Monday, May 02, 2011

956.



نمیشه که هم تا لنگ بعد از ظهر بخوابی، هم بعدش بخوای صبحونه مفصل بخوری (2:30 pm!) و خبرها رو زیر و رو کنی و همه جا سرک بکشی که کجا چه خبره، هم به کارهای تمدید بیمه و کارت ماشین برسی، هم دریا بری (بدجوری هوس کردم) هم فرمهای دانشگاه رو پیدا کنی و پرینت کنی (پر کردن پیشکش!)... تازه جارو کردن و مرتب کردن خونه رو بیخیال شدم دیگه از بس که امیدی ندارم. وقتی که مثل آدم زود نمیخوابی و زود بیدار نمیشی، اینجوری میشه. به هیچ کاری نمیرسی مثل من.
قاعدتا (راستی رهبر القاعده رو هم کشتن بالاخره) باید اولویت بندی کنی در همچین شرایطی و اولویت با انجام کارهای ماشینه، نیست که من دایما چرت میزنم در حال رانندگی، خیلی مهمه که زودتر بیمه ش رو درست کنم. البته دروغ چرا، میخواستم کلا بپیچونم و برم دریا، ولی دیگه یه کم دیر بود. اینه که تصمیم گرفتم مثل یک آدم عاقل و بالغ مسوولیت پذیر (چندتا کار سخت باهم آخه؟!) فعلا خدمت بیمه برسم تا تعطیل نشدن، بعدش هم خدمت دانشگاه.
آنچه رشته در چنته این کالج بود که ممکن بود یه جورایی شرایط پذیرشش به من بخوره، انتخاب کردم، میترسم آخرش باز از یه چیز بی ربطی سر دربیارم و یه اشتباه دیگه به اشتباهات مفصل زندگیم اضافه بشه. چند وقت پیش یکی ازم پرسید چی دوست داری؟ جواب خاصی نداشتم، گفتم عکاسی فکر کنم. بعد گفت خوب توی چه چیزی خوب هستی؟ جواب این دیگه فکر کردن نداشت : "اشتباه کردن". واقعا تو این یه کار دیگه حرفه ای شدم. توقع نداشتین که بهش بگم عمده استعدادم در زمینه وبگردی و حاضر جوابی های نوشتاریه؟ یا مثلا پیدا کردن چیزایی که بقیه دنبالشون میگردن!( ونه چیزی که خودم گم کردم!)


پ.ن. یه رشته خفنی هم هست به اسم Advanced Wines and Beverage Management Program
فکر کنم همین خوبه


Sunday, May 01, 2011

955. حرف معلم ار بُوَد زمزمه محبتی...



امروز روز معلمه. داشتم فکر میکردم به معلمهام. به خانوم صالحی که هی پز من رو میداد که شاگرد اول مدرسه بودم و اواخر سال که یه دختر ملوس و خوشگل اومد به کلاسمون، کلا نظرش عوض شد و اون شد سوگلیش و شروع کرد دست انداختن بقیه و من نیز هم ( به طرز اسفناکی زشت بودم ، تقریبا در کل دوران مدرسه! و معلمهای زیادی بودن که بچه زشتها رو میچزوندن، مخصوصا دبستان و راهنمایی). الان از دستش ناراحت نیستم، دلم براش میسوزه و برای بچه هایی که زیر دست این بودن.
به خانوم میرزایی که هی میومد ضایع ضایع تعریف میکرد که مامان یکی اومده گیر داده که چرا من رو تحویل میگیرن، که من و بچه ها رو بندازه به جون هم! تازه اینا مال دبستان بودن...
به معلم های باحال ادبیاتمون، و معلم های باحالتر ریاضیم، خداییش خیلی خرشانس بودم در این مورد. به خانوم نیکو سخن، معلم زبان راهنماییمون که خفه کرده بود ما رو با اون پسر تحفه نطنزش که درس نمیخونه و همیشه شاگرد اوله! یا اون معلم تاریخمون که دختر نداشت و چه حالی میکرد با همه ما... اون معلم عربی دبیرستان که مثل مرگ ازش میترسیدیم و من یه بار سر کلاسش چرت میزدم و هرلحظه منتظر بودم بندازتم بیرون. تا آخر کلاس فقط نگام کرد و هیچی نگفت! آخرکلاس رفتم ازش عذرخواهی کنم، قبل از اینکه چیزی بگم به اسم صدام کرد و گفت برو صورتت رو بشور. خیلی کارش درست بود خدایی، آدم حسابی بود. اون دبیر فیزیک و دبیر شیمی سال اول که من رو از هردوی این درسها بیزار کردن بسکه نچسب بودن و بد درس میدادن.
اون معلم ورزش راهنماییمون که هی به من میگفت تو ته تغاری هستی لوسی(چه ربطی داشت خداییش). چهار استخونی لاجون، نا نداشتم بدوام، هی میگفت لوسی! ولی آدم باحالی بود. اون معلم فنی حرفه ای که خونمون رو میکرد تو شیشه بسکه سخت گیر بود و اون بافتنی های سر کلاس کابوس من بودن بسکه دستم یواش بود... اون دبیر دیفرانسیل پیش دانشگاهی که چقدر سر جریان انتخابات مجلس ششم باهاش بحث میکردم و کلا پایه بحثهای سیاسیم بود، خیلی کارش درست بود.
کلی آدم مریض و عقده ای که مثلا معلم بودن یا ناظم و شانس آوردیم که از زیر دستشون سالم در رفتیم ولی عوضش باعث شدن قدر اون معلم های آدم حسابی رو بدونیم که کم هم نبودن. حالا که دیگه خیال ندارم بچه دار بشم، ولی قبلا همیشه فکر میکردم که نمیخوام بچه م توی ایران بره مدرسه... هرچند که الان وضع تغییر کرده یه کم.
ولی خداییش معلم بودن کار سختیه و معلم خوب بودن خیلی خیلی سخت تره. به نظر خودم که همیشه خوش شانس بودم از معلم. شرمنده که هیچ پخی نشدم و روم نمیشه باهاشون روبرو بشم.


