Wednesday, December 21, 2011

2078.




بالاخره اینجا هم شب یلدا شد، تازه ساعت شیش ه البته فعلا. شراب که نداریم، یادم رفت بگیرم. انار داریم که هنوز دون نکردم، هندونه ش رو هم که چند شب پیش تو مهمونی خوردیم. آجیل هم داریم. مانی خیلی اهل این قرتی بازیا نیست البته. فعلا که خوابه، شاید اصن بیدار نشه امشب، بعد از 26 ساعت کشیک اگه من بودم که یه روز کامل میخوابیدم!
هوا رو زده 6 درجه، احساس میکنم خیلی خوبه، باید برم بیرون! بیخود میکنم البته.
دارم با google map نقشه بازی میکنم. باید فروشگاهها رو هم پیدا کنم، برم یه پالتو بخرم دیگه تا خیلی سرد نشده.


پ.ن. اولین سالی که رفته بودم دوبی شب یلدا خونه مانی اینا بودیم، بچه ها هم بودن. فال حافظ من این اومده بود: گفت آسان گیر کارها کز روی طبع...
همه کلی خندیدن و خواهرجان گفت حافظ هم از دست نق زدنهای تو به ستوه اومده دیگه!
ببینم امشب چی میگه این حضرت حافظ...




Tuesday, December 20, 2011

2077. یک روز در شهر



رفتم کالج، اوضاع زیاد جالب نبود و یه کم سنگ پیش پام انداختن راستش. ولی مهتاب (که دیگه حرفه ای شده در امور دانشجویی!) گفت که قضیه انقدرها هم پیچیده نیست و درست میشه. حالا ببینم به کجا میرسیم. به هرحال که بنده فعلا اینجام، بیرونم که نمیکنن (یعنی امیدوارم که نکنن).
رفتیم با مهتاب اینا شهر رو دیدیم، یعنی همون down town رو، حوالی خونشون. سرد بود البته خیلی (خیلی که نه، -4 درجه بود همش). صبح که میخواستم برم بیرون آنچنان آفتاب تیزی بود که آدم هوس میکرد مایو بپوشه بره بیرون حموم آفتاب بگیره اصن! بعد احساس سرما -6 درجه بود!!! تازه این روزای خوبشه، خدا رحم کنه به یه ماه دیگه.
خلاصه که با اتوبوس و مترو رفتم. از مترو تا کالج ده دقیقه پیاده روی داشت، یخ کردم! چه فکری کردن واقعا با این آب و هوا که انقدر متروشون مختصر و مفیده؟!! پاریس با اون هوای متعادل (نسبت به اینجا) کل جریانات حمل و نقلش از زیر زمین قابل انجام بود از بس متروش خفن بود، لامصب عین مارپله همه جا میرفت. این کلا سه تا خط داره، هی باید از ایستگاه اتوبوس تا مترو پیاده بری از مترو تا فلان جا پیاده بری!!! ایستگاه اتوبوس اینجا هم تا خونه کمتر از 400 متره، حدود 6-7 دقیقه. لرز گرفتم تا رسیدم خونه. داشتم با خودم غر میزدم که نمیشد ایستگاه رو نزدیکتر بزارن، بعد یادم اومد که محله ای که ماشیناش یکی درمیون بنز و بی ام دابلیو و آ او دی هستن، اصن ایستگاه اتوبوس میخواد چکار! همینم شانس آوردم که هست.
کلا از بس که منقبض بودم بخاطر سرما، همه بدنم درد میکنه الان.
شهر قشنگ بود. رفتیم توی پارلمان اونتاریو! فکر کن... ملت رو همینجوری مجانی راه میدادن تو، یه تور 20 دقیقه ای هم داشت، نه کیفی چک میکردن، نه سوال و جوابی، اعتماد بیداد میکنه اصن! نمیگن شاید یکی بمب ببنده به خودش بره اون تو آخه؟!

