Friday, March 11, 2011

897. اخطار: اگه دارید غذا میخورید نخونید



خواب دیدم باید موش زنده خاکستری بخورم. یه داروی جدید بود. بعد مشکلم این بود که هربار که در جعبه رو باز میکردم همشون فرار میکردن...
گفتم علم پیشرفت نمیکنه ها


پ.ن. یه خواب خوب هم دیدم. توی بلژیک بودم، لووان و در کمال ناباوری به راحتی داشتم دوچرخه سواری میکردم! "رد" اومده بود پیشم که بریم بروکسل ، بعد من میگفتم با قطار نریم، همین دوچرخه خوبه! دوچرخه م خیلی سبک و روون بود، جوگیر شده بودم.

پ.ن.2. نتیجه اخلاقی اینکه باید قرصهام رو عوض کنم احتمالا...



Thursday, March 10, 2011

896. همین امشب فقط، امشب فقط...



دیروز تلاش مذبوحانه 5-6 ساعته ای داشتم برای کفش خریدن که متاسفانه تنها نتیجه ای که داشت، کمر درد و پا درد ناجوری بود که امانم رو بریده. مملکت کل کار کردش فقط "خرید" ه، اون وقت بنده یک جفت کفش که یه کم حتی چشمم رو بگیره نتونستم پیدا کنم! خیلی خسته کننده و ناامید کننده بود. کلافه و بی حوصله وسط مغازه ها پرسه میزدم و یاد اون موقع ها افتادم که باهم میرفتیم خرید و چه باحوصله همه چی رو چک میکرد و نظر میداد و برام چیز میز پیدا میکرد. بعد تازه میومدیم خونه و میگفت حالا بیار ببینیم چی خریدی... حتی خرید کردن هم لذت بخش بود اون روزا.
همینجوری الکی دلم گرفت، خواستم غر بزنم. وگرنه همه چی خیلی هم احمقانه خوبه و دلم هم تنگ نشده اصلا. یه خرید که اینهمه داستان نداره دیگه. فوقش یه روز دو روز یه هفته اصلا میری میگردی بالاخره یه خاکی تو سرت میکنی دیگه نهایتا. همراهی و همکاری و آرامشش به استرس "دوسم داره؟ دوسم نداره؟" و "دو روز دیگه میره یا دوماه دیگه یا دو سال دیگه..." نمی ارزه. آره بابا جان! شب شراب به هنگ اوورش نمی ارزه...