و جا داره یاد کنم از استاد محسن طورانی که دمش گرم بود اساسی... یادش بخیر. یکی  ازخاصترین عشقهای ماندگار دوران شباب! و تقریبا تنها خاطره همیشه تازه ی  اون دوران از زندگیم


954. از نشانه های آخر زمان



با دیدن هرعکس و هر مراسمی بیشتر به این نتیجه میرسم که:
خاک بر سر مُدی که طراحش ویکتوریا بکهام ه و مدلش پاریس هیلتون.
یعنی نچسب تر و بد سلیقه تر و بی ریخت تر از این دوتا فقط ا.ن. میتونه باشه، و اعتماد به نفس هم که بیداد میکنه.

خانوم خوشتیپیان فکر کرده بود اومده مراسم ختم ملکه عوضِ عروسی سلطنتی!

پ.ن. گفتم تا تب خاله زنک بازیهای عروسی نخوابیده زودتر اینو بگم که خیلی وقته روی اعصابمه.



953. شوخی دستی



صبح برگردی خسته و کوفته و یه مشت پیغام پسغام عجیب غریب ببینی...
خدایا! واقعا هدفت چیه ینی الان؟ فکر کردی هم اسمشه دیگه همه چی اوکی ه؟ مگه هرکی سبیل داره باباته؟ یا فکر کردی مثلا من دلم میسوزه و میگم چون خودم به سرم اومده بذار در حق جوون مردم خوبی کنم و دلش رو نشکنم؟ بذار خیالت رو راحت کنم، اولا که من در این موارد اصلا به کارما اعتقاد ندارم (دیگه به هیچی اعتقاد ندارم)، دوما دلم دیگه برای خودم هم نمیسوزه چه برسه برای یکی دیگه، سوما الان دیگه اگه خودش هم پاشه بیاد (که نمیاد!) من حس و حوصله و انرژی این بازیا رو ندارم، چه برسه به مثلا مشابهش!
ولمون کن تو رو خودت، دست بردار از این شوخیهای ناجوانمردانه بی نمک



Saturday, April 30, 2011

952. ویسکی حتی از شراب هم بهتر عمل میکنه!




بلوزم اتو نشده. 45 دقیقه دیگه باید برم سر کار. از یه خواب 12 ساعته بیدار شدم و ولو شدم اینجا کیک کاپوچینو میخورم با چای و حال ندارم پاشم حاضر شم. از این لاابالی گری خوشحال نیستم ولی عذاب وجدان هم ندارم.
دیشب گفتن که فرمهای دانشگاه رو برای این یکی رشته اشتباه پر کردم و باید یه فرمهای دیگه ای رو پر کنم. خوبه که هنوز وقت داره، شوکه شدم. خلاصه شب نشستیم با مهتاب، اون رشته ها رو چک می کرد برای من، من هم دستورالعمل های سفارت ایران رو براش معنی می کردم برای تعویض شناسنامه و پاسپورتش. کلا زندگی کردن من حاصل تیم وُرک خوب خانواده ست!
همینقدر که بیشتر از 15 ساعت بین دوتا پروازم فاصله باشه خودش حس خوبیه. امشب میرم خارطوم. دعا کنید نخورنمون.



