Sunday, June 13, 2010

290. تو که نیستی که ببینی...





از همچین روزی شروع شد
بیقراری برای برگشتن از سرکار که بشینم توی ماشین و رادیو فردا رو روشن کنم ببینم چه خبر جدیدی هست
رانندگی های طولانی همراه با رادیو. شنیدن خبرهای دست گیریها و بهت و ناباوری و تکراراین جمله که "مگه میشه این رو بگیرن؟!"
گرفتند و شد
هنوز یادمه مصاحبه با همسر ز ی د ا ب ا د ی رو که جریان دستگیریش رو تعریف میکرد. توی خیابون شیخ زاید بودم، نزدیک ایستگاه مترو، داشتم میومدم پیشت که ترسم و نگرانی و بُهتم رو باهات تقسیم کنم. داشتم میومدم که بشینیم باهم یه چشم به تلویزیون و یه چشم به اینترنت و صفحاتی که هر دقیقه رفرش می کردیم و کلی خبر جدید اضافه میشد هربار. میومدم که هردو ساعت یه بار ازت بپرسم " یعنی چی میشه؟" (انگار که توباید همه جوابها رو بدونی ) و تو جواب بدی "نمی دونم، ولی این یه شروع خوبه. یه اتفاقی افتاده که نمیشه جلوش رو گرفت" و من که خوشحال میشدم از جوابت و امیدوار و شجاع و قوی...
همیشه حق با تو بود، هرچی که میگفتی
همیشه حق با تو هست، هرچی که بگی




حالا نیستی و من تنهایی خبرها رو دنبال میکنم ونیستی که باهم حرف بزنیم دربارشون
نمی دونم هنوز هم هیجان پارسال رو داری یا نه
نمی دونم به پارسال این موقع اصلا فکر می کنی یا نه
فقط می دونم که الان نبودنت از همیشه سخت تره و جات از همیشه خالی تر
میترسم و نگرانم
و روزهای بدتری در پیشه




No comments: