Sunday, November 13, 2011

2048.




ماشین رو دادم تعمیرگاه، چهار روز طول میکشه. کلی هم باید پیاده شم، خیر سرم بیمه بوده مثلا!
رفتم ماشین کرایه کنم، چون نمیتونم پاسپورتم رو بذارم بهم ماشین ندادن! (ما وقتی میریم پرواز باید همیشه پاسپورتمون همراهمون باشه.)
این چند روز هم هی پروازم و دردسره دیگه خلاصه. اینجا بی ماشینی خیلی سخته، مخصوصا برگشتن از سرکار.

برای دانشگاه یه کارهایی کردم، ببینم به کجا میرسه.




Thursday, November 10, 2011

2047.



برای دانشگاه دوباره نامه زدم ببینم یه برنامه دیگه برای این ترم دارن یا نه.
داشتم فکر میکردم شایدم خیلی بد نباشه که یکی دوماهی برم ایران فعلا تا اینا هم برنامه های ثبت نام ترم دیگه شون رو شروع کنن و بعدش من برم اونجا. یه دوری هم میزنم و یه استراحتی هم میکنم (یه وقت دیدی جنگ شد و مردم و راحت شدم کلا اگه خدا بخواد)
بعد به این نتیجه رسیدم که : مگه کوه کندی که همش به فکر استراحتی؟!! پاشو برو به زندگیت برس، پیر شدی هیچ غلطی نکردی (یه جورایی صدای خواهرجان بود در ضمیر ناخودآگاهم که داشت دعوام میکرد طبق معمول!)... به قول بابا آدم وقتی مرد به اندازه کافی وقت داره برای استراحت و خوابیدن.
سفر رفتن هم خوبه ولی خوب الان اروپا که هواش خیلی مناسب نیست برای اینکار و آدمی هم که سرکار نمیره بیخود میکنه که بخواد بره سفر، چه معنی داره اصلا؟!
اصلا حالا که اینا گفتن نمیشه و کارم گیر کرده، منم میخوام هرجور شده برم. فوقش اینه که این ترم نمیشه برم سر کلاس و میرم دور و بر کانادا به دوستام سر میزنم و یه کم همونجا ول میگردم و برف بازی میکنم (خوش بینی رو حال میکنید؟ انگار با برف کانادا میشه بازی کرد مثلا!)

خداییش نگرانم ولی. ماشین رو هم باید ببرم درست کنم و بزارم برای فروش. هزارتا کار دارم.


پ.ن. توی شرکت به هرکی میگم استعفا دادم با خوشحالی میگه مبارک ه. رضایت شغلی بیداد میکنه تو شرکت ما...


Wednesday, November 09, 2011

2046. ماجراهای کانادا که نمیطلبد ظاهرا



از دانشگاه به من گفته بودن که این هفته نامه من رو میفرستن. من هم رفتم استعفا دادم. حالا میگه ببخشید فکر کردم رشته تو فلانه، الان فهمیدم که بهمانه و ترم بعدت سپتامبره و زودتر از فوریه پروسه ش شروع نمیشه و نمیتونم فعلا برات نامه ای بفرستم!
من ویزای ورود به کانادا رو دارم ولی برای study permit نامه دانشگاه لازمه. من فعلا فقط میخوام برم کانادا. اصلا نمیدونم این study permit چقدر لازمه و آیا توی فرودگاه بهش اشاره ای خواهد شد یا نه...
الان در شوک بدی به سر میبرم و غیر از مانی به کسی نگفتم. نمیخوام نگرانشون کنم و شیرینی این روزها رو به کامشون تلخ کنم.
نمیدونم چه باید کرد. هنگ کردم فعلا...




2045.




مث خرس میخورم و مث خرس میخوابم (هر چند روز یه بار البته که باتریم کامل تموم میشه) بعد میگم نمیدونم چرا مث خرس شدم!

دو روز دیگه نامزدی ماکان ه و با خیال راحت بابت لباس گشادم، همچنان به لایف استایل خرسی م ادامه میدم. عین خیالم هم نیست. هوا هم خیلی خوب شده، ولی من اصلا حوصله پیاده روی ندارم. مهم هم نیست.






Thursday, November 03, 2011

2044. 3 نوامبر، یک روز مهم



4 سال و 3 ماه پیش این موقع به مصاحبه فردام فکر میکردم (البته در نهایت تعجب نگران نبودم و اون موقع فکر میکردم که خیلی هم دلشون بخواد من رو بگیرن! هنوزم همین فکر رو میکنم البته!!)

امروز بعد از 4 سال و 3 ماه، استعفا دادم (کِلِ حضار). رییس خودمون (یه دختر نکبت تونسی که کلا مصیبته) نبود، در نتیجه خبر رو به رییس بزرگ دادم. داشتم memo میزد بابت تبریک عید قربان. قیافه ش دیدنی بود وقتی بهش گفتم. گفت فکر کردم اومدی بهم عیدی بدی... به هرحال برای هم آرزوی موفقیت کردیم و تعارفات معمول... این روزها خیلی ها استعفا دادن و یه کم اوضاع براشون سخت خواهد شد. مخصوصا که ایرانیها مون خیلی کم هستن. خلاصه که من یک ماه دیگه این موقع دیگه رسما کارم تموم میشه و میرم.