روز خوبی بود، غیر از بخش کالج که حالم گرفته شد و کلی من رو ترسوند، بقیه ش خوش گذشت. الان یه جور خوبی خسته و گرسنه م. ولی زمستون که شروع بشه، دیگه قضیه به این راحتی نخواهد بود. منتظر اتوبوس ایستادن توی باد و بوران حتی پنج دقیقه ش هم کابوسه...
بیخیالش فعلا. شاید اصلا امسال به یمن حضور من زمستونشون بهار شد و بخیر گذشت...

پ.ن. جمعیت تورنتو کمتر از سه ملیون نفره! تازه مثلا شهر بزرگشون هم هست. مسخره کردن واقعا. تو ایران سه چهارتا شهر بزرگمون فکر نکنم هیچ کدوم جمعیتشون زیر 4 میلیون باشه...
همینه که بدبختیم دیگه.


2076.




فردا باید برم دانشگاه برای تغییر رشته باهاشون صحبت کنم. روم نمیشه دیگه، بس که داستان داشتم این مدت باهاشون. دل آشوبه (!) دارم یه کم.
فردا اولین باره که دارم تنهایی میرم بیرون اینجا، با اتوبوس و مترو و اینا. امیدوارم مشکل خاصی پیش نیاد.


Monday, December 19, 2011

2075.



وسایلم رو آوردن امروز. یک آقای غول پیکر خوش اخلاق که هم راننده فدکس بود و هم بسته ها رو جابجا میکرد خودش. رفتیم باهم همه رو گذاشتیم توی انباری توی پارکینگ. خوشبختانه کاملا اتفاقی نزدیک انباری سر درآوردیم، من همش نگران بودم که چطوری پیداش کنیم. آخه پارکینگش لامصب از پارکینگ mall of emirates هم بزرگتر و پیچ پیچی تره! خلاصه که بهتر از اونی بود که تصور میکردم. فقط یکی از کارتن ها یه کم کناره ش باز شده بود. خوبه که تقریباهمه چی رو بسته بندی کرده م. حالا باید برم یکی یکی چک کنم ببینم چه چیزایی رو میخوام بیارم بالا. بقیه رو هم درست و حسابی توی پلاستیکی چیزی بپیچم، میگن توی انباری ها جک و جونور ممکنه باشه. آخه توی این سرما؟!!!! اونا دیگه چه سگ جون هستن.


پ.ن. یه تلفن از راه دور از طرف دوستی که ندیدیش میتونه کلی موود آدم رو خوب کنه. در این حد الکی خوشَم!
تلفن داشتن گاهی هم خوبه پس.



Sunday, December 18, 2011

2074.




متاسفانه حدسم درست بود. سرما خوردم، با گلو درد! حالا هی بگن که " آدم از سرما، سرما نمیخوره. از ویرووس سرما میخوره"! من که با هیچ آدم مریضی سر و کار نداشتم. توی این هوای سرد هم بعید میدونم که ویروسها همینجوری تو هوا زنده بمونن.خلاصه که معلوم نیست چه غلطی کردم! قرص ویتامین سی هم ظاهرا هیچ فایده ای نداره اصلا. میخوام خودم رو عادت بدم زیاد قرص نخورم برای سرماخوردگی. فقط شبها یکی. قرص خیلی گرونه و اگر قرار باشه همش مریض باشم از این به بعد، بهتره که خیلی به دواها عادت نکنم.

پ.ن. هی میگن سعی کن عادت کنی نشینی توی خونه که افسرده نشی! والله توی این هوا من اگه برم بیرون افسرده میشم. توی خونه آدم واسه خودش میشینه جای گرم و نرم، اینترنتش هم به راه. مگه مریضه بره بیرون آخه؟!
پ.ن.2 یکی از معدود نکات مثبت خاورمیانه، شلنگ آب توالت هاست، که اینجا نبودش واقعا مصیبته. سعی میکنم تا حد ممکن مایعات زیاد نخورم، دردسره واقعا!