895. It's not always YES or NO



دو روز پیش توی روزنامه یه مطلبی خوندم که فکرم رو مشغول کرد. با اینکه مربوط به هند بود و من اصلا علاقه ای به اون قسمت دنیا و یک میلیارد آدم یواش و شل و ول و نشُسته شون ندارم، ولی موضوع جالب توجه بود. یه قانونی جدیدا تصویب کردن درباره قانونی شدن PASSIVE EUTHANASIA(یعنی کمک به مردن یک بیمار از طریق انجام "ندادن" کاری برای زنده نگهداشتنش). به این صورت که خود بیمار یا خانواده یا بستگان یا در صورت عدم وجودشون، دوستان نزدیک یک مریض میتونن برای جلوگیری از آزار بیشتر بیمارشون که ازش قطع امید شده ( و معمولا مدت طولانی رنج کشیده ) درخواست این نوع "اتانازی" رو به دادگاه ارایه بدن. اگر دلایل قابل قبول بود و دادگاه رو قانع کرد که به نفع بیمار هست، حکم میدن که میتونن کمکها و تجهیزات پزشکی رو که تنها وسیله زنده نگه داشتن بیماره، قطع کنن. دقت داشته باشید که هنوز active euthanasia (یعنی کمک به مردن یک بیمار از طریق انجام"دادن" عملی مثلا تزریق دارو یا سم) مجاز نیست. حالا این جریان دوباره در هند مطرح شده به دلیل یک مورد خاص که یک زن خبرنگار فعال حقوق زنان در هند درخواست اجازه اون مورد اول رو داشته برای یک کیس خاص قدیمی که کمپین راه انداخته ولی درخواستش رد شده. موضوع از این قرار است:
در سال 1973 یک پرستار زن25 ساله در بیمارستان کینگ ادوارد بمبئی توسط یکی از نظافتچیهای بیمارستان مورد تجاوز قرار میگیره و در حین این عمل اون شخص یک زنجیر رو دور گردن این پرستار میندازه تا از مقاومتش جلوگیری کنه که این مسئله باعث اختلال در خونرسانی به مغزش میشه و در نتیجه این زن کور، کر، لال و فلج میشه. تا همین الان اون زن بدبخت که الان بیش از 60 سال داره، توی همون بیمارستان بستری هستش. والدینش مُردن و اقوامش رهاش کردن و فقط رییس و پرسنل بیمارستان در تمام این سالها ازش نگهداری کرده و میکنن. اون جوونور عوضی رو هم فقط به جرم "اقدام به قتل" (و نه تجاوز) به 7 سال زندان محکوم کردن و بعدش هم آزاد شده! حالا که اون خبرنگار این مسئله رو مطرح کرده، اولا دوستان نزدیکش که همون پرسنل بیمارستان هستن، نپذیرفتن ظاهرا. دوما چون این بیمار هیچ نوع علایم حرکتی یا ارتباطی نداره نمیتونه موافقت خودش رو نشون بده. بنابراین دادگاه موافقت نکرده.

تصمیم گیری در همچین مواردی کار سختیه و اصلا هم موقعیت سیاه و سفید نیست و نمیشه حکم کلی داد که همیشه اینجوری یا همیشه اون جوری. کاملا بستگی به اون موقعیت و مورد بخصوص داره. از نظر من آدمی که سالهاست زندگی نباتی داره و عملا چیزی از زندگیش نمیفهمه نباید به زور زنده نگه داشته بشه. از طرف دیگه یکی ممکنه بگه (در این مورد خاص مثلا)خوب این آدم زجری هم نمیکشه، نه درد داره نه چیزی حس میکنه، بنابراین اذیت نمیشه (البته نمیدونیم که مغزش تا چه حد فعاله و تشخیص میده و درک میکنه) این هم حرفیست. بستگی زیادی هم به مسایل مذهبیشون داره. هندو هستن یا مسلمون، به زندگی بعد از مرگ در جهان دیگه اعتقاد دارن یا به تناسخ یا به هیچکدوم کلا.

گفتم اینجا بنویسمش، اگه دوست داشتین نظرتون رو کلا درباره اتانازی بگید، اگر هم نه شاید یه کم بهش فکر کنیم حداقل... موردهایی هست که شخص آگاهانه راضی به این کار هست ولی به دلیل ممنوعیت قانونی که همه چیز رو سفید و سیاه درنظر میگیره، ناچاره عذاب بکشه.
یه چیز دیگه هم خواستم بگم،اونم اینکه اگر من به همچین روزی افتادم که امیدی نبود و خودم هم قادر به اظهار نظر نبودم، همینجا دارم الان میگم، شاهد باشید، بگین بزارن بمیرم. معمولا گرفتن همچین تصمیمی برای اطرافیان آدم خیلی سخته و نمیدونم که نوشته های یک وبلاگ چقدر سندیت قانونی خواهد داشت (برای زندان انداختن که خوب سندیه البته!). خلاصه که من زندگی نباتی دوست ندارم، چندان اعتقادی هم به این ندارم که زنده نگهم دارن شاید 30 سال بعدش علم پیشرفت کرد و یه کاری کردن. علم اگه میخواست پیشرفت کنه که یه فکری برای ریزش مو و ایدز و سرماخوردگی میکردن. تازه زنده شدن بعد از سه سال هم در این عصر تکنولوژی در حد داستان اصحاب کهفه، چه برسه به بیست سی سال! من سه روز میرم جایی که اینترنت نیست،کلی آیتم نخونده میمونه رو دستم. نزارید این کار رو با من بکنن.

روده درازی کردم، شرمنده.


Tuesday, March 08, 2011

894. میشه گفت راضیم تا حدی



از پرواز اومدم و رفتم پیاده روی به مدت یکساعت. الان دچار حس خود ورزشکار بینی شدم! تقریبا 9 روز تا عید وقت دارم که یه استعدادی از خودم نشون بدم. باشد که کمتر احساس " لووزِریت" بکنیم...


Sunday, March 06, 2011

893. بچه ها مچکرم



آدم احمق البته که همه جا کم و بیش پیدا میشه، ولی واقعیت اینه که بعضی جاها تراکم شون بیشتره.

یک پرواز شب مصر داشتم (دور از جون شما) که جناب رییس هم داشتن تشریف میبردن اونجا با ما! خلاصه که مردیم و زنده شدیم تا این چهار ساعت به خیر و خوشی گذشت (آخرش اومده بود برام آهنگهای عارف و داریوش که توی موبایلش داشت رو گذاشته بود، آخه بحرینی ایرانیه). برگشتنی هم به طرز مشکوکی همه چی خوب بود تا اینکه موقع نشستن یک عدد مردک ابله سوری اعصاب خورد کن حاضر نبود اون تابلو احمقانه ش و بزاره بالا و خلاصه هی با من کل کل کرد و اعصابم رو سابید اساسی... مردک بی شعور سر من داد میزد!!! آخرش هم معلوم شد که یارو سیگاری خفنه و چون نتونسته سیگار بکشه انقدر عصبی بوده و سر لج افتاده. کاش سیگار کشیده بود، اون وقت من میدونستم و اون. آدم هم انقدر معتاد و بی جنبه آخه! از ته دل امیدوارم تابلوش خراب بشه که انقدر ننر بازی درآورد سرش. خلاصه که گند زد به موودم و عصبانی و گرفته اومدم توی شرکت و فیس بوکم رو باز کردم و یه عالمه پیغامهای خوب از دوستای خوب دیدم و حال و هوام عوض شد و شاد و شنگول اومدم خونه. رسیدم خونه دیدم آب گرم کن حمام سوراخ شده و گند زده به حمامی که چند روز پیش حسابی شسته بودمش!!!

همین دیگه، خواستم بگم زندگی بالا پایین زیاد داره...

ولی جدی خیلی چسبید. آدم همچین دوستایی داشته باشه، گوووووور بابای دنیا اصلن


پ.ن. آخرش که داشت خبر مرگش میرفت بیرون برگشت به دختر مصریه (به من هم نه!!!) که با من بود گفت I'm sorry
منم برگشتم گفتم you better be



Saturday, March 05, 2011

892.



وقتی دستم تا بازو بی حس میشه - جوری که دیگه با ماساژ دادن یا بالا نگه داشتن هم خوب نمیشه - اون وقت میفهمم که باید کامپیوتر رو خاموش کنم و برم بخوابم دیگه، درواقع کار دیگه ای هم از دستم برنمیاد اینجور وقتا!


روز خوبی بود ظاهرا. همه کلی لطف داشتن. خوش گذشت.
میدونستم که خبری ازش نمیشه، پارسال هم یه جورایی کارهایی داشت که باعث میشد در تماس بمونه وگرنه همون پارسال هم زنگی نمیزد و تبریکی نمی گفت. نمیدونم یادش نبود واقعا، یا یادش بود ولی نخواست به روی خودش بیاره یا چی. نمیخوام هم بهش فکر کنم یا تحلیلش کنم. مهم نیست واقعا. دلم تنگ شد برای اون روز و خاطره خوبی که باهم داشتیم ولی دیگه مهم نیست. حالا گیرم که من هی کراس فینگر کنم و آرزو کنم و شمع فوت کنم...
شمع که هیچ، آتیش سر دکل چاه نفت رو هم که فوت کنم فایده ای نداره و اهمیتی نیز هم.


