوب، رطوبت، تاريكي. همه شون هم اومده بودن طبقه سوم كه خالي بود. وقتي چندين ساعت خونه نبودم دوباره ميومدن بيرون! 
هيچي ديگه، شب سوم رو خونه دوستي موندم و روز چهارم وسايلم رو باز نكرده جمع كردم و باز برگشتم ده.
تا دو روز همه بدنم درد ميكرد انقدر كه همش منقبض بودم و اعصابم كش اومده بود. برگشتم به اتاق تر و تمييز خودم، همراه با سر و صداهاي صبحگاهي و هميشه پر مهمون. بله ميدونم كه خودم هم يكي از همون مهمونهام كه كنگر خوردم و لنگر انداختم. حداقل سعي ميكنم زياد تو دست و پا نباشم و سر و صدا هم نكنم.  هفته اي چهار روز هم به مدت حدودا ٤ ساعت ميرم شهر و برميگردم براي دانشگاه و بيمارستان. يه قطار و يه سري اتوبوس هست كه از اينجا ميره تا تورنتو (تقريبا ٥٠ دقيقه تو راهه) ولي مشكل اينه كه اتوبوسهايي كه آدم رو ببرن تا ايستگاههاي اونها تقريبا نيم ساعت تا چهل دقيقه يك بار ميان و تازه نه در تمام ساعت روز!
همچين سختيهايي ميكشيم در راه كسب علم و دانش ! خواستم برم داون تاون و با زندگي واقعي كانادايي قاطي بشم، مستقل باشم و هرچي خواستم درست كنم، بتونم همونجا ها كار پيدا كنم و اقلا از امكانات دانشگاه استفاده كنم، كه نشد متاسفانه...

Wednesday, August 20, 2014

3569. باز آید بوی گند مدرسه


تولد پسرک بود. زنگ زدم بهش. میگم حوصله ت سر نرفته؟ دوست نداری زودتر مدرسه شروع بشه؟
میگه نه. گفتم منم همینطور.
تنبلیش به خاله ش رفته، صداقتش هم.