2073.



هوا واقعا خیلی سرد نشده. تازه شده -7 درجه و عملا ما زمانی رو بیرون نگذروندیم و تازه من هم از همه مجهزتر بودم! ولی الان احساس میکنم که سرما در وجودم رسوخ کرده، سرم سنگینه و لرز دارم. شایدم از کم خوابیه (دیشب دیر خوابیدم و زود بیدار شدم از بس کار داشتم امروز). بی جنبه شدم! یادم رفته انگار که 25 ساعت و 30 ساعت نمیخوابیدم. اجالتا یک لیوان شیر گرم و زرد چوبه با قرص سرماخوردگی خوردم، باشد که مقبول افتد...

رفتم حساب باز کردم و تلفن گرفتم. جالبه که تقریبا اصلا کمبود تلفن رو احساس نکردم این مدت، اینترنت برای من کفایت میکنه کلا انگار! Down Town رو هم دیدم، خوبه، همه چی توی خیابون هست، ولی خیلی شلوغه. همینجایی که خودمون هستیم خیلی بهتره. امیدوارم همینجا بمونیم، دوستش میدارم(من دیگه چه رویی دارم واقعا). دارم فکر میکنم که یه رشته ای انتخاب کنم که درآمدش انقدر باشه که بتونم توی همین محله زندگی کنم (آرزوهای بزرگ!) باید دکتر بشم لابد...

پ.ن. با مانی و مهتاب رفتیم سیم کارت گرفتیم. 4.5 سال پیش هم که تازه رفته بودم دوبی، با مهتاب رفتیم اولین بار سیم کارت گرفتم...
پ.ن.2. کاش مریض نشم. نمیخوام آنتی سوشال بازی دربیارم!



Thursday, December 15, 2011

دلتنگی، به آتش زیر خاکستر میماند...




درست وقتی فکر میکنی تمام شده
همه ات را به آتش میکشد

Wednesday, December 14, 2011

2072.




تا اینجای ماجرا فهمیدم که محله مون خیلی باکلاسه. و فهمیدم که زندگی در دوبی باعث شده مهارتهای زندگی اجتماعی، مثلا از خیابون رد شدن!!، رو از دست بدم. کلا تصویر عبور از خط عابر پیاده خیلی برام مفهوم جدیدی بود. وقتی از چهار راه رد شدم احساس پیروزی و موفقیت میکردم! حالا امروز هم میرم بیرون، یه طرف دیگه. باید تمرین کنم اسم خیابونها رو یاد بگیرم، من حافظه ی اسمی خیلی خوبی ندارم.
دیروز هوا خوب بود ولی گوش و دماغم یخ زد. امروز باید یه کم مجهزتر برم. آخه خودشون خیلی معمولی لباس می پوشن، خجالت میکشم زیاد سر و کله م رو بپوشونم. بعد هی فکر میکنم خیلی زیاد خودم رو بسته بندی نکنم که عادت کنم به هوا، وگرنه دوماه دیگه رسما باید خونه نشین بشم. هنوز هوا خوبه، در حد 6-7 درجه. باد هم نیست خوشبختانه.
سعی میکنم هر روز خودم رو مجبور کنم برم بیرون که با دور و بر آشنا بشم و یه هوایی هم بهم بخوره شاید عادت کنم تا حدی اقلا.
دیروز موقع بیرون رفتن و برگشتن توی لابی ساختمون گم شدم!


پ.ن. خوشبختانه مشکل جت لاگ نداشتم، دوستام عقیده دارن که دلیلش اینه که من قبلا هم به ساعت کانادا تنظیم بودم بسکه هی بیدار بودم! شب اول کلی بیخوابی داشتم و خسته بودم و به موقع خوابیدم و تنظیم شدم دیگه کامل.