891. خدمت سرکار جناب عزراییل (خروس بی محل)

دِ بگیر اون ور سرشو دیگه. گند زدی به تولد من و عروسی اون یکی و عید هممون کلهم اجمعین

Friday, March 04, 2011

890. وقتی گوگل تحویل میگیرد




پریشب گوگل رو باز کردم، لوگوی "تولدت مبارک" گذاشته بود برام! اول فکر کردم چون خوابم میاد دارم عوضی میبینم...
به استقبال رفته بود. دَمِش گرم واقعا. شرمنده کرد.
جالبه که وقتی سرچ رو فارسی میکردم و میرفتم روی لوگو به فارسی نوشته بود تولدت مبارک فلانی و وقتی انگلیسی بود به انگلیسی نوشته بود.
به سلامتی معرفتش


889. بعد از نود و بوقی خواستیم یه غلطی بکنیم



کسی که بتونه یه برنج رو خوب دربیاره میشه گفت آشپزیش خوبه. وگرنه خورش و مرغ که خودش جا میفته و خوشمزه میشه... همینه که من رغبت نمیکنم غذا درست کنم دیگه. حاضر هم نیستم ذائقه م رو عوض کنم. غذای ایرانی دوست دارم و برنج هم آخرش یاد نگرفتم درست کنم. خلاصه که گند زدم به باقالی پلو با مرغ، رفت پی کارش...

ماست ه دو ماه از تاریخ انقضاش گذشته هنوز تُرش نشده! چی میزنن به اینا واقعا؟!!! با این وضع که ما تا انقلاب مهدی اجسادمون خط هم روشون نمیفته، چه برسه به پوسیده شدن... شدیم یه مشت مواد نگه دارنده در کسوت به اصطلاح انسان!



Thursday, March 03, 2011

888. نوبت ما هم میرسه بالاخره



اول اینکه در کمال ناباوری از اضافه حقوق و پاداش هیچ خبری نیست که نیست. در عوض ما رو میخوان تبدیل کنن به وسیله سرگرمی برای مسافرها! با کمال پررویی برگشتن میگن عکس برگردون رنگی و ماژیک نقاشی صورت بگیرین و با بچه ها توی پرواز بازی کنید و مسابقه بزارین برای مسافرها، بیان آواز بخونن و چی و چی... همین الان که دارم اینها رو مینویسم عرق شرم بر جبینم نشسته بس که این کار احمقانه و مسخره ست، ای خدااااااااااااااااااااااا...

این از این، توو دلم مونده بود که چند وقته غُر نزدم.


امروز پرواز تهران داشتم با یکی از خلبانهای باحال و شوخ و شنگ تونسی. پیرو همین جریانات مسخره fun flight آقا تصمیم گرفت برای مسافرها همون اول پرواز صحبت کنه، اونم توی کابین، جلوی خودشون. بنده رو هم به زور کشوند کنار خودش که پرسنلش رو معرفی کنه مثلا. حالا اینکه چقدرایستادن ما دوتا فیل و فنجون کنار هم باعث انبساط خاطر حضار گرامی شد بماند، وقتی داشت واسه خودش شنگولانه حرف میزد احساس کردم این طفلک دلش میخواست شومن بشه یا هنرپیشه مثلا، نتونسته ، اومده خلبان شده! حالا خوبه خلبان خوبیه اقلا. جالب بود که آخر پرواز چقدر مسافرها ازش تشکر میکردن و حال کرده بودن.