بالاخره برنامه سال سوم معلوم شد. اولا که سه روز از هفت صبح تا 5 و 6 عصر نشستم پای کامپیوتر تا آخرش تونستم فقط یه درس عمومی بگیرم. کلاسهای اصلیمون رو انداختن هرکدوم یه روز. بیمارستانم هم افتاده در مرکز شهر تورنتو، یه خیابون اون ورتر از دانشگاه. حالا خونه کجاست؟ 50 کیلومتر به سمت شمال تورنتو، تقریبا آخرین suburb تورنتو میشه. 2 ساعت تا 2:15 با سیستم حمل و نقل عمومی (مسلمان نشنود، کافر نبیند) راهه. ده روز دیگه کلاسها شروع میشه، دیروز به من خبر دادن. یه اینترویو هم هست این وسط ها طبعا. اول که منفجر شدم و به مدت 24 ساعت هنگ کردم. تمام عضلاتم منقبض شده بود از عصبانیت، حرص میخوردم، هی رفتم پیاده روی و لگد زدم به این ور اون ور، هی بلند بلند با خودم حرف زدم. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم. چند ساعت که گذشت ایمیل زدم بهشون میگم آخه مگه شما آدرس نگرفتین از من؟ این چه وضعشه خوب؟ هر سال هی گفتین سال سوم که تکی هستین دیگه نزدیک خونه تون میذاریمتون، این همه جا این دور و بر هست آخه... ایمیل زده که من برای همه شون فرستادم مدارکت رو، نتونستن جایی برات پیدا کنن. شاید زمستون بتونم یه جایی همون دور و بر برات پیدا کنم (اینم الکی گفت، سال سوم همش یه جا باید باشه، عوض نمیکنن). نهایتا نسبتا محترمانه گفت همینه که هست، deal with it.
مسلما الان دیگه خونه پیدا کردن اون دور و بر هم چندان آسون نیست، هرکی قرار بوده جایی رو بگیره گرفته تا الان دیگه.
این همه اسباب کشی کردیم و حالا که اتاقم بالاخره درست شد، باز باید جمع کنم برم یه دخمه ای پیدا کنم و اقلا 800 دلار هم بابتش پیاده بشم. 
همین امسال که درسها کمتر بود ومیخواستم عمومی ها رو در طول سال بگیرم که تابستون باز علاف نشم، به زور یه درس بیشتر پیدا نشد. یکی رو هم کنسل کردم وگرنه باید 5 روز در هفته روزی 4 ساعت مسافرت میکردم ! الان اقلا 4 روزه.
الان دیگه عصبانیتم فروکش کرده. صرفا احساس بدبختی میکنم. همش میخوام برم بیرون راه برم که مغزم خنک بشه. انقدر که این تابستون راه رفتم، اگر متناوب بود الان رسیده بودم ونکوور! از ساعت 8 شب دلم میخواد برم سرم رو بکنم زیر پتو و بخوابم که یه کم مغزم خلاص بشه از این فجایع.
الان هم در کمال انفعال نشستم دارم Online orientation بیمارستانه رو نگاه میکنم و یادداشت هم برمیدارم. لابد فردا هم ایمیل میزنن برای مصاحبه.
چقدر از این دانشگاه خر تو خر بدم میاد. از دست بی برنامگیهای ایران فرار کردیم، دوباره اینجا هم همون داستانه. فرقی نمیکنه چقدر منظم و به موقع همه مراحل رو انجام بدی، چقدر درس بخونی، چقدر درست و طبق مقررات رفتار کنی. آخرش یه آدم هردمبیل بیخیال بی مسئولیت اون وسط خرشانسی میاره و تو طبق معمول باید get used to it.
انرژیم ته کشیده. پولها هم کم کم داره ته میکشه. کاش یه برنامه دوساله بود فقط.


Friday, August 08, 2014

3568. پشه هایی بازمانده از نسل دایناسورهای گوشتخوار


گفته بودم پشه من رو نیش نمیزنه؟ خوب غلط کردم. پشه های کانادا این حرفا حالیشون نیست گویا.
هفته پیش رفتیم یه pool party خوب (جمع کوچیکی بودیم البته). از غروب دیگه رفتم تو استخر تا جاییکه یادمه و از یه جایی به بعدش رو یادم نیست دیگه. تا اینکه روی مبل بیدار شدم. خلاصه شب رو همونجا موندیم و صبح هم اوضاع خوب بود نسبتا. از فرداش خارش ها و قرمزی و مصایب شروع شد و تا الان که یک هفته میگذره ادامه داره. دو روز رو با آنتی هیستامین و پماد کورتون گذروندم. یه سریش بهتر شد و یه سری جدید اعلام حضور کرد. با عذاب وجدان همچنان گاهی پماده رو میزنم. تنها چیزیه که اثر میکنه نسبتا. خیلی نقش و نگار کم بود روی پاهام، اینا هم اضافه شد!
یادمه بقیه رو مسخره میکردم که از پشه ها مینالیدن و خودشون رو میخاروندن، یکی گفت الان الکل خونتون میره بالا، بیخیال میشن. من گفتم یه کم از الکلها بزنید روی پوستتون زودتر بیخیال میشن احتمالا.
این هفته هم دعوت شدیم باز.من که نمیرم دیگه، صرف شد.
پشه نگو، بگو دراکولا...

Tuesday, July 29, 2014

3567. یه کار متفاوت


اون: یه کار جدید بکن، یه کاری که همیشه دوست داشتی انجام بدی ولی نشده.
من: ینی درس بخونم؟!!!


Tuesday, July 22, 2014

3566.داغون شدم اصن. له له...