Tuesday, December 13, 2011

2071. اولین پست از سرزمینهای شمالی 13.12.11



صدای من رو از خارجِ واقعی میشنوید.
خداحافظیها خوب بود، با حداقل اشک و آه خوشبختانه. انقدر همه نگران اوضاع بلیتم بودن که فرصت نشد گریه زاری کنیم. تقریبا با این حس رفتم که جا گیرم نمیاد و برمیگردم! کلی هم توی راه با نیلوفر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم از شدت استرس...
و نهایتا به طرز معجزه آسایی در هر دو پرواز موفق شدم که جا پیدا کنم. (هر دو پرواز overbook بودن و اوضاع خیلی دِرام بود خلاصه). مسوول پرواز emirates در تهران بهم گفته بود شانس سوار شدنت 0% هست. اگه بتونی جا پیدا کنی اولین کاری که باید بکنی اینه که بری بلیت لاتاری بگیری! خوب، ما هم نمردیم و یه بار بالاخره یه جا شانس آوردیم! (تریپ ناشکری)
دو ساعت در فرودگاه شلوغ امام خمینی منتظر جواب نشستم و آخرین مشاهداتم رو از وطن در ذهنم ثبت کردم که دلم هیچ وقت تنگ نشه برای وطنی که مردمش همیشه عصبانی و بد اخلاق و گستاخ ن، حتی وقتی که دارن میرن سفر تفریحی و خوشحالن مثلا. واقعا که فرودگاه نمونه کاملی از رفتارهای اجتماعی به دست میده. در این دوساعت هم هی "پرواز فلان از باکو به زمین نشست"، "پرواز بهمان به مقصد باکو از زمین برخاست"، "مسافرین پرواز فلان به مقصد باکو بیان اینجا"، " پرواز باکو از روی فرودگاه رد شد"... خلاصه جنگ اعصابی بود...
پرواز دوبی- تورنتو 14 ساعت بود. جام خوب بود. سعی کردم راه برم کم و بیش. اونقدری که دلم میخواست نشد فیلم ببینم، چون هی خوابم میبرد (با 25 ساعت بیخوابی رفته بودم، فیلم هم میخواستم ببینم!).
فرودگاه هم برخلاف انتظارم خیلی خوب و تر و تمییز بود. همه خوش اخلاق و خوش تیپ و مودب بودن. از همه مهم تر چمدونهام هم گم نشدن (از بس که ما خاطره بد داریم، مخصوصا از امیریتز ایرلاین!). اینترنت فرودگاه خوب نبود البته!هوا مثل تهرانه، هنوز خیلی سرد نشده.
دیشب همه دور هم بودیم و خوش گذشت.
الان اومدم خونه مانی. خیلی خوبه، اتاق هم برام درست کردن تازه!!! دیشب که همه چی مثل توی فیلمها بود، حالا میرم بیرون ببینم در روشنایی روزاین دور و بر چه جوریه. کلا که همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم. مهمتر از همه اینکه اومدم پیش خواهرم. هووورررا

با ما باشید...


پ.ن. ما اومدیم بالاخره. هیشکی هم نبود که بگه نرو، یا منم میام. یا اقلا بگه میرم سفارت کانادا رو آتیش میزنم!هی روزگار...


Sunday, December 11, 2011

2070. این روز آخری



آخرین ساعتها رو در وطن و خانه پدری میگذرونیم.
تا یک ساعت دیگه میرم فرودگاه. خبرها حاکی از پر بودن پروازه! تا چه پیش آید...
تنها نگرانیم درحال حاضر همین قضیه ی بلیت ه. اصلا به اون ور فکر نمیکنم. یعنی فکر کردن هم نداره. سرده دیگه لابد. کلی هم آدم اونجا منتظرم هستن. آرامش مانی و ذوق و شوق همیشگی نواز در هر کاری و انرژی و مثبت اندیشی مهتاب ... دیگه اگه بخوام غر بزنم باید سرم رو گذاشت لب باغچه...
میریم که داشته باشیم یه ماجراجویی جدید رو

پ.ن. خداوکیلی دعا کنید بلیتها درست بشه و آواره این فرودگاهها نشم.



