من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت، چنان بخوان که تو دانی
Thursday, July 29, 2010
Wednesday, July 28, 2010
460. دل و بی دل کردنها
گفتم موی کوتاه بهت میاد
دیگه نه تا این حد...
پ.ن. لایک بزنم؟ نزنم؟
کامنت بزارم؟ نزارم؟
الکی خودت رو ضایع می کنی که چی
ساکت بشین سرجات مثل بچه آدم
والله
459. بغل لازم شده م
امشب لوس شدم باز...
از اون وقتا که خودم رو بزور بچپونم زیر بازوت
بعد تو با خنده بگی: داری خودت رو لوس می کنی؟
بعد منم بگم : آره
بعد بغلم کنی وچند دقیقه بعدشم قهقه بخندی که: پس چرا اشکات داره میاد پایین؟!...
بعد اون بغض لعنتی بترکه
مثل الان
خوبه که نیستی که ببینی
ضایع شدن هم حدی داره
پ.ن. نمیشد همون دوماه پیش قبولم می کردن که اونقدر جلوی تو آبروم نمی رفت؟!
زیاد مطمئن نیستم که شغلها آدمها رو عوض می کنن یا نه. ولی امیدوارم من یکی آدم بشم، یعنی سنگ بشم درواقع. درست بشم. یه چیزی غیر از این بچه دوسال و نیمه
458.
خیلی خسته م. هر روز 8 بیدار شدن آدم رو نابود می کنه
آدم به هیچ کاریش نمی رسه اینجوری از بس که وقتی عصر می رسه خونه له و لَوَرده ست!
خیلی خوابم میاد، برای فردا کلی مشق دارم. حموم هم باید برم... وقت نمی شه که. اه
سه روز off خواستم برای این ماه، شونصد بار هم میل زده بودم براشون. آخرش هم بهِم ندادشون.
نمی فهمن آدم یکسال خواهرش رو ندیده باشه یعنی چی. نمی فهمن که بابا سه روزه همش، نمیمیرید سه روز من نباشم.
هیچی نمی فهمن.
باز فردا باید برم منت کشی و التماس. اه که چقدر بیزارم از این کار
خسته م و عصبانی و درب و داغون
این اشکهای مسخره هم که دنبال بهانه می گشتن انگار! الان وقتش نیست
چقدر به اون آرامش همیشگیت (هرچند ظاهری بود شاید) حسودیم میشه.
چقدر خوب بود که وقتی من مثل اسپند جز و وز می کردم انقدر خونسرد نگاه می کردی.
پ.ن. الهی بمیرم برات که هرشب1:30 میخوابیدی و صبح ساعت 8 هم به زور بیدار میشدی...
امروز که به زور خودم رو از تخت کشیدم بیرون. خدا رحم کنه به فردا...
457. Sit back , Relax, and try to stay ALIVE
امروز Safety Training داشتیم
و کلاس با این خبر شروع شد:
"یک هواپیمای ایرباس شرکت low cost پاکستانی Air Blue وسط کوهها موقع فرود به دلیل شرایط بد جوی سقوط کرد و متلاشی شد
146 مسافر و 2 خلبان و 6 مهماندار همه مُردن." در منطقه کوهستانی طبق معمول.
هواپیماهاشون توی فرودگاه شارجه می شینن. زیاد دیدیمشون.
از استانبول میومدن. امیدوارم اقلا اونجا بهشون خوش گذشته باشه روز آخر عمرشون!
پ.ن. هر وقت کلاس safety داریم از بس اتفاقات فاجعه آمیز برامون میگن و فیلماشون رو می بینیم، از زندگی سیر میشم!
بخصوص که امروز هر نیم ساعت یه بار هم تکرار می کرد : " شما از این به بعد مسئولید". شونه هام درد می کنه هنوز هیچی نشده
456. جایزه ش رو هم می دیم به خودش
درخواست میکنیم :
1 - زودتر یارکشی کنه اون 313 تا همراهش رو انتخاب کنه که بقیه انقدر برای خود شیرینی دهن مردم رو سرویس نکنن
سرداران بدنام و سربازان گمنامش روهم ، من جمله شما دوست عزیز، گم و گور کنه راحت بشیم از دستشون
2- دفعه دیگه خواست نماینده بفرسته یکی رو انتخاب کنه که بشه بدون کفاره به ریختش نگاه کرد اقلا
Tuesday, July 27, 2010
453. رقابت سالم
fly dubai * میره باکو
اون وقت ما میریم پیشاور و نجف و یمن!