امروز مثل دوتا انسان منطقي با آقاي پدر صحبت كرديم. انقدر ازم تعريف كرد كه فكر كردم اشتباه گرفته كلا!
آخرش هم گفت "تو ديدت و اعتماد به نفست خوبه. از بچگي خوب بوده. دنيا ديده اي، من روي حرف تو كه حرف نميزنم. اگر هم مخالفتي بكنم منطقي نيست و صرفا از روي نگرانيه. هر تصميمي كه بگيري من موافقم" !!! 
كل بلبل زبوني هاي بچگي رو گذاشته به حساب اعتماد به نفس گويا. بازم خدا رو شكر البته. فقط من نميدونم چطور انقدر به همه توهم اعتماد به نفس داشتن ميدم!
تجربه جالبي بود. تاحالا از اين زاويه به هم نگاه نكرده بوديم. آرا ميگه: ديدي گفتم روي تو يه حساب ديگه ميكنه كلا. گفتم خوب ميدونستم، فقط فكر ميكردم حسابش اينه كه دست شسته از من :)
بايد اعتراف كنم كه حرفهاي بابا was the best part of the story. I don't care about the rest

Monday, July 21, 2014

3565. Las Vegas: a must go trip

گفته بودم كه وگاس مث شهربازي پينوكيو ميمونه؟ دلم ميخواست گوشهام دراز ميشد و هميشه همونجا ميموندم.
يه حس جالبي كه وگاس داره اينه كه انگار كلا يك سياره ديگه ست. همه فقط توريست هستن و در حال تفريح. غير از كساني كه فروشنده هستن و به نوعي كار خدماتي دارن، آدم عادي اي كه درگير زندگي باشه نميبينيد. كاملا از دنيا و مافيها  رها ميشيد. 
رفتم قايق سواري، كاياك. اينم مث sky diving پارسال  يكي از كارهايي بود كه هميشه دوست داشتم انجام بدم و خيلي تجربه هيجان انگيزي بود. . انگار وگاس شده محل تحقق آرزوهاي ديرين من. در وگاس هيچ چيز غيرممكن نيست (كه صد البته بدون همسفرخوب ممكن نبود). يك نمايش ديگه هم از cirque de soleil رفتيم. اين هم شده جزو سنتهاي سفر وگاس ظاهرا. سالهاست كه هميشه اونجا برنامه دارن، نمايشهاي مختلفشون در هتل هاي مختلف برقراره. هرجايي رو كه پارسال فرصت نشد ببينيم امسال ديديم. من بازم دوست دارم هر سال يه سري برم لأس وگاس (چندان استقبال نشد از پيشنهادم!) 
يك سفر احتمالي دوماهه تبديل شد به يك زنگ تفريح يك هفته اي در لأس وگاس. و البته كه براي خودش خاطره خوبي شد. 
اميدوارم ماجراهاي بعدي اين استراحت كوتاه رو از دماغمون درنياره.

Tuesday, July 08, 2014

3564. خاطراتی که دمشان را در سرمه زده و به چشمانت میکشند


بالاخره بعد از دوسال و نیم رفتم سراغ کارتونهای وسایلم که از دوبی آورده بودم. قصدم صرفا پیدا کردن یه جاشمعی بود که مدادهای  آرایشی (که آخرش هم استفاده نمیشن) رو بریزم توش و بذارم روی کتابخونه ای که نقش میز توالت رو هم به عهده داره.
ولی نتیجه پیدا کردن خورده ریزهایی بود که من رو یاد خونه م انداخت و قاب عکسهام... یه بیست دقیقه ای توی همون زیر زمین نشستم و یکی یکی بازشون کردم و دوباره پیچیدمشون توی پلاستیکهای حباب دار و گذاشتمشون توی کارتن. نه دلش رو داشتم که عکسها رو دربیارم، نه باورم میشد که اینها هنوز اونجان. خیلی حسش عجیب بود، انگار مال هزارسال پیش بود همه چیز.
من آدم عکس و قاب عکسم. هرچی هم که تکنولوژی پیشرفت کنه، بازهم باید عکس رو چاپ کنم و قاب کنم و جلوی چشمم باشه.

