Monday, October 15, 2012

3256. امتحانی که نفهمی خوب دادی یا بد!


اولین امتحان بد نبود، خوبم نبود البته. نمیدونم واقعا چکار کردم، نصفش رو که داشتم چرت میزدم، بقیه شون رو هم که با شک و تردید زدم! تازه بعد از امتحان فهمیدم چی به چی بود و چیا مهم بود! خسته نباشم واقعا...
کلاس آناتومی رو نموندم و اومدم خونه که برای فردا درس بخونم خیر سرم، که نشد. دارم از خواب میمیرم و فردا هم باید 6 بیدار شم و درسهاش رو هم هنوز تموم نکردم و بدبختم کلا...
همچنان خاااااعــــــــــــــک بر سرم با این زندگی کردنم.
خوابم میاد

Sunday, October 14, 2012

3255. آخرین روز تعطیلات- درسهایی که تلنبار موند


همیشه فکر میکردم خیلی آدم توجه طلبی نیستم. یا شاید زیاد بهش فکر نکرده بودم درواقع. الان تازگی به این نتیجه رسیدم که انگار هستم تا حدی، تا حد زیادی حتی. اینکه یکی یه مدت بهم توجه بکنه بعد دیگه اون توجه قبل رو نداشته باشه خیلی ناراحتم میکنه انگار! بعد مثلا با یه حرف ساده یا توجه کوچیک دوباره خوشحال میشم همه چی یادم میره اصن!
افتضاح بود این کشف. خیلی خیلی بده. اینکه فکر کنی یه آدمی یه جوریه  بعد بفهمی که اشتباه میکردی، حس بدیه. اینکه که در مورد خودت به همچین کشفی برسی خیلی حس بدتریه! ترسناکه. انگار که بری جلوی آینه ببینی یکی دیگه داره از اون تو بهت نگاه میکنه...
حالا که فهمیدم باید روش کار کنم. زشته تو این سن آدم اینجوری باشه، خیلی بچگانه ست. اون موقع که جوون بودم از این لوس بازیا نداشتم واقعا! شایدم نمیدونستم. اه... قاطی کردم کلا. انگار اصن هیچی درباره خودم نمیدونم! این دیوونه کیه دیگه!

پ.ن. من یک عدد عقده ای دچار کمبود محبت نیستم ها ضمنا! نمیدونم چرا اینجوری شده...




Thursday, October 11, 2012

3254. برگ زرینی دیگر در دفتر افتخاراتم



من با این سن و سالم تا حالا یک مهمونی نگرفتم. واقعا شرم آور نیست؟ حتی تا حالا در برگزاری یک مهمونی هم به کسی کمک نکردم! تو خونه خودمون هم هیچ وقت مهمونی تولد و فارغ التحصیلی و قبولی و این برنامه ها نگرفتم، چون همیشه فکر میکردم که خونه ما مهمونی خوش نمیگذره به ملت و اصلا مگه چند نفر دوست دارم که دعوت کنم...
وقتی میگم تجربه ی زندگیم به اندازه سن و سالم نیست، هی تعارف نکنید. یکیش همینه دیگه.
جدا که شاهکار بی بدیل خلقتم. اگه تونستید یکی دیگه مث من پیدا کنید، یکی مون رو میتونید به عنوان جایزه بردارید برا خودتون.
( از سری روشهای بازاریابی جهت رد کردن اجناس بنجل!)

Tuesday, October 09, 2012

3253.



سلیقه موسیقیایی من خوب نیست
دفاعی هم ندارم براش
خیلی هم احتمال تغییرش نیست دیگه در این سن و سال
شرمنده هم نیستم بابتش ( ینی تمرین میکنم که بابت چیزی که هستم، شرمنده نباشم)