برگشتنی هم که همین بساط رو پیاده کرد و خودش رو معرفی کرد و گفت که کجاییه. سه نفر هم از سفارتهای عمان و سوریه و عربستان توی پرواز بودن که دفعه چندمی بود که با من میومدن (لامصب ها چه فارسی ای هم حرف میزنن!). یه آقای تریپ صدا سیمایی، یعنی کت و شلوار خاکستری و ته ریش و یقه ایستاده و یه لبخند نچسب، نزدیک اینا نشسته بود که من آخرش نفهمیدم با اینا ربطی داشت یا نه. موقع سرویس پرسید خلبان تونسیه گفتم آره، گفت اصلیتش هندی نیست؟ آخه فامیلش به یه گروه بزرگ هندی میخوره که مهاجرت کردن به تانزانیا و... بریدمش و گفتم نه (اگه خلبانه میفهمید یارو رو از همونجا مینداخت پایین!). گفت من یه جعبه شیرینی دارم میخوام بدم بهش. فکر کردم از شیرین کاریهاش خوشش اومده، یه کم نرم شدم و با لبخند گفتم باشه، اضافه کرد : شیرینی پیروزی انقلابشونه ! من رو میگی... فشار خونم رفت روی 16- 17 فکر کنم. خیلی خودم رو کنترل کردم فقط گفتم هرکی پیروز شده باید شیرینیش رو بده. یه کاغذ هم گرفت و یه یادداشت هم برای خلبان نوشت، به عربی : برای برادر... از طرف یک برادر ایرانی به مناسبت پیروزی بزرگتون در بیرون کردن بن علی ... (خود شیرینی عادتشون شده، جا و مکان هم موقعیت هم حالیشون نیست) دادمشون به خلبان و گفتم خیلی خودم رو کنترل کردم هیچی بهش نگم، اینا خودشون از بن علی بدترن... کاپیتان هی با لبخند میگفت آروم باش، no politics, no politics. بعد پرسید یعنی این اپوزوسیونه؟ گفتم نهههههههه، ما اپوزوسیونیم ( چه خودم رو تحویل گرفتم!) اینا طرفدار حکومت و دولتن، اینا آدمکشن، دوباره آمپرم زد بالا... خوشبختانه در جریان اتفاقات اخیر و حصر به اصطلاح خانگی بود. گفت میخوای موقع announcement آخر تشکر کنم ازش؟ گفتم نه، فقط بگو "مبارک، بن علی، نوبت سید علی"، کلی خندید...
خلاصه هی مواظب بودم از نزدیک یارو رد نشم که یه چیزی نگم گندش دربیاد. موقعی که داشت میرفت بیرون دیگه طاقت نیاوردم گفتم ایشالله نوبت ما بشه شیرینی پیروزی بدیم...


Tuesday, March 01, 2011

887. باز از اول!



خفه شدم بس که تسلیت گفتم و تسلیت شنیدم. این زمستون چرا تموم نمیشه...
دیگه وقتی تلفنم زنگ میخوره، گوشی رو برمیدارم و میگم: باز کی چی شده؟!


Monday, February 28, 2011

886. آب رو بریزم کجا؟!



چند دقیقه ایه که بوی سوختنی میاد. هی به خودم میگم، نه بابا! آبش زیاد بود. به این زودی تموم نمیشه. نمیکنم اقلا پاشم برم یه نگاه بندازم ببینم چه خبره توی اون آشپزخونه کوفتی...


Sunday, February 27, 2011

885. توو گلوتون گیر کنه ایشالله



اضافه حقوق و پاداش سرتون رو بخوره، حقوقمون رو بدین اقلا بابا، ماه تموم شد!