مامان اومده اینجا. میخوام بهش کامپیوتر یاد بدم. به نظرتون از سیستم باینری و پیدایش ابر کامپیوترها شروع کنم یا از جریان "داده، CPU، نتیجه" ؟


پ.ن. رییسم میگفت : حالا فیس بوک هست و باهم درتماسیم (!)
فکر کن...


Wednesday, November 02, 2011

2043.




تو بی آنست، الان که فکرش رو میکنم یه کم دست و دلم میلرزه برای فردا!
چقدر منتظر همچین روزی بودم، اون وقت حالا که وقتش رسیده ...



2042. فردا، یک روز خیلی شلوغ



نامه استعفام رو نوشتم بالاخره.
فردا میرم اول بلیتم رو میگیرم، بعدش میرم درخواستم رو میدم.
خیلی حیفه که نمیتونم بشورم بزارمشون کنار. خیلی حیفه که نمیشه بهشون بگم که خیلی وقته از بی برنامگی هاشون و زورگویی شون و تزهای مسخره شون خسته م و مجبور بودم که بمونم. حیفه که نمیشه بگم امیدوارم fly dubai پوزتون رو بزنه و با سر برید توی دیوار اصن... چون که نامه استعفا باید محترمانه باشه، باید تشکر کنی بابت فرصتی که بهت دادن و بابت همه بلاهایی که سرت آوردن! تشکر کردم و حرفه ای نوشتم و خونسردی خودم رو حفط کردم. چون آدم باید منطقی رفتار کنه. چون من محافظه کارم.


نامه نوشتم به دانشگاه که بابا جون این نامه پذیرش ترم بعد من رو بفرستین دیگه خیر سرتون آخه! واسه سه نفر فرستادم، دوتاشون out of office بودن طبق معمول. فکر کن که من استعفام رو بدم و اینا هم نامه نفرستن برام، کلی میخندیم...

میشه که با یک ویزای 4 ساله توی پاسپورتم، بخاطر نبودن نامه جدید دانشگاه موقع ورود به فرودگاه به مشکل بخورم و راهم ندن؟ به هرحال هیچ چیز غیر ممکن نیست




Tuesday, November 01, 2011

2041. ملت از خود راضی




معتاد شدم به این برنامه های بفرمایید شام، توی یو تیوب نگاه میکنم.
بعد سوالی که هی ده دیقه یه بار برام پیش میاد اینه که کسی که سیر نمیخوره، مرغ نمیخوره، گوشت نمیخوره، بادمجون نمیخوره، از قرمه سبزی بدش میاد، از پرنده میترسه و حالش بد میشه و... همچین آدمی توی همچین برنامه ای که همش بخور بخوره دقیقا با چه هدفی شرکت میکنه؟! به نظرتون دلیلی غیر از گند زدن به حال بقیه میتونه داشته باشه؟
بشین تو خونه ت ماست میوه ایت رو بخور برنامه بقیه رو نگاه کن، مگه مجبوری؟!!!!!

این برنامه ها مال آدمهای خوش خوراکه که با همه چی حال میکنن و همه چی رو امتحان میکنن.


2040. طعم گس خاطره...



بعد از مدتها بالاخره پیداش کردم!
کاش میشد با خودم ببرمش کانادا، وقت نمیشه تمومش کنم تا قبل از رفتن...



Monday, October 31, 2011

2039.




زیاد فرصتی ندارم و کلی کار هست و کم کم دارم استرس میگیرم.
توی همین هاگیرواگیر یه تصادف احمقانه هم کردم و باید ماشین رو بدم برای تعمیر که اونم دردسرهای خودش رو داره.
خیلی فکرم مشغوله و هی دارم برنامه ریزی میکنم که کی بلیت بگیرم و چه جوری هماهنگ کنم که بتونم یه سری هم برم ایران قبل از رفتنم و وسایلم رو باید بفرستم و کلی ایمیل بازی باز با دانشگاه... و از همیشه هم تنبل تر شدم.

فردا پرواز کیف دارم، یکی از بدترین پروازایی که اصلن دوست ندارم از بس که طولانیه (5 ساعت هر سکتور) و از بس که بیزی ه و اصلن یک ربع هم نمیشه نشست! امیدوارم پرواز پر نباشه فقط.


Sunday, October 30, 2011

2038. نشد که بشه




اون قضیه بود گفتم براش دعا کنید درست بشه،
خواستم بگم دبگه زحمت نکشید، نشد.

باید بار و بندیل ببندیم و بریم کانادا، چاره ای نیست



Friday, October 28, 2011

2037. وقتی به نام تو میخوانمش!




وقتی که یادت در حضور دیگری از همیشه پر رنگ تر میشود
چشمهایم را میبندم، ولی دیر شده...
"تو را دیده است که تن میشویی در چشمانم"

نه به تو یا به او
که به خودم خیانت میکنم

فکر کردم فراموش کرده ام
اشتباه کردم انگار
زمان لازم است هنوز
یک عمرِ دیگر شاید...