Sunday, October 07, 2012

3252. فقط خواستم یه چیزی گفته باشم



باید اعتراف کنم که هوا سرد شده. نه اینکه اعتراضی داشته باشم ها، ولی پاییزش خیلی قشنگه، واقعا حیفه که انقدر کوتاه باشه. خوبه که هفته گذشته رفتم عکاسیهام رو کردم و حالشو بردم اقلا. یه سری لباسها به کار آدم نمیان اینجا. تا هفته پیش کتم رو میگرفتم دستم از بس که به نظرم هوا خوب بود، از فردا رسما باید لباس گرم بپوشیم. اون فاصله ای که تهران داشتیم رو اینجا نداره زیاد، یا اینکه من گرمایی شدم و اون رو احساس نکردم.
بگذریم ... قصد غر زدن ندارم، خیلی هم خوبه همینجوری. فردا مهتاب دعوت کرده برای THANKS GIVING و حوصله ندارم برم، تازه میگفت از امشب بیا. حالا نه اینکه خیلی توپ درس خوندم این دو روز یا مثلا فردا قراره شق القمر بکنم، ولی خوب تنبلیم هم میشه که برم. ولی باید برم، اولا که زشته بپیچونم، قول دادم. دوما که خوش میگذره خوب. سوما که باید خودم رو هل بدم برای سوشلایز کردن، وگرنه بیشتر از اینی که هستم آنتی سوشال و نچسب میشم. ضمن اینکه میدونم یه بخشی از تنبلیم بخاطر سرماست که باید برم بیرون تا عادت کنم. به هر حال کمتر ازیک ماه دیگه باید توی هوای صفر درجه هفت صبح برم بیرون، منطقی که نگاه بکنم فردا خیلی هم شرایط بد نیست واقعا.

یه قهوه خریدم، به هوای اینکه همونیه که توی دانشگاه میخورم. گند زدم کاملا. اصن این مال دستگاه های قهوه سازه! همین امشب که میخوام درس بخونم هی چشام میره...

چقدر لوس شدم! دلم از جای دیگه پُره لابد. ولی کجا؟!

3251.


هوا خیلی خوبه. اصلا هم سرد نیست. خوب البته بستگی داره 6 درجه از نظر شما سرد باشه یا نه.
رفتم خرید آشپزخونه ای، هوا شبیه اون موقع بود که رفته بودم پاریس. ابری و گرفته و باد نسبتا سردی هم گاهی خودنمایی میکرد. خوب راستش من خیلی خوشحالم که اروپا نیستم و اینجا بیشتر وقتها حتی وسط فوریه هم آفتاب خوبی داره. این رنگهای قرمز و نارنجی و زرد درختها هم خودشون کلی گرما میدن به روزهای ابری.
پنجره بالکن رو یه کم باز گذاشتم. پیرزن فضول همسایه که گوشهاش سنگینه و همیشه صدای تلویزیونش بلند، بالاخره رضایت داده و پنجره ش رو بسته. لباس گرم پوشیدم ولی پنجره رو نمیبندم. من وسواس پنجره دارم، بعله. باید همیشه هوا جریان داشته باشه. خیلی وقتها توی هواپیما دلم میخواست پنجره رو باز میکردم هوا عوض بشه! اونجا البته توی خونه هم چندان امکانش نبود با اون هوای مزخرف.
کلاسهامون اکثرا پنجره نداره یا اون بالای دیواره و در دسترس نیست. تقریبا از هر زنگ تفریحی استفاده میکنم و میپرم توی حیاط یا کنار پنجره های توی راهرویی جایی.
فین فین ملایمی دارم و سرم سنگینه و خواب آلودم. خوب میخوابم این روزها. خونه تنها هستم و سکوت مطلق. احتمالا سرمای یواشی خوردم. مهم نیست. تعطیلم فعلا. ورزش میکنم دوباره. خوبه. باید بهتر درس بخونم ولی...

Friday, October 05, 2012

3250.


فیلم bitter moon رو دیدم.
التماسهای دختره...
حالم از خودم به هم خورد !




3249.And finally the study week



امروز اولین امتحان رو دادم. راستش خیلی بد نبود. این همون درسه ست که نمیدونم بالاخره جریانش چیه! استادش فاجعه ست و تقریبا هیچ چیز به درد بخوری درس نمیده. یه کتاب مشخص هم نداره، چندتا کتاب تیکه تیکه. از چهارتا سوال دوتاش رو خوب نوشتم (از نظر خودم البته!) و یکیش رو نصفه . بعد اون یکی سواله تنها قسمتی بود که درست حسابی بلد بودم. ولی با یه سوال دیگه عوضی گرفتمش و غلط نوشتمش کلا! شاهکارم به خدا...
یه هفته study week داریم. بعدش امتحانات میان ترم ه و کلی تکلیف باید تحویل بدیم. نمیدونم میرم دانشگاه درس بخونم یا میرم توی کتابخونه ساختمونمون، یا میمونم خونه. هنوز تصمیم نگرفتم. حتما باید شنا برم این هفته اقلا چهار پنج بار.
امشب رو یه کم بخوابم که دیشب از ترس خواب موندن تقریبا نخوابیدم!