Saturday, December 10, 2011

2069. من و بلیت استندبای



بلیتم استندبای ه، یعنی سوار شدنم بستگی به این داره که جا داشته باشن یا نه.
الان وضعیت پرواز رو برام چک کردن و خبر دادن که پرواز تهران- دوبی جا داره، ولی دوبی- تورنتو overbooked هستش! فکر کن که برم فرودگاه دوبی و سوارم نکنن. باید دو روز توی فرودگاه باشم تا پرواز بعدی. تازه اگه اون یکی جا داشته باشه!
فکر کنم بهتره یه کیسه خواب بگیرم با خودم ببرم برای توی فرودگاه...


Wednesday, December 07, 2011

2068. 16 آذر




در سرمای سگ کش یک شب ظاهرا پاییزی، ساعت 11:30، ما تنها جنبندگان در خیابان ولیعصر بودیم.
نمای زیبای درختان کنار پیاده رو، هر چند لخت و بی برگ، و آسمانی شفاف و بخار نفسها یمان که با دود سیگارها می آمیخت.
قدم زدن در خیابان ولیعصر در پاییز یکی از آرزوهای این سالهای اخیرم بود که امشب برآورده شد، در خیابان خالی از آدم، خالی از ماشین.


پ.ن. بچه ها دستم می انداختند که: این تازه هوای بهاریِ تورنتو ست، از حالا تمرین کن... و من که می اندیشیدم به تورنتو، شهر زیبایی که خیابان ولیعصر ندارد و دوستانی که نیستند که باهم در خیابانی که نیست قدم بزنیم...




Tuesday, December 06, 2011

2067. یک سفر به یاد ماندنی با دوستانی بی نظیر




دوستان زحمت کشیدن سفری ترتیب دادن به سرزمینهای شمالی به مناسبت گودبای پارتی من و برای اینکه بدن من به تعادل برسه و از +30 درجه یه دفعه نرَم -30 و شوک بهم وارد نشه!
درکنارشون همیشه خوش میگذره و آرامش دارم، این دفعه هم خیلی خیلی عالی بود همه چیز. داشتن دوستان خوب یکی از بزرگترین شانسهای زندگی من بوده همیشه.
خوشبختم و دلتنگ دوریشون...


پ.ن.خوشبختانه مراسم خداحافظی به خوبی و بدون اشک و آه برگزار شد.



Saturday, December 03, 2011

2066.




بالاخره کابوسها تموم شد و الان خونه م و فردا هم دارم با دوستام میرم شمال و خیلی خوشحالم.
یه شب درمیون خواب کارتن بستن و پرواز میبینم، نمیدونم کدومش بدتره ولی هر شب اقلا دوبار از خواب می پرم!
اینجا تهران هوا خیلی سرده و آلوده هم هست نسبتا، بوی بنزین میده کلا.
اینترنتم هم امروز وصل شد و یه کم اوضاع بهتره.
احساس میکنم بعد از ماراتنی که هفته گذشته داشتم یه کم اعتماد به نفسم رفته بالا...



Tuesday, November 29, 2011

2065.



وقتی از اسباب کشی حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم؟...

ای کسانیکه قصد مهاجرت دارید، از هم اکنون به فکر جمع کردن وسایلتان باشید.
به خدا...

مشغول هستم به شدت، با موزیک متنِ فحش و فضیحت به خودم. دقیقا نمیدونم چرا، ولی غیر از خودم کسی برای سرزنش کردن ندارم!



پ.ن. آرش میگه حالا توی این وضعیت ایران اومدنت چیه! از همونجا میرفتی که یه وقت مشکلی برات پیش نیاد توی فرودگاه...
یعنی میخوام بگم تا این حد زندگی شخصیمون تحت تاثیر حماقتهای سی.اسی قرار داره!!!