Thursday, April 28, 2011

951. من بنده آن دَمَم که...





When you know he doesn't wake up with your kiss
But still kiss him lightly , Warily

بیدار بشی
ببوسیش
بخوابی

دنیا از آنِ توست




Wednesday, April 27, 2011

950. Try harder



949.



رفتم به یکی از اینا که مسوول برنامه ریزی پروازهامونه میگم چرا به من پرواز کابل نمیدین، ما language speaker هستیم برای این پرواز. هرهر میخنده مردک خنگ! میگم چطور نمیدونی، اینا هم زبونشون فارسیه. با تعجب میگه: شوخی میکنی؟ واقعا نمیدونست... یعنی اطلاعات عمومی جغرافیا و فرهنگ در این شرکت صفره! (اون دفعه که خلبانمون میگه چقدر مسافر ایرانی داریم! میگم اینا افغانی هستن، میگه نه، اونایی که تو باهاشون حرف میزدی، ایرانیها رو میگم!!! خیر سرش خلبان باسابقه مدرس ه، مصری البته، توقع زیادی نباید داشت) انگار فقط ما ایرانیها از همه جا خبر داریم، شایدم از فضولیمونه.

خلاصه که اگه دیدین خبری از من نیست بدونین که توسط بقیه همکارای ایرانیم سر به نیست شدم. به یارو گفتم که صداش رو درنیاره که من بهش گفتم، و اصلا به من بده این پرواز رو فقط، به بقیه گیر نده. بقیه بچه ها چندان علاقه ای ندارن بهش. به نظر من که خیلی هم خوبه. همه یه سری آدم خوش اخلاق طفلکی حرف گوش کن که فقط فارسی بلدن و بقیه خیلی بد باهاشون رفتار میکنن بیچاره ها. این دو سری که توی پروازهای سوریه من بودن انقدر ذوق میکردن باهاشون فارسی حرف میزدم. تازه پروازش هم ساعت 3 صبحه و پرواز شب حساب میشه و پولش بهتره. فقط اونجا یه کم قضیه سکیوریتیش پیچیده ست، که مهم نیست. یه ذره هم فرودگاهش گاهی خطریه که اونم زیاد جدی نیست. فوقش میزنن میترکوننمون راحت میشیم.

به قول دوستی، افغانیها فارسی رو با لهجه بریتیش صحبت میکنن، ایرانیها با لهجه امریکن.

پ.ن. تمام این ماه غیر از دوتا پرواز ایران و دوتا هند، دیگه همش پروازای عربی داشتم! پکیدم واقعا. امروز دیگه رسما داشتم باهاشون عربی حرف میزدم


Tuesday, April 26, 2011

948.



+
یا اونی که سی وی ت رو فرستاد برای اون شرکته، بدون اینکه بدونی لابد...
اسمش هم دیگه یادم نیست که لعنتش کنم. به دعای گربه سیاه که بارون نمیاد، ولی اقلا دل خودم خنک بشه.

میدونم که خودت بلدبودی. تخصصت رفتن ه اصلا. اشتباه من بود که دیر باور کردم.

پ.ن. وقتی دلت نمیاد خودش رو سرزنش کنی و همه چی رومیندازی گردن شرایط و این و اون!
وقتی که خیلی خری


947. دختره ی 42 کیلویی




از وقتی از تهران برگشتم این اولین شب ه که تنهام و مسافری هم قرار نیست بیاد.
اصلا دلم نمیخواد برم توی پذیرایی. خیلی خالیه.
حس خوبی ندارم امشب ... نیست که خیلی هم خوب مهمون داری کردم!


پ.ن. یک هفته گذشته یه روز چک فلایت بود و استرس داشتم و غذا نخوردم. یه روز خسته بودم غذا نخوردم، دو روز ناراحت بودم غذا نخوردم، یه روز پرواز بحرین بود با جمیع رییس روسا باز استرس داشتم غذا نخوردم. یه روز دیر بیدار شدم اشتها نداشتم... خلاصه که به زودی فقط وبلاگ ازم باقی میمونه. نه صدایی نه تصویری.
الان که غذا خوردم همش احساس میکردم که نفسم داره بند میاد!