پ.ن. نمیدونم بابا از کجا فهمیده یه نقشه هایی برای استرالیا دارم. شاکی شد طبق معمول. نمیدونم چرا عادت نمیکنه کلا! بداخلاق...

Wednesday, October 03, 2012

3248. قبرستان گردی های من



امروزسر راه برگشتن از دانشگاه، باز رفتم این قبرستون جلوی خونه. مه بود وبارون یواش ریز. خیلی باحال بود همه چی. دیوانه شدم وسط اون همه رنگ... بعد از یک ساعت که خواستم بیام بیرون دیدم درش رو قفل کردن! فکر کن ساعت 5:30 عصر تک و تنها تو قبرستون گیر بیفته. یه شماره ای اونجا بود زنگ زدم، هی میگفت در نباید قفل باشه و اصن من نمیدونم کدوم قبرستون رو میگی و... خلاصه قرار شد یکی رو بفرستن. بعد از نیم ساعت دوباره زنگ زدم میگه درش قفل نیست ها، کدوم در رو میگی! خلاصه کاشف به عمل اومد که در اصلی دقیقا اون سر قبرستونه!  تشنه و خسته، با موبایلی که 17% بیشتر شارژ نداشت (با موبایل عکاسی کرده بودم!) راه افتادم به سمت اون یکی در. نیم ساعت راه رفتم تا رسیدم بهش! لامصب همه چی نامتناهیه اینجا! بعدشم فهمیدم که از دوتا خیابون اون طرفتر از خونه سر در آوردم. خلاصه که در مجموع یه پنج کیلومتری راه رفتم امروز...

خیلی خوشرنگ شده بود همه چی. برای چندمین بار فهمیدم که من عاشق تورنتو هستم، حتی بیشتر از پاریس. تا حالا انقدر به جایی احساس تعلق خاطر نداشتم. اون از دانشگاه خوشگلمون، اینم از قبرستوناشون...
انقدر زیباست قبرستونش که آدم اگه توش نمیره خداییش کفران نعمت کرده.

3247.



اختلاف فرهنگی-نژادی خیلی درجه تساهل و تسامح رو بالا میبره.
مثلا اینکه یه دختر غیر ایرانی دست دوست پسرایرانیش رو بگیره موقع راه رفتن، یا بره تو بغلش بشینه موقع عکس گرفتن، خونگرمی و مهربونیش رو میرسونه. ولی اگه همین کارها رو دوست دختر ایرانی انجام بده، نشونه لوس بازی و سبک سری و آویزونی محسوب میشه.
یا مثلا وقتی یه پسر غیر ایرانی به دوست دختر ایرانیش چیزی بگه درمورد نحوه لباس پوشیدنش یا برخوردش با بقیه پسرها، این میشه یه پسر با توجه با غیرت و خونواده دار. همین رفتار از طرف پسر ایرانی به اُمُلی و تعصب بیجا و ایجاد محدودیت و عدم احترام به طرف مقابل  تعبیر میشه.
به نظر من این یکی از دلایل مهمه برای کسانیکه اصرار دارن که همسر/پارتنر غیر ایرانی بهتره ( ممکنه خودشون مشخصا به این قضیه توجه نکرده باشن البته). مساله این نیست که طرف وقتی میره با یه غیر ایرانی دوست میشه رفتارش خیلی عوض میشه، مسئله بیشتر اینه که ظرفیت پذیرشش برای خیلی مسائل  تغییر میکنه.
شاید دلیلش این باشه که مرغ همسایه غازه. شاید چون همچین رفتارهایی رو کمتر از طرف خارجی ها انتظار داریم. نمیخوام بگم خوبه یا بده. ولی بهتره اگر رفتاری رو مثبت یا منفی میدونیم، خود اون رفتار و موقعیتش سنجیده و قضاوت بشه، نه چون از اون شخص خاص سر زده.
یه بار یه پستی زده بودم درباره ابراز علاقه به زبان غیرمادری، که مخصوصا برای آدمهایی که کمتر میتونن احساسشون رو بروز بدن این حالت راحت تره ظاهرا. و به همون نسبت احتمالا برای آدمهایی که راحت تر ابراز محبت میکنن، طبعا زبان اول خیلی راحت تر خواهد بود.

همینجوری یاد این مساله افتادم یهو...