2064. دیگه آخرشه، یه کم دیگه...




از ساعت 10 صبح که رفتم بیرون، همین نیم ساعت پیش بالاخره اومدم خونه! فکر کنم تا یه هفته هر شب خواب ماشین و خیابون و رانندگی ببینم. نصف روز با اشکان اینا دنبال جریانات جابجایی قرارداد خونه بودیم و کلی اعصابم خورد شد و حرص خوردم. بعدشم رفتم بلیطم رو گرفتم (استندبای هستش البته و باید با سلام و صلوات برم فرودگاه ببینم جا میده که من سوار شم یا نه! ولی ارزونه در عوض). بعدشم باقی خرید ها و مخابرات رفتن و ماجراهای کنسل کردن کلیه خطوط ارتباطی. انتقال نام ماشین دیگه فرصت نشد، موند برای فردا.
داغونم حسابی. حالت تهوع و سردرد و گلو درد. باز چند روز کم خوابی و استرس، مریض شدم زرتی! کارتن ها و خونه آشفته که همچنان دهن کجی میکنه. فردا 12 ظهر میان که کارتن ها رو ببرن. من الان کاملا قابلیت خودکشی دارم! فعلا بخوابم یکی دو ساعت، بعد بیدارمیشم و یه خاکی تو سر خودم و این وسایل میکنم.

وقتی یکی اعصابش خورده سعی نکنید با شوخیهای بی مزه به اصطلاح فکرش رو منحرف کنید. من که بیشتر عصبانی میشم در همچین شرایطی. هی هم نگید حالا نمیشد تا آخرش نری سر کار؟ حالا نمیشد ریپورت سیک کنی؟ خوب مثلا چی میشد؟... خوب لابد نمیشد دیگه. منم حوصلا ندارم هی پروسیجرهای شرکت رو بشینم توضیح بدم و آخرش هم بگن خوب چی میشه مثلا؟...! "نمیشه" لزوما معنیش این نیست که "سرم رو میبرن". اَه ولش کن اصن، حوصله ندارم...
آدم که خسته میشه، مریض میشه، استرس داره، گریه نمیکنه که خرس گنده. میخوابه، بعد پا میشه مثل آدم کاراش رو میکنه.



انرژی ندارم دیگه. کاش یه جوری بودی یا صدات اقلا
کاش جرات زنگ زدن بود، یا بهانه ای دست کم.

مهم نیست، میخوابم، خوب میشم...


دلم 12 ساعت خواب بی دغدغه میخواد
با صدای نفسهات...
دلم غلط کرده




Monday, November 28, 2011

2063.




کل خونه بوی نفتالین گرفته. لابلای همه لباسها نفتالین گذاشتم که خراب نشن. یه کم خیالم راحت شد اینجوری.
همچنان نگران جا دادن این کارتن ها و باز کردنشون اونجا و اصلا حمل و نقلشون هستم!
حالا بستنشون به کنار...


Sunday, November 27, 2011

2062.



اگه خواهرجان اینجا بود دو روزه کل خونه رو به بهترین شکل ممکن جمع کرده بود ها... یعنی من نباید یه اپسیلن به این خواهر شباهت داشته باشم؟!! هی دور خودم میچرخم و هرجا رو که نگاه میکنم هنوز کلی چیز میز مونده. در همون حال هم دارم توی سرم چک میکنم که فردا کدوم کار رو اول انجام بدم کدوم رو ظهر، کی کجا برم که به کدوم ترافیک نخورم. امروز کلا بد نبود، تا حد خوبی به یه سری از کارا رسیدم.
امیدوارم فردا هم خوب و سریع پیش بره و بیشتر وقت کنم توی خونه باشم که دیگه تموم بشه بسته بندیها.