بعد هی میگن چرا ملت استعفا میدن میرن شرکت رقیب...
خوب قربونت برم، بسیجی نیستن که آرزوی شهادت داشته باشن که!
به سلامتی یه وقت دیدی رفتیم رو بمبی، خمپاره ای، چیزی ترکیدیم راحت شدیم کلا
*وقتی مسافر برمیگرده نصف پول بلیط رو بهش پس میدن! یعنی فقط مونده مجانی مسافر بزنن که روی ما رو کم بکنن ها...
کلا همه یه جورایی دست به دست هم دادن که شرکت ما رو به خاک سیاه بنشونن. من که کلی از شرکت شاکیم صد البته ولی فعلا ترجیح میدم از نون خوردن نیفتم ترجیحا
452. Up Grade process
77 نفر برای این آپ گرید اقدام کردن
15 نفر انتخاب شدیم
بازم 9 تامون قراره فعلا گوشی خدمتمون باشه تا دوماه دیگه شاید
شرکته داریم؟!
وای به حالشون اگه من جزو اون 6 تا نباشم!
451. نمونه بارزش خود من!
- به قدرت ذهن ایمان داشته باشین. مطمئن باشید هرچی رو که واقعا با تمام وجود بخواید و تو ذهنتون تصویرسازیش بکنید و شب قبل از خواب و صبح بعد از بیدار شدن با خودتون تکرارش کنید، بهش میرسید. تصویر یک چک امضا شده رو با مبلغی که دوست دارید کپی کنید بزارید جلوی دیدتون، مثلا گوشه آیینه. هر روز می بینیدش و باورش می کنید و ذهنتون برای تحققش برنامه ریزی میشه و شرایط در جهت واقعیت یافتنش مهیا میشه.
+ من پول نمی خوام*. نمیشه عکس یکی رو بزارم به جای چک؟
پ.ن. بی خیال بابا. من همه همه همه راهها رو امتحان کردم.
جواب نداد
حالا بازم هی بگید قدرت ذهن ...
* میخوام ولی اولویت اول نیست فعلا
"فرازهایی از کتاب رازها" (من نخوندم، یکی داشت بهم مثبت اندیشی تزریق می کرد)
Monday, July 26, 2010
449.اگه جرات داری البته
پاشو بیا ما رو از دست این یاران فداکارا و جان بر کف(گزارنده) و گمنام و بدنامت نجات بده جون جدت.
با اون بساطی که سر سید حسن درآوردن، منم جای تو بودم اینورا پیدام نمیشد
پ.ن. میگن اسم آدمها روشون اثر میزاره ها
راست میگن...
مثل تو
افسانه ای
غایب
آخرش هم این میاد و تو نمیای!
تو که الکی گفتی میای البته...
نترس، منم باور نکردم
448. تا این حد؟
تازگی یه سری از همکارام که به من می رسن چندتا شماره تلفن کلینیکهای پوست و زیبایی و یه سری محصولات جدید رو برام ردیف میکنن.
یعنی واقعا اینقدر وضعم خرابه؟!
یعنی واقعا اینقدر وضعم خرابه؟!
447. دل باید جا بمونه که نمونده
کله جا ماندش اینجا و
نیامد دیگرش از پی
نیاید فی المثل آری
گرَش افتد کلاه اینجا
این استاد شهریار هم خوب همشهریهاش رو میشناخته ها...
پ.ن.1. حالا کلاه نه، ماشین. چه فرقی داره!