Monday, October 01, 2012

3246. به زندگیت برس بابا


بعضی وقتها آدم زیاده روی میکنه. این زیاده روی میتونه در حد چهارتا لایک زدن باشه حتی، فرقی نمیکنه که تو شروع نکردی. فرقی نمیکنه که خبر نداشتی. مهم اینه که هرجا که دوزاریت افتاد (بالاخره) باید باید باید متوقف کنی ماجرا رو.
یه بار آگوست 2008 در مورد یه نفر گفتم همچین آدمی چطور ممکنه تنها باشه آخه! نخواستم ببینمش حتی، جرات نکردم درواقع! بعد از یه مدت خر شدم و حسم رو زیر پا گذاشتم که در نتیجه ماجراها رفت چنان که افتد و دانی...
نتیجه این که به اون حس اولتون اطمینان کنید. اگه فکر میکنید یه ماجرایی یا یه آدمی خیلی خوب و اکازیونه، مکث کنید.چقدر احتمالش هست که این آدم تنها باشه؟!
واقع بین باشید.
لایک نزنید. کامنت ندید.
ببینید. بگذرید.
لبخند بزنید.

این بود انشای امروز من. برگردیم سر درس و مشقمون. بک تو ریَلیتی
پ.ن. ثبت شد جهت درس عبرت، هفته ای یک بار دوره شود.




Sunday, September 30, 2012

3245. "پوست" میخوانیم



The saying "Beauty is skin deep" is especially interesting in light of the fact that nearly everything we see when we look at someone, is dead.

Saturday, September 29, 2012

3244. نـــــــــــــــــــــه !


سر درد تموم نشدنی خبر از یک سرماخوردگی زیر پوستی داره.
بد خوابیدنها کار خودشون رو کردن بالاخره. اون روز هم که رفتم برای شرکت در ریسرچ روانشناسی، دختره که مسئولش بود سرماخورده بود حسابی و توی یه سلول فسقلی نسبتا ایزوله بودیم. بالاخره همون چند دقیقه حرف زدن هم به اندازه کافی ویروس پخش میکنه!
هی دارم چایی میخورم تند تند. حوصله مریضی ندارم، وقتش رو هم. این هفته هم تموم بشه زودتر، هفته دیگه study week داریم و تعطیلیم.

3243. وقتی تکنیک رو بلد نباشی فاصله مهم نیست



درمورد رابطه های دور هم به اندازه رابطه های نزدیک قابلیت خرابکاریم بالاست.
نمیدونم آدمهای جالب همیشه دور از دسترس هستن یا چون دور از دسترس هستن جالب هستن!
فرقی هم نداره، وقتی بلد نیستی درست بازی کنی...

پ.ن. "خودت باش". یک جمله کلیشه ای که همیشه بهش عمل کردم، اینم نتیجه شه که میبینید!



Thursday, September 27, 2012

3242. It`s not funny...


رفته بودم توی یکی از این فروشگاه بزرگا نزدیک دانشگاه خرید کنم. چقدرم شلوغ بود سر ظهری!
داشتم چکمه امتحان میکردم، دوتا لنگه مختلف پوشیده بودم، چکمه های خودم رو گذاشتم زیر صندلی ای که نشسته بودم، یه دقیقه رفتم اون طرف که یه شماره دیگه ش رو پیدا کنم، برگشتم دیدم کفشام نیست!
تا چند ثانیه که فکر میکردم خواب دیدم یا دوربین مخفیه مثلا!
گشتم مسوولش رو پیدا کردم، میگه نمیدونم شاید برداشتیم گذاشتیم توی طبقه ها، بگرد پیداش کن! میگم بابا کفشای خودم بوده... اصن یه وضیها. سرم که از صبح درد میکرد، فشارم رسید به 15-16 فکر کنم... بعد از یه ربع گشتن همه قفسه ها و صدا کردن منیجر ادامه گشت و گذارها، بالاخره یارو رفت پیداش کرد از یه گوری! بهش میگم اخه تو فکر نکردی این کفش پوشیده شده ست، میگی حتما گذاشتمش توی قفسه ها؟!!! دختره منیجره مرده بود از خنده، هی میگفت ایتس سو فانی، آی نورد سی لایک دت...
گفتم بعله، برا شما جوکه، واسه ما تراژدیه.
انقدر اعصابم خورد شد که بیخیال چکمه ها شدم، خداییش خوب بودن ها.
هنوزم سرم درد میکنه از صبح که بد بیدار شدم! چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم. نمیتونم هم بخوابم، چون شب خوابم نمیبره و صبح کلاس دارم... به سلامتی میگرن بگیرم تکلیفم معلوم بشه

Tuesday, September 25, 2012

3241.