Thursday, June 26, 2014

3563. World cup 2014- Brazil


این جام جهانی هم برامون خاطره ساز شد. مثل شونزده سال پیش و بازی با استرالیا و امریکا. شاید حتی کمی بیشتر.



Sunday, June 22, 2014

3562.Can't wait to leave here


تورنتو دهات بزرگیست که ادای شهر رو درمیاره. با یک سیستم حمل و نقل عمومی دوزاری، محله هایی دور از هم، پارکینگهای گرون و ماشین و بیمه گرونتر. فرودگاهی که سرویس نداره و هزینه تاکسیش معادل نیمی از هزینه بلیتت میشه. به زودی هم در یکی از دورترین حومه هاش ساکن میشم و ایزوله تر. دیگه از همین اتوبوس و متروی اینجا هم خبری نیست. یه قطار بین شهری داره برای اومدن به تورنتو که اونم آخرش سر درنیاوردم ایستگاهاش کجا هست اصلا و سرویسهاش چطوره.
چقدر این شهر رو و این زندگی زنده ذلیلیش رو دوست ندارم اصلا.

Tuesday, June 17, 2014

3561. بدني دارم، نا نداره

اين هم از سه تا امتحان فاينال امروز. تو عمرم سه تا سه تا امتحان نداده بودم كه بحمد الله اين ترم اون رو هم تجربه كردم يه هفته درميون!
فردا هم يكي ديگه. بعد هم درس خوندن براي مصاحبه، به اضافه جمع كردن وسائل وآماده شدن براي اسباب كشي.
دلم ميخواد يه ماه برم يه جايي استراحت كنم. ديگه انرژي ندارم. امتحان تموم شده و نشستم اينجا و حال ندارم برم خونه. كاش الان تهران بودم و زنگ ميزدم آرش ميومد دنبالم. چقدر همه جا به نظرم دوره.

Sunday, June 01, 2014

3560. چشمهايي كه محرم نيستن

بعد از چندبار ريجكت كردن، من اگه جاش بودم ديگه هيچ جا در خواست دوستي نميفرستادم. از نظر من دليلي نداره كه با همه آدمهايي كه ميشناسي همه جا درارتباط باشي. دوري و دوستي، احترام هركس هم به جاي خود. سوتفاهم هم كمتر پيش مياد.
ولي باز هم فرستاد. اين بار اينستاگرام. من احمق هم خير سرم فكر كردم كه اينجا فقط چهار تا عكسه ديگه. ايشون هم عكاسه، شايد چهارتا نكته هم روي عكسهام گفت و يه چيزي ياد گرفتم.
حالا همون چهارتا عكس آب ميوه و بالكن  شد كوس رسوايي من. متهم شديم به سوء استفاده از مردم و حروم كردن دست رنجشون. پس ميديم همش رو به خدا...  خوبم ميشه البته، تا ياد بگيرم نظرم رو درمورد آدمها عوض نكنم. 
به لطف شبكه هاي نامتناهي مجازي، هرچي هم فاصله ميگيري باز همه از همه چي خبر دارن و در مورد هر غلطي كه ميكني و نميكني نظر ميدن.
خوبه كه من كوچيك ترين نقشي در انتخاب اين خونه نداشتم. ولي به هرحال ببخشيد، من غلط كردم كه از استخر استفاده كردم . غلط كردم كه تو اين خانواده كه همه از آفتاب و نور فراري هستن من آفتاب دوست دارم و توي بالكن ميشينم. ببخشيد كه توي عكس نميشه استرس و نگراني و هزارجور فكر و خيال ديگه رو نشون داد. ببخشيد كه من رنگ و نور و درخت دوست دارم. ببخشيد كه اومدم اينجا، اين يكي رو واقعا غلط كردم.