Friday, February 25, 2011

884. پاسپورت هم درد ما رو دیگه دوا نمیکنه



اخیرا یک خلبان ایرانی تبعه انگلستان که به استخدام شرکت خفن Emirates دراومده بود، با مشکل رد درخواست ویزای کار مواجه شد. صداش کردن سازمان پلیس و اطلاعات و بازخواستش کردن که: کی برای تو ویزا گرفته؟ تو ایرانی هستی...! احمقها نکردن اقلا مدارکش رو چک کنن اول، فکر کردن به کسی رشوه داده که براش ویزا بگیره! یعنی این انگلیسیهای پر مدعا حاضر شدن به این آدم پاسپورت بدن، بعد این نوچه هاشون حاضر نیستن یه ویزای کار سه ساله بهش بدن! من بودم میرفتم سفارت انگلیس شکایت میکردم. طرف تو تیم ملی فوتبال یه کشور هم بخواد بازی کنه پاسپورتش رو داشته باشه کاقیه، دیگه نمیان گیر بدن که نخیر، تو اصالتا کجایی هستی و اِل و بِل!
گندش رو درآوردن واقعا. لیاقتشون همین هندی پاکستانیهای کثیف نشُسته و بیشعوره که هربار روزنامه رو باز میکنی دو صفحه درباره دسته گلهای تجاوز و زورگیری و قتل بچه و بزرگ ازشون نوشته، تازه اینجا مطبوعات به شدت سانسور میشن و نمیخوان تصویر امنیت رویایی که از کشورشون وجود داره یه ذره خدشه دار بشه.
آره باباجون ایرانیم، تا چشمتون هم دربیاد اصن...


883. خوش خبر باشی



دوستان لطف کردن خبر دادن که وبلاگم در ایران فیلتر شده!
البته چشماتون قشنگ میبینه، ولی چهارتا نق و نوق شخصی و چندتا غرولند کاری که دیگه این حرفا رو نداره. زحمتتون شد به هرحال، باس ببخشین.
ماشالله دوستان همه خودشون واردن و راهش رو پیدا میکنن، ولی استفاده از گوگل ریدر میتونه کمک کنه. https رو نمیدونم، ولی خدا رو چه دیدی، شاید شد.

زیاده عرضی نیست
مچکرم

پ.ن. میگم چرا کسی سر نمیزنه، تو نگو فیلتره...(تریپ دلخوشی دادن!)


Tuesday, February 22, 2011

882. بحرین، سُک سُک



حالا مثلا توی همین مملکت گل و بلبل و مهرپرور، رفتار حکو.مت شی.عی با برادران سُنی خیلی خوبه که همه دارن الان خودشون رو به در و دیوار میکوبن؟! حالا اونجا یه بار بستنشون به گلوله، اینجا 32 ساله که ماهی چندتا کُرد و بلوچ سنی رو به جرم به اصطلاح معاند و قاچاقچی اعدام میکنن. خیلی ناراحتن پاشن برن ایران و عراق زیر سایه حکومت عدالت پرور شی.عی به سلامت زندگی کنن. یارو شیعه ست، فارسی هم حرف میزنه، بعد بهشون هم میگی تا همین 50 سال پیش بحرین جزو ایران بود شاکی میشن. چی بگه آدم آخه...

شاید ربطی نداشته باشه البته، ولی جا داره همینجا یادی هم از اون مسل.مونهای دوآتیشه مقیم اروپا بکنم که هی خودشون رو تیکه پاره میکنن که چرا برقه (نقاب) ممنوعه، چرا نمیزارین بیشتر مسجد بسازیم، چرا مردم لخت میرن کنار دریا،... خوب عوضی! به جای این همه شعار و اعتراض پاشوخودت رو جمع کن برو یه مملکت اس.لامی به خوبی و خوشی خبر مرگت زندگی کن، انقدر هم چوب تو آستین ملت نکن. میرن کشور مردم رو شلوغ میکنن، از امکاناتش استفاده میکنن، حاضر هم نیستن برن خاورمیانه زندگی کنن، دو قورت و نیمشون هم باقیه. خاک بر سر اون حکومتهای ابلهی که اینا رو نگه میدارن اصلا...


881.



هم اکنون مطلع شدم (توسط نامه های داخلی شرکت) که سود خالص شرکت در سال میلادی گذشته 309 میلیون درهم بوده. تف توو رووشون که همچنان خبری از اضافه حقوق و پاداش نیست، اگرهم بعدا خبری بشه قطعا در حد صدقه به گدا خواهد بود.
بی تربیت شدم، میدونم. احتمالا باید بگم متاسفم.