رفتم دکتر بالاخره. گفت یه چیزی نیشم زده و قطعا از توی پرواز بوده نه جوراب بیچاره(ایوووووووو؛ یه حشره هندی! ایدز خفیف گرفتم احتمالا). ازاین نمونه ها زیاد پیش اومده بین بچه ها، و من همیشه میگفتم چه خوب که تا حالا دچار نشدم، که شدم. اینم آخرین سوغاتی ایرعربیا برای من. گفت اگه یه کم دیگه به خاروندنش ادامه میدادی عفونت میکرد و پخش میشد! بالاخره یه بار هم ما شانس آوردیم از یه جایی. حالا اینکه ممکنه به داروها حساسیت بدم بماند...

خدا منو بکشه با این همه کارتن...



Saturday, November 26, 2011

2061. YOOHOOOOO



تموم شد. امروز 26 نوامبر 2011 آخرین پروازم رو هم رفتم: شارجه- سوهاج- اَسیوت- شارجه !
قسمت این بود که آخرین پروازم مصر باشه... دیروز 12.5 ساعت، امروز هم 12 ساعت. قصد کردن جنازه م از شرکت بره! ولی تیم خوبی بود امروز، خوش گذشت. آخرش هم که طبق معمول پروازهای مصر که همیشه دراما دارن، یکی حالش بد شد و خلاصه اکسیژن و داستان دیگه... به خیر گذشت نهایتا خوشبختانه.

پام وضعش خرابه، ورم کرده و دِفُرمه و کبود و قرمز شده و درد میکنه و میخاره افتضاح. فکر کنم قانقاریا گرفتم... فردا دیگه میرم دکتر. دیشب که با اون همه خستگی خوابیده بودم انقدر کلافه م کرد که بیدار شدم و میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار از کلافگی! فکر کنم یه جونوری رفته زیر پوست، شبکار هم هست. احتمالا استرس این روزها هم تشدیدش میکنه. فعلا یخ گذاشتم روش یه کم از داغیش کم کنه.
از فردا باید بیفتم دنبال کار کنسل کردن ویزا و انتقال ماشین و فرستادن پولها به کانادا و تخلیه خونه. کاش اشکان اینا خونه رو بگیرن. وسایل رو هم که باید جمع کنم... جنازه م میرسه تهران دیگه.
مامان هم که امروز رفت. خودم موندم و خودم! مثل همیشه



Friday, November 25, 2011

2060.



نامردا امروز فرستادنم پرواز، اونم چی! کیِف... یکی از پروازهایی که همیشه ازش فراری بودم! عجب شانسی دارم ها، سه سال هی از زیرش در رفتم، همین ماه آخری دوبار بهم انداختن هرجوری بود. غیر از اینکه اقلا 8 ساعت نشستنی در کار نیست و خیلی پرواز شلوغیه و زبان هم بلد نیستن و آدم رو دیوونه میکنن، مامان هم این روز آخری تنها موند خونه و به کارام هم نرسیدم اصلا (8 صبح رفتم، 10 شب اومدم خونه!). تازه یکی از خلبانهای ایرانیمون هم مهمونی گرفته بود و برای اولین بار من رو هم دعوت کرده بودن و کلی ذوق کرده بودم، گفتم میرم همه رو میبینم و خداحافظی میکنم دیگه... که اینم نشد.
فردا هم باز بهم پرواز دادن، بیروت!!! کلا این روزای آخر میخوان خوب پوستم روبکنن دیگه. تمام پروازای مورد علاقه م(!) رو چپ و راست میندازن بهم. فردا دیگه پرواز آخره، یکشنبه اگر هم چیزی بهم بدن ریپورت سیک میکنم. پروسه کنسل کردن ویزا سه چهار روز طول میکشه و باز هم از خوش شانسی من همین روزا هم هی تعطیلات دارن به مناسبتهای مختلف!
فردا مامان هم میره. من میمونم وهزار کار نکرده و وقت نداشته.
خیلی خسته و درب و داغونم و عصبانی...