946. معمولیت



_ چند روزی بیشتر به جشن عروسی پرنس ویلیام با نامزدش باقی نمانده است. عروس جدید خانواده سلطنتی، کیت میدلتون، از خانواده ای کاملا عادی اما میلیونر است...

با این خبرنگاریتون!!! از کی تا حالا به میلیونرها میگن "خانواده کاملا عادی" ؟! اصلا بعید نیست که اینا اصلا از خاندان سلطنتی پولدارتر باشن...

خوشم اومد فقط خانواده های سلطنتی رو به عروسی دعوت کردن و رییس جمهورا رو بازی ندادن. خیلی کار شیکی بود.


945. ببخشید، کنعان از کدوم طرف میرن؟




بیهوده انتظار نکشید
رسم زمانه کنونی چنین است
که عزیز مصر شدن را به عزیز دل بودن ترجیح میدهند
باقی همه بهانه است... نازنین



944.

مامان هم رفت. بازم ژوکر موند و حوضش، مردابش.
بازم خوبه این یکی دو روز آخر جن ها ولم کردن یه کم خوش اخلاق شدم، اقلا کمتر وجدان درد بگیرم.

باز من موندم و فکر و ذکر کارهای کانادا و برنامه های مزخرف شرکت و خلاصه روزمرگی همیشگی.

Saturday, April 23, 2011

943.



چیزی مسخره تر از دلتنگی 6 صبح وجود داره؟
جدا شدن از تخت خالی به اندازه کافی سخت هست، چه برسه به ...


Thursday, April 21, 2011

942. Maroon5




این گروهه اینجا توی دوبی کنسرت برگزار کرده، اون وقت میرم توی یوتیوب آهنگاش رو گوش بدم یکی درمیون فیلترن!
واقعا مملکته اومدیم؟!



941. لیوه وابیدم



بعد از قریب به هزارسال تلویزیون رو روشن کردم. هر چند دقیقه یه بار کنترل رو تکون میدم که نره رو اسکرین سیور!
بازهم یاد ایام شد.

پ.ن. لیوِه وابیدن: خُل شدن (به زبان شیرین مادری)



940.



میگم بلیتهای کنسرت روخوب فروختم، 50 درهم کمتر از قیمت خرید. میگه بازاریابیت خوب نیستا، موقع شروع برنامه بود باید گرونتر میفروختی. فکر کردم: اگه بازاریابیم خوب بود که تاحالا خودم رو به یکی انداخته بودم (شکسته نفسی میکنم البته، "یکی" خیلی هم دلش بخواد، لابد). همینم که اصن پاشدم رفتم تا اونجا واسه فروختنشون کلی از خودم استعداد به خرج دادم!

به لطف حضور همیشه درصحنه چینی ها، بلیت ها رو زود رد کردم رفت. مُردم بسکه دور زدم دنبال جای پارک.با چشمهای بادومی گرد شده بهِم گفتن، واقعا نمیخوای بری خودت؟ جدی یه لحظه هوس کردم برم ... شاید اگه یکی بود که میشناختم میرفتم خودم، ولی اینا رو فقط بخاطر دخترک داشتم میرفتم ببینم.
توفیق اجباری شد که برم این ساختمون تجارت جهانیشون رو هم ببینم. عجب جای خفنیه. وسط ساختمونهای خوشگل گندددده... اینم از تجربه جدید امروز!

پ.ن. بلیت کنسرت با بلیت رفت و برگشت هواپیما یه قیمته! مملکته دارن؟!


939. من به ایرانی بودنم افتخار میکنم، نخسوزن به پاسپورت فوق معتبرم




با این همه بدبختی خواهرم رو راضی کردم که بیاد که این بچه بره کنسرت. این همه اومدن و سه ساعت هم معطل شدن، بعدشم خیلی شیک تقاضای ویزاشون رو رد کردن و برشون گردوندن خونشون. به همین سادگی، به همین مسخرگی.

یعنی آدم با آفتابه شیرموز بخوره ولی همچین بلایی سرش نیاد. خستگی سفر یه طرف، بغض وغصه اون بچه یه طرف، حرص خوردن من که از پرواز شب اومدم و 3 ساعت بیشتر نخوابیدم و 6 ساعت یه لنگه پا توی فرودگاه چک و چونه زدم اون یکی طرف،حسن ختامش هم که چمدوناشون رو نفرستادن باهاشون یه طرف دیگه .