Tuesday, October 25, 2011

2036.



خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من



Monday, October 24, 2011

2035.




یکی از دوستام تهران جغد گرفته (!!!! نمیدونم تا کی میتونه نگهش داره)
خوشم اومد.

میگم میخوام برم جغد بگیرم
میگه مردم یه حیوون میارن که از تنهایی درشون بیاره، اقلا طوطی بیار یه سر و صدایی تو خونه باشه.
میگم من حوصله صدا ندارم، این خوبه ساکته
میگه... هیچی نمیگه، با تعجب نگام میکنه
(بعله، من انسان وراجی هستم که تحمل سر و صدا ندارم و مخصوصا تحمل آدمهای وراج رو هم!)


پ.ن. من اصلا حس خاصی به پرنده و ماهی ندارم. یعنی دوست ندارم اینا رو تو خونه نگه دارم مثلا. ولی جغد فرق میکنه، یه جوری نگاه میکنه انگار که از همه چی خبر داره. به جای سر و صدای الکی هم، فقط دقت میکنه. یه جوری باشعوره انگار. شاید سکوت رو ازش یاد بگیرم اقلا...

پ.ن.2. از کار هیجان انگیزم خبری نشدها، دعاها شُل ه...
اقلا بخاطر خودتون هم که شده دعا کنید درست شه که یه کم کمتر اینجا نِک و ناله بخونید



Sunday, October 23, 2011

2034.




پاییزی که در آن عاشق نشوی، به لعنت خدا نمی ارزد...


پ.ن. پاییزی هم که در آن عاشق شوی، تا آخر عمر آینه دق خواهد بود




Saturday, October 22, 2011

2033.




چندتا دیگه به پروازهای مزخرفمون اضافه شد.
2 تا روسیه و دوتا هم اوکراین که با کیف که قبلا داشتیم میشن سه تا!
دیگه وقتشه که آدم بگه مهرم حلال، جونم آزاد...


پ.ن. fly dubai درحال برنامه ریزی برای باز کردن پرواز به تهران ه، ایرعربیا به زودی خواهد رفت قاطی باقالیا!



Thursday, October 20, 2011

21 اکتبر- یه روز معمولی




دو سال گذشته همچین موقعی مرخصی بودم و اینجا نبودم.
امسال مرخصی ندادن و همچین روزی اینجام. فرقی هم نداره، اهمیتی هم.

امروز استندبای بودم و در کمال ناباوری صدام نکردن و به کارام رسیدم نسبتا. فردا هم بعد از مدتها بالاخره جمعه تعطیلم. حس خوبیه. تولد مهرزاده و همه میریم بیرون و حواسم پرت میشه. خیلی هم خوش میگذره و اصلا هم مهم نیست که 21 اکتبره یا چند سال گذشته یا هیچی اصن.
خیلی هم خوبم




Wednesday, October 19, 2011

2031.



- حامله ام...
من: ای واااااااااااای... نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!


یعنی مردم به خبر حاملگی دوست دخترشون هم همچین عکس العمل فجیعی نشون نمیدن که من نشون دادم!
یکی نیست بگه به تو چه آخه که الان وقتش هست یا نه (از نظر من هیچ وقت وقتش نیست انگار!)
خواستم مجددا اشاره کنم که همچین موجود لطیف بچه دوستی هستم
شرمنده م واقعا

پ.ن. یادم نیست آخرش بالاخره تبریک گفتم یا نه! اصن تبریک داره؟ آوردن یه موجود طفلک به این دنیای دوست نداشتنی...




Tuesday, October 18, 2011

2030.




باز اکتبر شد و مه شروع شد و پروازها هی فرت و فرت تاخیر میخورن و قرو قاطی میشن و شانس من همین حالا من هم پرواز شب هام شروع شده!

پارسال این موقع پاریس بودم. یادش بخیر. چقــــــــــــــــدر خوش گذشت با وجود همون سرما



Sunday, October 16, 2011

2029.



خرید کردن چیست؟
فرآیندی ست که با "خدا بکشدشون" آغاز
و با "خدا بُکُشدم" به اتمام میرسد...

پ.ن. متاسفانه در شرایطی قرار دارم که خرید رفتن در روزهای تعطیل برام از دریا رفتن جذاب تر شده! عواقبش خوب نیست البته ولی خیـــــــــــــــــــــلی داره حال میده. هربار هم که عذاب وجدان میگیرم هی به خودم میگم: اشکال نداره، اونجا مالیات هم داره و همه چی گرونتره، وقت نداری، سرده، دیگه کار نمیکنی و پول نداری، ماشین نداری که بتونی راحت بری خرید، خرید کردن هم مثل اینجا راحت نیست... و از این جور دلخوشیها خلاصه.

خداییش تو این چهارسال، غیر از ماههای اولی که تازه اومده بودم، این اولین باره که با خیال نسبتا راحت دارم همچین غلطی میکنم. جای بابا خالی که هی میگفت: شماها بلد نیست پول خرج کنید، خواهرجان خوب خرید میکنه...