880. برمیگردیم



باز من برگشتم به دنیای خودم. یه جورایی زنگ تفریح خوبی بود. هرچند که اطرافیان همه غمگین بودن و حال هممون گرفته بود.
دیدن دوستای خوب قدیمی که همیشه مزاحمشون میشم و وقتی کنارشون هستم "همه چی آرومه" و F...k the world .
هنوز تسلیت گفتن یاد نگرفتم، خیلی سخته. انگار وقتی تسلیت میگی همه چی واقعی میشه. همش فکر میکردم ذکر دوباره ش یادآوری دردناکیه براشون. فقط تونستم محکم بغلش کنم...
قسمت خوب قضیه چک کردن آلبومهای قدیمی بود و تورق دفترهای خاطراتم. چقدر خندیدم از یادآوری خاطرات دانشگاه کرج. چقدر دلم تنگ شد. جقدر برام عجیب بود که یه قسمتهایی رو یادم رفته بود، من که انقدر همه چیز با جزییات یادمه! توی تقویم مینوشتم. صفحات نوشته شده رو جدا کردم و آوردم. دلم نیومد بندازمشون دور. از 84 به بعد دیگه ننوشتم. فکر کنم اون موقع بود که شروع کردم به نوشتن در یاهو 360...
خوب بود کلا. عید دیگه درست و حسابی وقت دارم به بقیه دوستام هم سر بزنم. توی این بدو بدوهای سه روزه نمیتونم همه رو ببینم و همش عذاب وجدان دارم...

ولکام بک به دنیای واقعی... کار و کار و کار تا عید

پ.ن. دوست خوبی خواب خیلی خوبی برام دیده بود. هرچند خیلی خیلی دور از ذهنه ولی صرفا شنیدنش هم قشنگ بود و آرام بخش. خیلی وقته که دیگه خودم از این خوابها نمیبینم. به هرحال خدا از دهنش بشنوه...

پ.ن.2. برداشت مفید دیگرم هم سرماخوردگی بود البته. آدم 34 ساعت نخوابه اگه سرمانخوره عجیبه


Friday, February 18, 2011

879. Half Done



دانشگاههای آنتاریو شرشون کنده شد بالاخره. وقتی برگشتم خدمت دانشگاههای آلبرتا میرسم. شب زنده داری مفیدی بود. راضیم ازش.


878. چند روزی با واقعیت



سخت ترین قسمت تهران رفتن (بعد از پروسه های خسته کننده فرودگاه) دوری از اینترنت و فضای مجازیست. احساس میکنم از دنیای خودم کنده شدم افتادم یه جای غریبه که دستم به جایی بند نیست. گهگاهی لازمه شاید...
فردا میرم تهران برای سه روز طبق معمول، به صرف دکتر و البته ابراز همدردی و تسلیت و این حرفا! شاید قسمت شد راهپینهیتیتمایی هم رفتیم. فوقش میمیرم راحت میشم از همه چی باهم.
فعلا که امشب درگیرم با این دانشگاهها. تاحالا که رو هرچی دست گذاشتم همه بسته شدن! تنبلی کار دستم داد بالاخره. احساس کسی رو دارم که فردا صبح امتحان داره و یک پنجم درسها رو بیشتر نخونده. دلشوره بدیه و صد البته که حقم ه. فکر کنم تا ساعت 8 که برم فرودگاه نخوابم کلا.

پ.ن. قبلا ها یه سختی دیگه ش هم این بود که احساس میکردم ازش دور میشم، درحالیکه عملا فاصله کمتر میشه و اختلاف ساعت هم صفر. در دنیای مجاز هم که نمی پلکه که بگم ارتباطم کم میشه (کدوم ارتباط بابا!) خلاصه که نمیدونم چه مرگم میشد. حالا دیگه فکر نکنم همچین حسی داشته باشم. نمیدونم. از وقتی بهتر شدم (!) نرفتم که بدونم فرقی کرده حسم یا نه...

برم به بدبختیم برسم بابا...