پ.ن.2. باز زدم به صحرای کربلا امشب، میدونم
446. یه کم کمتر راست می گفتی خُب
اقلا هی نمیگفتی "من خوب فیلم بازی می کنم"
میذاشتی اون چهارتا خاطره خوب برای آدم باقی بمونه
نه اینکه هربار یادشون میفتم این جمله ت دَنگی بخوره تو سرم و یادم بیاره که همش الکی بوده
Sunday, July 25, 2010
445. Upgrade Training
چهار روز ترینیگ از فردا شروع میشه. هر روز 17_8:30
ماراتُنی ه برای خودش. بعدش هم بلافاصله پرواز
manual هم که تغییر کرده و ورژن جدیدش رو باید بخونم حتما
خلاصه که روزهای زیبایی در پیش است!
و تعطیلات بسیار دور. تعطیلی امروز کافی نبود اصلا.
فکرش هم خسته کننده ست
444. توضیح واضحات
پست فبلی یک مظلوم نمایی نبود، ظلمی هم واقع نشده. بنده هم زنده م، سُر و مُر و گُنده.
خوشبختانه اینجا رو نمیخونه، ولی به هرحال دوست ندارم یه بار دیگه ازش بشنوم که " چرا من رو میخوای بکنی آدم بَدِه" (!) (البته قرارهم نیست دیگه اصلا چیزی ازش بشنوم کلا)
بنده همچین غلطی نکردم یا اقلا همچین منظوری نداشتم.
قربون صدقه رفتن ناراحت کننده ست و لوس بازی لابد
گهگاهی غُر زدن هم سیاه نماییه
خفه شدن گزینه مناسبه احتمالا
443. مادری دارم بهتر از برگ درخت
شاکی بودم و غصه دار و دلتنگ و خلاصه همه حسهای مزخرف باهم
یه به اصطلاح نفرینی کردم، یادمم نیست چی بود. من که دلم نمیاد چیزی بهش بگم آخه چه برسه به نفرین! همینجوری یه چیزی پروندم شاید مثلا تو این مایه ها که " ایشالله که اصلا اونجا هم بحران اقتصادی بشه و همه چی بهم بخوره " یا یه چِرتی تو همین مایه ها
مامان هم خیلی خونسرد برگشت گفت: چکار بچه مردم داری! ایشالله هرجا هست موفق و سلامت باشه
بعد فک من چسبید به زمین کاملا...
همیشه می گفت که همه بچه ها بچه خود آدم هستن ولی هیچ وقت انقدر واضح ندیده بودم مصداقش رو
موقعیت شناسیش حرف نداره، شاید هر حرف دیگه ای در دفاع از حرف مزخرف من میزد، من طبق معمول از اون دفاع می کردم مثل تمام این یکسالی که هیچ کس حق نداره هیچی پشت سرش بگه.
در تمام این مدت هیچ وقت نگفت: تقصیر خودته، هیچ وقت نگفت گریه نکن، هیچ وقت نگفت " الهی بگم... ببین بچه م به چه روزی افتاده"، هیچ وقت نگفت عجب آدم ال و بِل ی بود... تنها باری که درباره اون حرف زد همون جمله بود، آرزوی موفقیت و سلامتی.
تنها نصیحتی هم که به من کرد یک جمله بود فقط : یه تجربه بود.
همه مادرها برای بچه هاشون بهترین رو میخوان
ولی مادرهایی که همه رو بچه خودشون بدونن زیاد نیستن
و آسون هم نیست اصلا که اینطوری باشی
پ.ن. بدم میاد از این مادرها که تا یکی به بچه شون میگه بالا چشمت ابروهِ، میشورن میزارن کنار طرف رو
هرچند که کاملا رفلکس طبیعی ایه
442. مجبورم، می فهمی...
مایه ی ماکارانی درست کردم انقدر که فکر کنم بتونم کل ساختمون رو نذری بدم!
اینایی که میگن ماکارانی آسون و سریعه و فسنجون سخته... من هیچی نمی گم ولی خودشون بهتره یه تجدید نظری بکنن.
کی فکرش رو می کرد من یه روز ماکارانی بخورم،چه برسه که درستش هم بکنم!
- آها! ببین آدم نظرش در طول زمان تغییرمی کنه. همینه که میگم روی یه نفر کلید نکن دیگه...
!!!
بسیار مقایسه بجایی بود و من الان قانع شدم دیگه کلا
پ.ن. مهمون دارم بابا. فکر نکنین زرنگ شدم
Subscribe to:
Posts (Atom)