نشستم سركلاس تغذيه و چشمام باز نميشه. رفتم صحبت كردم با مديرگروه (يا يكي تو همين مايه ها) درباره حذفش. تنها درسيه كه ميشه حذفش كرد! گفت حالا فكرات رو بكن، چون بايد تابستون حتما پاسش كني و نمره ش ممكنه دير بياد و بلا بلا بلا... داشتم فكر ميكردم برم خونه بخوابم و بعدش كارهاي كلاس فردا رو بكنم، بعد ديدم برم خونه هم نميشه خوابيد لابد. نمازخونه هم كه ندارن اينجا! درنتيجه عين احمقها اومدم سر كلاس، از بس قهوه خوردم و از استرس درسهاي فردا حالت تهوع گرفتم. اينم كه باز آناتومي و فيزيولوژي ه!
خير سرم داشتم تمرين ميكردم به كم خوابي عادت كنم، نميشه گويا... تا وقتي هم كه بقيه بيدارن من نميتونم بخوابم!
آدمی که نمیتونه خوابش رو کنترل کنه بهتره بره بمیره...

Sunday, September 23, 2012

3240. ستار



جمعه اینجا کنسرت ستار ه، برای کمک به زلزله زده ها.
یک ماه پیش یکی از خانومهای دست اندرکار این برنامه که دوست عمو اینا هستن، از من دعوت کرد که مجری این برنامه باشم! خوب راستش ما فقط یک ساعت تلفنی صحبت کرده بودیم و عکسهای فیس بوکم رو دیده بود و به قول خودش فکر کرده بود که چون من مهماندار بودم گزینه خوبی محسوب میشم برای اینکار. گفته بودم که من تاثیر اشتباه روی مردم میذارم! از اون اصرار و از من انکار... خوب شد که قبول نکردم، وسط این بلبشوی درسها همین کم بود فقط.
ولی دوست دارم کنسرته رو برم، ستار رو دوست میدارم، خاطرات کودکی من با آهنگهایی که آرش ازش میخوند شکل گرفته، اصلا خودش هم حس آرش رو بهم میده، جوونیاش شبیه ستار بود به نظرم. اگه برم جاش خیلی خالی خواهد بود...
اگر درسام رو خوب بخونم شاید برم.

Saturday, September 22, 2012

3239. من و این ماه دوست نداشتنی



فکر نمیکنم هیچ وقت دلم با ماه مهر صاف بشه. حتی حسم نسبت به پاییز عوض شده و دیگه خیلی وقته که برام دلگیر نیست و اتفاقا فصل قشنگیه، ولی این حس مهر...
با اینکه یکی از بهترین سفرهای عمرم رو در مهر رفتم (پاریس و بلژیک)، در مهرماه عاشق شدم ( خوب البته این یکی واقعا دیگه خاطره خوبی برام محسوب نمیشه، حماقت محض. هرچند که بیشتر آبان بود)، چندتا از عزیزترین آدمهای زندگیم متولد مهرماه هستن، مدرسه رفتن واقعا برام عذاب آور نبود (با دوستام خوش میگذشت دیگه)،افسردگیم هم که اغلب اواسط پاییز بود، ربط مستقیمی به مهر نداشت...
خلاصه نمیدونم چرا این بیچاره انقدر به نظرم دوست نداشتنیه. شاید مهم ترین دلیلش کوتاه شدن ناگهانی روزها بود. شایدم بخاطر "شروع" مدرسه رفتن بود. من تغییر دوست ندارم (یا حداقل دوست " نداشتم"). حالا اینجا که دیگه مهر معنی نداره. سپتامبر میریم سر کلاس و قبل از اینکه هوا خیلی زود تاریک بشه. تا واقعا کوتاه شدن روزها رو حس کنیم دیگه افتادیم وسط میان ترم ها...

Thursday, September 20, 2012

3238. باران



فردا قرار است باران بیاید و من کلاس ندارم و در بالکن خواهم نشست و از باران لذت خواهم برد احتمالا.
خوبه که کلاس ندارم حوصله شلپ شولوپ و چتر و بند و بساط ندارم. چکمه بارون هم که هنوز نگرفنم!

Tuesday, September 18, 2012

3237. جوگیر



هوا کم کم داره نسبتا سرد میشه و من همچنان با جدیت با شلوارک میرم دانشگاه!
ترموستاتم خراب شده گویا، خوشبختانه ...