برم ببینم اقلا میتونم این بلیتهای کذایی رو بفروشم یا نه! فقط امیدوارم تو راه خوابم نبره، با این ترافیک لعنتی شارجه دوبی... کسی بلیت کنسرت نمیخواد؟


جناب آقای خدا خان! همچنان دمت گرم


Wednesday, April 20, 2011

938. لذت یعنی خلسه بعد از تموم شدن درد



یا شدت درد واقعا زیاد شده، یا ظرفیت من خیلی اومده پایین.
سه تا بروفن و یه دیازپام یه کم زیاده...
تمام بدنم کوفته ست ازبس تخت رو درنوردیدم!

کار بعدی که انتخاب خواهم کرد باید کم استرس باشه.
ب ا ی د
بیچاره شدم دیشب ...

پ.ن. خلسه بعد از اثرکردن قرصها و بیحالی بعد از یکساعت به خود پیچیدن و به بالش چنگ زدن... یه بی وزنی خوبی داره
پ.ن.2 یاد این افتادم. یادش بخیر جوونی!



Tuesday, April 19, 2011

937. خود انتقام گیری


* بدون دخل و تصرف و سانسور و ادیت. به همون مزخرفی واقعی خودم.


مامان اینجاست. هر روز غذای خوشمزه دارم و کلیه فعالیتهام محدود (تر) شده به قطع و وصل کردن سیم شارژ لب تاپ! بعد هر بعد از ظهر که بیدار میشم غُر میزنم که چرا فن رو نزدی یا چرا در اتاق رو نبستی که من حالا با بوی غذا بیدار شدم (بعله، من یک عدد بی چشم و رو هستم. بوی غذا اشتهام رو کورتر میکنه. آشپزخونه باید تا حد ممکن از اتاق خواب دور باشه). بعد تمام روز نشسته توی پذیرایی و کتابهای مزخرف من رو میخونه (که خودم نخوندمشون). منِ خاک بر سر هم نشستم اینور توی حال روی میزی که بالاخره بعد از دوسال مرتبش کردم. توی اینترنت می چرخم و به کارهایی که باید بکنم فکر میکنم و تلفنهایی که باید بزنم. دیروز که غیر از غرولند کردنم دیگه ده کلمه هم حرف نزدیم. عصر هم سرش درد میکرد و نیومد بیرون، خودم رفتم خرید خونه و بلیت کنسرت پنجشنبه برای خودم و اون بچه طفلک که انقدر ذوق کرده. امروز هم که هی توی تخت غلت زدم و به عبث جون کندم که خودم رو بخوابونم که امشب بعد از هزار سال پرواز شب دارم و بیچاره میشم. نشد که بخوابم که!
هی یه ساعت یه بار میگم فیلم بزارم ببینی؟ میگه نه، دارم کتاب میخونم... چرا من نمیتونم مهربون باشم اصن، چرا انقدر زمخت و بد اخلاقم و بلد نیستم برم بشینم پیشش و خودم رو لوس کنم؟ تمام هنرم رو در ابراز محبت جایی خرج کردم که جاش نبود و برای آدمی که لازمش نداشت. احتمالا اون موقع هم انقدر مصنوعی و گل درشت بود که دل اون رو هم زد. (یه بار یکی که میشناختمون بهم گفت فکر نمیکردم تو اینجوری باشی. بهش گفتم خودم هم فکر نمیکردم!)
حالا اینجا که باید یه غلط مثبت بکنم، نمیتونم. هرچی هم میگذره بدتر و سخت تر میشم. یعنی همش فقط اثرات تنها زندگی کردنه؟ فکر نکنم. نمیدونم. هیچ وقت خیلی مهربون نبودم و اهل قربون صدقه رفتن و این حرفا نبودم ولی دیگه اینجوری هم سِتم نبودم به گمونم. حالا نوه ش بیاد چند روزی پیشش، این نامهربونیهای من رو جبران کنه بلکه! کلی زور زدم که خواهرم راضی بشه بیاد و با کلکِ "بلیت نیست" و اینا دو روز بیشتر نگرشون دارم که اقلا مامان یه کم دلش خوش بشه.

چقدر آسمون ریسمون بهم بافتم! برم ببینم این کالج جرج براون چی میگه، بالاخره ما رو میطلبه بریم شرمون رو بکنیم یا نه ...

پ.ن. الان مامان گفت که بلیت برگشتش رو همین سه شنبه بگیرم. تُف توووو روم که انقدر نچسبم هیشکی نمیتونه دو هفته تحملم کنه